رسم غریبے بود...

رسم غریبے بود...

هم آغوشے چشمان من و تو

خواستیم قصــه غربت را

به پایان ببریــم

قصــه دلتنگے آغاز شد

آرے..

شهـــر نگاهــت

عجیب غریــب نواز بود
دیدگاه ها (۲)

#عاشقانه_های_من#شعر #شعر_های_زیبا#زیبا #خاص #عاشقانه #غمگین ...

کاشکی تاریکی می‌رفت فردا می‌شد صبح می‌شد چشمون تو پیدا می‌شد...

وقتی لب تو خنده زد

از فاطمیه می‌توان قصه ای ساخت به نام : تنهایے علے ‘:)💔یازهــ...

حَیِّ علی العَزا... 🖤مادرِ دل‌شکسته‌ی من...مادرِ جوانِ من......

سال‌هاست که تقویم‌ها دیگر اسم تو را ورق نمی‌زنند و ساعت‌ها د...

عاشقانه های شبنم

.#دلیاخــــــــلاقم ...............    حکم ميکــــــنه.........

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

My professorChapter:2Part:118سئول | ساعت ۲۲:۳۷شب سردتر از هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط