.
.
.
طبق معمولِ همه پاییز ها
شهر، بعد رفتنت دلگیر بود
برگها می ریختند وُ آسمان
با خودش مانند من درگیر بود! ،
خسته بودم از حساب سالها
صبح تا شب گریه بعدِ فال ها
خسته بودم از همه جنجال ها
نقش اول شخصِ شعرم پیر پود
،
لا به لای خاطرات ساده ام
محو در پاییز غمگین می شدی
حیف که پشتت به من بود وُفقط
از تو در ذهنم همین تصویر بود ،
قدرِ بی رحمی دستان تو را
شعر می دانست و دردم می گرفت !
مانده بودی در غم دنیای من
این شکنجه بخشی از تقدیر بود ،
شاعرانه پشتِ بغض پنجره
با سقوط برگ ها می ریختم
صبح تا شب گریه می کردم ولی
گریه هایم باز بی تاثیر بود ،
مرگ دست آرزو را می گرفت
روی اسب بی کسی ها می نشاند
بی تفاوت بود چشمانت به من
گوش تو از حرفهایم سیر بود
.
قدر دان لحظه های بی تو ام
قدر دان آرزوهای محال ... !
قدر دان اینکه وقتی آمدی
باز هم مثل همیشه دیر بود .
،
باز هم غمگین به رویا می زنم
طبق معمولِ همه پاییز ها
زیر لب با بغض می گویم که او
در تمام قصه بی تقصیر بود!
.
طبق معمولِ همه پاییز ها
شهر، بعد رفتنت دلگیر بود
برگها می ریختند وُ آسمان
با خودش مانند من درگیر بود! ،
خسته بودم از حساب سالها
صبح تا شب گریه بعدِ فال ها
خسته بودم از همه جنجال ها
نقش اول شخصِ شعرم پیر پود
،
لا به لای خاطرات ساده ام
محو در پاییز غمگین می شدی
حیف که پشتت به من بود وُفقط
از تو در ذهنم همین تصویر بود ،
قدرِ بی رحمی دستان تو را
شعر می دانست و دردم می گرفت !
مانده بودی در غم دنیای من
این شکنجه بخشی از تقدیر بود ،
شاعرانه پشتِ بغض پنجره
با سقوط برگ ها می ریختم
صبح تا شب گریه می کردم ولی
گریه هایم باز بی تاثیر بود ،
مرگ دست آرزو را می گرفت
روی اسب بی کسی ها می نشاند
بی تفاوت بود چشمانت به من
گوش تو از حرفهایم سیر بود
.
قدر دان لحظه های بی تو ام
قدر دان آرزوهای محال ... !
قدر دان اینکه وقتی آمدی
باز هم مثل همیشه دیر بود .
،
باز هم غمگین به رویا می زنم
طبق معمولِ همه پاییز ها
زیر لب با بغض می گویم که او
در تمام قصه بی تقصیر بود!
- ۳.۳k
- ۳۱ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط