بازگشت یونا به خانهی جانگ کوک تنها پایان دلتنگیها نبود بلکه آغاز فصل جدیدی ...

۱۴


بازگشت یونا، به خانه‌ی جانگ کوک، تنها پایان دلتنگی‌ها نبود؛ بلکه آغاز فصل جدیدی از شیطنت‌های عاشقانه بود. فضای خانه، که تا پیش از این بوی آشنای تنهایی جانگ کوک را می‌داد، حالا با حضور یونا، عطر خوشِ زندگی و شوخی‌های دونفره به خود گرفته بود.

بعد از آن بوسه‌ی عمیق و پرشور در آستانه‌ی در، جانگ کوک، یونا را به داخل کشاند. دیگر خبری از آن سکوت سنگین نبود؛ فضایی پر از خنده و شوخی‌های ریز بینشان حاکم شده بود. جانگ کوک، با چشمانی که برق شیطنت در آن‌ها می‌درخشید، یونا را به سمت مبل هدایت کرد و گفت: "پس خانم طراح لباس شب، چطور دلت اومد منو اینقدر بی‌خبر بذاری؟ فکر کردی من دلم طاقت میاره؟"

یونا، لبخندی زد و خودش را در آغوش او انداخت. "خب، می‌خواستم یه سوپرایز بزرگ داشته باشم! و خب، تو هم که همیشه غرق کارای خودتی، حتماً متوجه نمی‌شدی."

جانگ کوک، موهای یونا را نوازش داد. "حق با توئه. ولی این سوپرایز، فقط دل منو نبرد. الانم دلم می‌خواد یه جور دیگه سوپرایزم کنی." نگاهش را روی یونا چرخاند و لبخندی معنی‌دار زد.

یونا، گونه‌هایش گل انداخت. "منظورت چیه؟"

جانگ کوک، او را به آرامی به سمت مبل هل داد. یونا که کمی غافلگیر شده بود، روی مبل نشست. جانگ کوک، با جسارتی عاشقانه، روی او خیمه زد. صورتش را نزدیک برد و در حالی که لبخندی شیطنت‌آمیز بر لب داشت، به آرامی گفت: "خجالت نکش..." و بعد، لب‌هایش را بر لب‌های یونا گذاشت.

بوسه‌ای آغاز شد، نه با عجله، بلکه با کشف. جانگ کوک، با فشاری ملایم و در عین حال مطمئن، عشق و دلتنگی‌اش را ابراز می‌کرد. یونا، ابتدا کمی مبهوت و خجالت‌زده بود، اما با گرمای نفس‌های جانگ کوک و عطر تنش، مقاومت از دلش پر کشید. او نیز، با تمام وجود به او پاسخ داد. بوسه‌ای که بیانگر تمام حرف‌های ناگفته، دلتنگی‌های طولانی و عشقی بود که حالا، دیگر نه پنهان، که آشکار و پرشور در جریان بود کوک اورا براید استایل بغل کرد و برد تو اتاق و اورا روی تخت گذاشت و دوباره روش خیمه زد شروع به بوسیدنش کرد و در عین حال دستایش را روی بدن یونا میکشید و.....( بقیش با خودتون )🤭

**

نور ملایم صبحگاهی، آرام‌آرام به درون اتاق می‌خزید و پرده‌های حریر را رنگی دیگر می‌زد. یونا، پلک‌هایش را به آرامی باز کرد. اولین چیزی که حس کرد، سنگینی دل‌دردی بود؛ یادگار شب گذشته، شبی پر از شور و عشق. جانگ کوک، همان‌طور که دیشب یونا را در آغوش گرفته بود، همچنان در خواب عمیق بود. نفس‌های منظمش، آرامش خاصی به فضا می‌بخشید.

یونا، با لبخندی که از درد دلش برمی‌خاست، به چهره‌ی آرام جانگ کوک خیره شد. شب گذشته، آنقدر پرشور و بی‌پروا گذشت که هیچ‌کدام، حتی تصوری از این صبحِ شیرین اما دردناک نداشتند. خاطرات مبهم و لذت‌بخشِ آغوش‌های داغ و بوسه‌های عمیق، در ذهنش مرور می‌شد.

با احتیاط، سعی کرد کمی جابه‌جا شود، اما دل‌درد، او را دوباره به همان حالت اول برگرداند. آه خفیفی کشید. جانگ کوک، با شنیدن صدا، تکان خورد و چشمانش را نیمه‌باز کرد. با دیدن یونا که سعی می‌کرد با درد، خود را مرتب کند، چشمانش گرد شد.

"یونا؟ چی شده؟ حالت خوبه؟" صدایش هنوز خواب‌آلود بود، اما نگرانی در آن موج می‌زد.

یونا، لبخندی زد و دستش را به سمت صورت او برد. "خوبم... فقط... یه کم درد دارم."

جانگ کوک، با تمام خستگی شب قبل، بلافاصله کنارش نشست و با دستانی لرزان، گونه‌ی او را لمس کرد. "درد؟ از چی؟" نگاهش بین صورت یونا و اطراف بدنش می‌چرخید، انگار که به دنبال علت می‌گشت.

یونا، با خجالت، سرش را پایین انداخت. "فکر کنم... دیشب یه کم... زیاده‌روی کردیم."

جانگ کوک، ابتدا گیج شد، اما بعد، با یادآوری شب گذشته و شدتِ عشق‌بازی‌شان، لبخندی پر از شرمندگی و لذت بر لبش نشست. "اوه... متوجه شدم." او به آرامی یونا را در آغوش گرفت، این بار با احتیاطی بیشتر. "ببخشید عزیزم. من... من واقعاً کنترل خودم رو از دست داده بودم."

یونا، سرش را روی شانه‌ی او گذاشت. "عیب نداره. منم... منم همینطور." با وجود درد، آرامش آغوش جانگ کوک، تسکین‌دهنده‌ی خوبی بود. "فقط... کاش یه کم قرص مسکن اینجا داشتیم."

جانگ کوک، لبخندی زد و بلند شد. "الان برات میارم. اول یه دوش آب گرم می‌گیریم، بعدش یه مسکن قوی پیدا می‌کنم. نگران نباش. من اینجام."

او در حالی که به سمت آشپزخانه می‌رفت، نگاهی به یونا انداخت و لبخندی زد که یعنی: "این درد، بهای عشق بود." و یونا، با وجود دل‌درد، حس می‌کرد که این درد، زیباترین درد دنیاست.

---

لایک و کامنت یادتون نره💞
دیدگاه ها (۲)

13یونا، با کوله‌باری از موفقیت و دلتنگی، تصمیمش را گرفته بود...

TWELVEبعد از چند هفته بلاخره روز موعود فرا رسید. پاریس، مهد ...

✨ Part ⁵ : تقاصِ ابریشمی ✨ تهیونگ از دور با دوربینی در دست ،...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط