رمان: فراموش شده
رمان: فراموش شده
فصل ۴: خیانتِ خون
وقتی به خانه برگشتند، دیدند درها قفل شده و پدر و مادرشان با چهرههایی که انگار از پلاستیک ساخته شده بود، پشت در ایستادهاند. آنها انسان نبودند؛ آنها «سایههایی» بودند که ده سال پیش جایگزینِ والدینِ واقعیِ آناری و پیتر شده بودند. مادر با لبخندی که تا گوشهایش کشیده میشد گفت: «وقتِ ضیافتِ فراموشی است بچهها.»
فصل ۴: خیانتِ خون
وقتی به خانه برگشتند، دیدند درها قفل شده و پدر و مادرشان با چهرههایی که انگار از پلاستیک ساخته شده بود، پشت در ایستادهاند. آنها انسان نبودند؛ آنها «سایههایی» بودند که ده سال پیش جایگزینِ والدینِ واقعیِ آناری و پیتر شده بودند. مادر با لبخندی که تا گوشهایش کشیده میشد گفت: «وقتِ ضیافتِ فراموشی است بچهها.»
- ۱۲۷
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط