وقتی لب تو خنده زد

وقتی لبِ تو خنده زد
وقتی لبِ تو خنده زد، شب از نفس افتاده بود
یک پنجره در خانه‌ام رو به تو وا مانده بود
شاید دلیلِ بودن و پایانِ من تنها تویی
تنها نگاهت بود و من، هر دو به هم دل داده بود

من عاشقِ چشمت شدم چیزی شبیهِ اعتراف
چیزی که می‌ترسد از آن حتی زبانِ هر خلاف
دیگر نمی‌پرسم چرا دیگر نمی‌جویم دلیل
وقتی جواب پرسشم افتاده در چشم تو صاف

رفتی صدای خنده‌ ات در استخوانم خانه کرد
یک شهرِ خاموش از درونم رفت و بیرون لانه کرد
من پیش از این چیزی شبیهِ زندگی بودم فقط
تو آمدی و زندگی با خود مرا بیگانه کرد

من با تو خندیدم، ولی سهمِ من از تو رفتن است
سهمِ من از این عشق فقط با گریه‌ها سرکردن است
هرگز خیانت در دلم جایی برای خود نداشت
من دل نبستم جز به تو، تقدیرِ ما دل کندن است

من رفتم از تو تا خودت را در خودت پیدا کنی
تا در سکوتِ خویشتن معنای فردا را کنی
روزی که فهمیدی خودت آغازِ هر پایان شدی
آن‌گاه می‌آیم دوباره تا که مرا معنا کنی
#محمد_خوش_بین
#شعر
#شاعر
#دکلمه
دیدگاه ها (۰)

افتاده در چشم تو صاف

حضرت یار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط