صبح دلدرد رفتهرفته جای خود را به آرامش حضور یکدیگر داد جانگ کوک با ...

۱۵



صبحِ دل‌درد، رفته‌رفته جای خود را به آرامشِ حضورِ یکدیگر داد. جانگ کوک، با دقت و وسواسی که از عشقش نشأت می‌گرفت، برای یونا آب گرم و مسکن تهیه کرد. در حالی که یونا، با کمک او، دوش آب گرمی گرفت و خستگی و دردِ عضلاتش را شست. جانگ کوک، کنارش نشست و با حوله، موهای خیس او را به آرامی خشک می‌کرد. هر حرکتش، سرشار از لطافت و توجه بود.

"مطمئنی حالت خوبه؟" جانگ کوک پرسید، صدایش نرم و نگران بود. "اگه اذیت میشی، امروز استراحت کن."

یونا، سرش را بلند کرد و به چشمانش نگاه کرد. "خوبم... واقعاً خوبم. این درد، زود خوب میشه. مهم اینه که الان پیشت هستم." لبخندی زد و گونه‌ی جانگ کوک را نوازش داد. "ممنونم برای همه چی."

جانگ کوک، لبخندی زد و دستش را بوسید. "تو فقط خودت رو برسون. بقیه‌اش با من."

آن روز، بیشتر در خانه ماندند. صبحانه را با هم در آشپزخانه خوردند، در حالی که جانگ کوک با دقت، غذاهای نرم و مقوی برای یونا آماده می‌کرد. هر از گاهی، نگاهشان به هم گره می‌خورد و لبخندی از سرِ عشق و رضایت بر لبانشان می‌نشست. انگار تمام دنیا، خلاصه شده بود در همین فضای کوچک و دنجِ خانه‌شان.

عصر که شد، جانگ کوک، یونا را روی کاناپه نشانْد و خودش کنارش نشست. پتوی نرمی را روی پای هر دو انداختند. سکوتی بود، اما سکوتی پر از حرف. سکوتی که در آن، نگاه‌ها، لمس‌ها و نفس‌ها، گویاتر از هر کلمه‌ای بودند.

"یونا..." جانگ کوک، سکوت را شکست. "من... نمی‌دونم چطور باید این حس رو توضیح بدم. این چند وقت که نبودی... انگار یه تیکه از وجودم گم شده بود."

یونا، سرش را به سینه‌ی او تکیه داد. "منم همین حس رو داشتم. پاریس قشنگ بود، موفقیت خوبی هم داشتم، ولی... بدون تو، همه‌ش یه جورایی ناقص بود."

جانگ کوک، او را محکم‌تر در آغوش گرفت. "دیگه هیچوقت نمی‌ذارم این اتفاق بیفته. همیشه کنار هم می‌مونیم."

یونا، سرش را بلند کرد و به چشمان او نگاه کرد. "همیشه؟"

"همیشه." جانگ کوک، با قاطعیت گفت و لب‌هایش را به آرامی روی لب‌های یونا گذاشت. این بار، بوسه، کوتاه بود و سرشار از قول و اطمینان. بعد از بوسه یونا تصمیمی گرفت و گفت :

"کوک، نظرت چیه امروز بریم پیش تهیونگ و بقیه اعضا؟" یونا با هیجان گفت و در حالی که جانگ کوک داشت صبحانه آماده می‌کرد، او را در آغوش گرفت. "خیلی وقته ندیدمشون، دلم تنگ شده."

جانگ کوک لبخندی زد. "فکر خوبیه! حتماً خوشحال میشن ببیننت. ولی مطمئنی حالت خوبه؟ می‌تونیم فردا هم بریم."

یونا، گونه‌اش را بوسید. "آره، خوبم. تازه، اینجوری بیشتر غافلگیر میشن!" چشمکی زد و ادامه داد: "می‌خوام ببینم وقتی منو یهویی کنار تو می‌بینن، چه عکس‌العملی نشون میدن."

جانگ کوک، خندید. "باشه، پس بزن بریم! ولی هر اتفاقی افتاد، من پشتتم."

آن‌ها آماده شدند و در حالی که یونا با هیجان چمدان کوچکش را برمی‌داشت، جانگ کوک با لبخندی از عشق و غرور به او نگاه می‌کرد. راهی شدند تا به دیدار برادر یونا، تهیونگ، و دیگر اعضای گروه محبوبش بروند.

وقتی به محل تمرین یا استراحت گروه رسیدند، جو پر از انرژی و همهمه بود. اعضا مشغول تمرین یا گپ زدن بودند. جانگ کوک، با صحنه آشنای بچه‌ها، کمی جلوتر رفت و یونا، با قلبی تپنده از هیجان، پشت سرش قدم برمی‌داشت.

اولین کسی که متوجه حضورشان شد، تهیونگ بود. چشمانش گرد شد و برای لحظه‌ای خشکش زد. "یونا؟!" با ناباوری فریاد زد و به سمت خواهرش دوید. آغوشی محکم و طولانی رد و بدل شد. "وای خدا! باورم نمیشه! تو اینجا چیکار می‌کنی؟!"

بقیه اعضا، با شنیدن صدای تهیونگ، به سمتشان برگشتند. با دیدن یونا، چهره‌هایشان از تعجب و خوشحالی شکفت. جیغ‌های شادی و بغل کردن‌های گرم، فضایی پر از احساس را ایجاد کرد.

"وای یونا! چقدر دلتنگت بودیم!"
"اصلاً انتظار نداشتیم ببینیمت!"
"چطوری تونستی اینقدر ما رو غافلگیر کنی؟"

یونا، در میان انبوهی از آغوش‌ها و ابراز احساسات، لبخندی از رضایت می‌زد. جانگ کوک، در کنارش ایستاده بود و با لبخندی گرم، شاهد این دیدار دوباره بود. او می‌دانست که یونا چقدر دلتنگ این جمع صمیمی بوده و چقدر دیدن او در کنار خودش، برای همه لذت‌بخش است.

تهیونگ، دست یونا را گرفت و رو به جانگ کوک گفت: "داداش، دمت گرم که یونا رو تنها نذاشتی. ولی واقعاً چطوری تونستی اینقدر مخفی‌کاری کنی؟"
جانگ کوک، با لبخندی مرموز، فقط نگاهی به یونا انداخت. "اینم از سورپرایزهای یونا بود."
آن روز، پر بود از خنده، خاطره‌گویی و مرور اتفاقات. یونا، داستان موفقیتش در پاریس را تعریف کرد و اعضا با افتخار به او گوش می‌دادند. حضور دوباره‌ی یونا، نه تنها برای خودش، بلکه برای تمام اعضا، روحیه‌ی تازه‌ای بخشیده بود. و جانگ کوک، در کنار یونا، احساس می‌کرد که همه چیز، به بهترین شکل ممکن، سر جای درستش قرار گرفته است.

---
دیدگاه ها (۰)

۱۶بعد از آن همه آغوش و تبریک و سؤال‌های هیجان‌زده، کم‌کم صدا...

۱۷نامجون، با همان لبخند خردمندانه‌اش، گفت: "خوش اومدی دوباره...

۱۴بازگشت یونا، به خانه‌ی جانگ کوک، تنها پایان دلتنگی‌ها نبود...

13یونا، با کوله‌باری از موفقیت و دلتنگی، تصمیمش را گرفته بود...

NINEخبر پیشنهاد خانم پارک، موجی از هیجان و اضطراب را در دل ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط