یونا با کولهباری از موفقیت و دلتنگی تصمیمش را گرفته بود فشن شو در ...
13
یونا، با کولهباری از موفقیت و دلتنگی، تصمیمش را گرفته بود. فشن شو در پاریس، نقطه اوج بود، اما قلبش در سئول، در انتظار کسی بود. بدون اطلاع قبلی، بلیط بازگشت به کره را رزرو کرد. میخواست جانگ کوک را غافلگیر کند؛ میخواست ببیند وقتی چهرهی خستهاش از سفر، با لبخندی که تنها او میدانست راز پروازش را، در آستانهی خانهی جانگ کوک نمایان میشود، چه اتفاقی میافتد.
چمدانش را برداشت و به سمت خانهی جانگ کوک رفت. هر قدم، تپشی بود به امید دیدن دوبارهی او. هوای سئول، هرچند خنکتر از پاریس، اما برایش گرمای آشنایی داشت. نفس عمیقی کشید و انگشتانش را روی زنگ در فشرد.
صدای زنگ، در سکوت بعدازظهر طنینانداز شد. لحظاتی بعد، در باز شد و جانگ کوک، با همان تیشرت همیشگی و چشمانی که انگار تمام خستگی دنیا را در خود داشت، جلوی او ایستاد. با دیدن یونا، چشمانش گرد شد، انگار که روحی سرگردان را در آستانهی خانهاش دیده باشد. سکوت سنگینی فضا را پر کرد، سکوتی آکنده از ناباوری و شوق.
یونا لبخند زد؛ لبخندی که از اعماق دلش برمیخاست. "سلام، کوک."
جانگ کوک، هنوز قادر به سخن گفتن نبود. فقط نگاهش میکرد، انگار که میترسید این یک خواب باشد. سپس، با حرکتی ناگهانی، بازوهایش را به دور یونا حلقه کرد. فشاری چنان عمیق و گرم که یونا حس کرد تمام دلتنگیهای این مدت، در آن آغوش ذوب شد. او نیز متقابلاً او را محکم در آغوش گرفت. بوی آشنای جانگ کوک، عطر تنش، و ضربان قلبش که با شدت به سینهی او میکوبید، همهچیز را برای یونا واقعی میکرد.
"یونا… تو… چطور؟ چطوری اومدی؟" صدایش گرفته بود، آمیزهای از ناباوری و خوشحالی.
یونا سرش را بالا آورد و به چشمان او نگاه کرد. "دلم برات تنگ شده بود."
و این تمام چیزی بود که لازم بود. جانگ کوک، دیگر نتوانست مقاومت کند. صورتش را به سمت او کشید و لبهایشان در هم گره خورد. بوسهای که نه تنها عشق، که تمام دلتنگیها، امیدها، و قولهایی که داده بودند را در خود داشت. بوسهای عمیق، طولانی، و سرشار از احساسی که در نبودشان، هزاران بار در دلشان تکرار شده بود.
وقتی از هم جدا شدند، هر دو نفسنفس میزدند. جانگ کوک، دستش را روی گونهی یونا کشید. " فکر نمیکردم اینقدر زود ببینمت یونا
یونا سرش را به سینهی او تکیه داد. "دلم نمیخواست دیگه دور باشم."
جانگ کوک، او را به داخل خانه هدایت کرد. آغوش گرمش، همچنان یونا را در بر داشت. در آغوش او، یونا احساس امنیت و آرامشی عمیق میکرد. انگار تمام دنیا در همان لحظه، خلاصه شده بود در آغوش مردی که دوستش داشت و او نیز، تمام دنیایش را در وجود یونا یافته بود. آن شب، در خانهی جانگ کوک، آغاز فصل تازهای برای این دو بود؛ فصلی که با عشق، صداقت، و حضور دائمی در کنار یکدیگر، رنگین میشد.
---
لایک کامنت فراموش نشه✨
یونا، با کولهباری از موفقیت و دلتنگی، تصمیمش را گرفته بود. فشن شو در پاریس، نقطه اوج بود، اما قلبش در سئول، در انتظار کسی بود. بدون اطلاع قبلی، بلیط بازگشت به کره را رزرو کرد. میخواست جانگ کوک را غافلگیر کند؛ میخواست ببیند وقتی چهرهی خستهاش از سفر، با لبخندی که تنها او میدانست راز پروازش را، در آستانهی خانهی جانگ کوک نمایان میشود، چه اتفاقی میافتد.
چمدانش را برداشت و به سمت خانهی جانگ کوک رفت. هر قدم، تپشی بود به امید دیدن دوبارهی او. هوای سئول، هرچند خنکتر از پاریس، اما برایش گرمای آشنایی داشت. نفس عمیقی کشید و انگشتانش را روی زنگ در فشرد.
صدای زنگ، در سکوت بعدازظهر طنینانداز شد. لحظاتی بعد، در باز شد و جانگ کوک، با همان تیشرت همیشگی و چشمانی که انگار تمام خستگی دنیا را در خود داشت، جلوی او ایستاد. با دیدن یونا، چشمانش گرد شد، انگار که روحی سرگردان را در آستانهی خانهاش دیده باشد. سکوت سنگینی فضا را پر کرد، سکوتی آکنده از ناباوری و شوق.
یونا لبخند زد؛ لبخندی که از اعماق دلش برمیخاست. "سلام، کوک."
جانگ کوک، هنوز قادر به سخن گفتن نبود. فقط نگاهش میکرد، انگار که میترسید این یک خواب باشد. سپس، با حرکتی ناگهانی، بازوهایش را به دور یونا حلقه کرد. فشاری چنان عمیق و گرم که یونا حس کرد تمام دلتنگیهای این مدت، در آن آغوش ذوب شد. او نیز متقابلاً او را محکم در آغوش گرفت. بوی آشنای جانگ کوک، عطر تنش، و ضربان قلبش که با شدت به سینهی او میکوبید، همهچیز را برای یونا واقعی میکرد.
"یونا… تو… چطور؟ چطوری اومدی؟" صدایش گرفته بود، آمیزهای از ناباوری و خوشحالی.
یونا سرش را بالا آورد و به چشمان او نگاه کرد. "دلم برات تنگ شده بود."
و این تمام چیزی بود که لازم بود. جانگ کوک، دیگر نتوانست مقاومت کند. صورتش را به سمت او کشید و لبهایشان در هم گره خورد. بوسهای که نه تنها عشق، که تمام دلتنگیها، امیدها، و قولهایی که داده بودند را در خود داشت. بوسهای عمیق، طولانی، و سرشار از احساسی که در نبودشان، هزاران بار در دلشان تکرار شده بود.
وقتی از هم جدا شدند، هر دو نفسنفس میزدند. جانگ کوک، دستش را روی گونهی یونا کشید. " فکر نمیکردم اینقدر زود ببینمت یونا
یونا سرش را به سینهی او تکیه داد. "دلم نمیخواست دیگه دور باشم."
جانگ کوک، او را به داخل خانه هدایت کرد. آغوش گرمش، همچنان یونا را در بر داشت. در آغوش او، یونا احساس امنیت و آرامشی عمیق میکرد. انگار تمام دنیا در همان لحظه، خلاصه شده بود در آغوش مردی که دوستش داشت و او نیز، تمام دنیایش را در وجود یونا یافته بود. آن شب، در خانهی جانگ کوک، آغاز فصل تازهای برای این دو بود؛ فصلی که با عشق، صداقت، و حضور دائمی در کنار یکدیگر، رنگین میشد.
---
لایک کامنت فراموش نشه✨
- ۲۳۴
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط