فصل ششم: طلوعِ عصرِ جدید
فصل ششم: طلوعِ عصرِ جدید
نورِ خیرهکننده به آرامی فروکش کرد. ا. ت، در حالی که نفسنفس میزد، روی زانوهایش افتاد. تمام قدرت او، اما در عین حال، تمام هستیاش، تخلیه شده بود. اما او تنها نبود.
دستِ گرمی (که حالا دیگر به آن سردیِ همیشگی نبود) روی شانهی او قرار گرفت. جونگکوک، با لباسی پاره و چهرهای خسته اما با چشمانی که حالا رنگی ملایم از نقرهای در آنها میدرخشید، کنار او زانو زد. پیوندِ آنها، نه تنها قدرت، بلکه بخشی از روحشان را هم به هم گره زده بود.
«ما… انجامش دادیم؟» ا. ت با صدایی ضعیف پرسید.
جونگکوک سرش را به سمت او خم کرد و برای اولین بار، لبخندی واقعی و گرم بر لبانش نشست. «ما فقط انجامش ندادیم، ا. ت. ما دنیا رو تغییر دادیم.»
آنها از تالار خارج شدند. سایههایی که قبلاً قلعه را در تسخیر خود داشتند، حالا به موجوداتی آرام و بیخطر تبدیل شده بودند، گویی نورِ ا. ت آنها را از کینه پاک کرده بود. آنها به سمت اتاقِ پدربزرگ ا. ت رفتند. در آنجا، روی میزی چوبی، یک نامه قدیمی و یک نشانِ طلایی قرار داشت. ا. ت با لرزش دست، نامه را باز کرد:
“دختر عزیزم، ا.ت من… اگر این را میخوانی، یعنی ماه بیدار شده و پیوندِ خون و نور برقرار شده است. تو تنها یک بازمانده نیستی؛ تو شروعِ یک دوران جدید هستی. قلعه دیگر زندان نیست، بلکه نگهبانِ توازنِ جهان است. و تو… تو تنها کسی هستی که میتوانی در کنارِ نگهبانِ سایهها، بر تختِ ماه بنشینی. پیوند تو و او، تنها چیزی است که از تاریکی محافظت میکند.”
ا. ت نامه را بست و به جونگکوک نگاه کرد. آنها میدانستند که این پایانِ ماجراجویی نیست؛ بلکه آغازِ حکایتِ آنهاست. حکایتِ ملکه ماه و نگهبانِ خون، که در کنار هم، مرز میانِ زندگی و مرگ را دوباره تعریف کردند.
پایان.
نورِ خیرهکننده به آرامی فروکش کرد. ا. ت، در حالی که نفسنفس میزد، روی زانوهایش افتاد. تمام قدرت او، اما در عین حال، تمام هستیاش، تخلیه شده بود. اما او تنها نبود.
دستِ گرمی (که حالا دیگر به آن سردیِ همیشگی نبود) روی شانهی او قرار گرفت. جونگکوک، با لباسی پاره و چهرهای خسته اما با چشمانی که حالا رنگی ملایم از نقرهای در آنها میدرخشید، کنار او زانو زد. پیوندِ آنها، نه تنها قدرت، بلکه بخشی از روحشان را هم به هم گره زده بود.
«ما… انجامش دادیم؟» ا. ت با صدایی ضعیف پرسید.
جونگکوک سرش را به سمت او خم کرد و برای اولین بار، لبخندی واقعی و گرم بر لبانش نشست. «ما فقط انجامش ندادیم، ا. ت. ما دنیا رو تغییر دادیم.»
آنها از تالار خارج شدند. سایههایی که قبلاً قلعه را در تسخیر خود داشتند، حالا به موجوداتی آرام و بیخطر تبدیل شده بودند، گویی نورِ ا. ت آنها را از کینه پاک کرده بود. آنها به سمت اتاقِ پدربزرگ ا. ت رفتند. در آنجا، روی میزی چوبی، یک نامه قدیمی و یک نشانِ طلایی قرار داشت. ا. ت با لرزش دست، نامه را باز کرد:
“دختر عزیزم، ا.ت من… اگر این را میخوانی، یعنی ماه بیدار شده و پیوندِ خون و نور برقرار شده است. تو تنها یک بازمانده نیستی؛ تو شروعِ یک دوران جدید هستی. قلعه دیگر زندان نیست، بلکه نگهبانِ توازنِ جهان است. و تو… تو تنها کسی هستی که میتوانی در کنارِ نگهبانِ سایهها، بر تختِ ماه بنشینی. پیوند تو و او، تنها چیزی است که از تاریکی محافظت میکند.”
ا. ت نامه را بست و به جونگکوک نگاه کرد. آنها میدانستند که این پایانِ ماجراجویی نیست؛ بلکه آغازِ حکایتِ آنهاست. حکایتِ ملکه ماه و نگهبانِ خون، که در کنار هم، مرز میانِ زندگی و مرگ را دوباره تعریف کردند.
پایان.
- ۱۶۶
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط