نویسنده آوین | 그녀는 내 거야

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت³³ | اون مال منه

صدای آژیر آمبولانس، مثلِ جیغِ ممتدِ مرگ، سکوتِ شب رو می‌شکست. جونکوک درونِ آمبولانس نشسته بود؛ او روی صندلیِ مخصوص، «ات» رو با تمامِ وجود به سینه‌اش فشار داده بود. سرِ «ات» روی شونه‌یِ او بود و خونِ گرم و لزج، تمامِ لباس‌هایِ گران‌قیمت و حتی پوستِ دستانِ جونکوک رو خیس کرده بود.
جونکوک چشم‌هاش رو بسته بود، اما پلک‌هاش از شدتِ لرزش می‌لرزید. او نه به صدایِ آژیر گوش می‌داد، نه به سرعتِ بالای ماشین؛ تنها چیزی که می‌شنید، صدایِ ضعیف و نامنظمی بود که از سینه‌ی «ات» می‌آمد. انگار هر ضربه‌یِ قلبِ او، مثلِ یک ساعتِ شنی بود که داشت آخرین دانه‌هایِ عمرِ «ات» رو به پایان می‌رسوند.
«بیدار شو… شنیدی؟ فقط خوب شو… خوب شو دیگه نمی‌ذارم کسی دستش بهت برسه… فقط خوب شو…» جونکوک با صدایی که به زور شنیده می‌شد، زیرِ لب التماس می‌کرد. چشمانش که همیشه نگاهی نافذ و ترسناک داشت، حالا فقط پر از التماس و وحشت بود.
پشتِ سرِ آن‌ها، در خودرویِ دیگه، تهیونگ و کیان با چهره‌هایی که رنگ از رخسارشان پریده بود، با سرعت می‌روندن.
کیان با دستانی که از شدتِ استرس به فرمانِ ماشین می‌لرزید، رو به تهیونگ کرد: «تهیونگ، اگه اتفاقی براش بیفته… اگه از دستش بدیم… من نمی‌تونم ببینم جونکوک رو توی این وضعیت. اون الان دیگه اون مردِ همیشگی نیست، اون داره می‌شکنه.»
تهیونگ که نگاهش به جاده‌یِ تاریک بود، با صدایی گرفته گفت: «نباید این اتفاق بیفته کیان. جونکوک تمامِ زندگیش رو برای نجات دادن اون گذاشته. ما هم باید همون‌جا باشیم. اون تنها چیزیه که اون رو به زندگی وصل می‌کنه.»
بیمارستان |
وقتی درهایِ آمبولانس باز شد، جونکوک مثلِ یک سایه‌یِ خونین از ماشین بیرون پرید. او اجازه نداد کادرِ پزشکی او را متوقف کنند. او «ات» را در آغوش داشت و با قدم‌هایِ نامنظم و سنگین به سمتِ بخشِ اورژانس دوید.
«کمک کنید! زود باشید! اون داره می‌میره!» فریادِ جونکوک در راهرویِ بیمارستان پیچید و تمامِ پرسنل را به حرکت درآورد.
پرستارها و پزشکان با برانکارد دویدند. در لحظه‌یه‌یِ جدا شدنِ بدنِ بی‌جونِ «ات» از آغوشِ جونکوک، انگار بخشی از روحِ جونکوک هم از بدنش کنده شد. او ایستاده بود، با دستانی که هنوز خونِ گرمِ او را حس می‌کرد، و فقط تماشا می‌کرد که چطور درهایِ اتاقِ عمل بسته شدند.
جونکوک روی نیمکتِ روبرویِ اتاقِ عمل فرو ریخت. او نه به صندلی توجه می‌کرد و نه به محیط؛ فقط به دست‌هایِ لرزانش خیره شده بود. تهیونگ و کیان سریع خودش‌ها را به او رساندند. کیان بدونِ حرف، دستش را روی شانه‌یِ لرزانِ جونکوک گذاشت و تهیونگ کنارِ دیگرِ او ایستاد.
ساعت‌ها گذشت. سکوتِ سنگینِ راهرو، فقط با صدایِ تیک‌تاکِ ساعت و پچ‌پچ‌هایِ دورِ پرستارها شکسته می‌شد.
ناگهان، درِ اتاقِ عمل باز شد. یک پزشک با چهره‌ای خسته و پوششی پر از لکه‌هایِ خون بیرون آمد. جونکوک با سرعتی که انگار انتظارِ مرگ داشت، از جایش بلند شد. او حتی نفسش را هم حبس کرده بود. «دکتر! اون چطوره؟ اون زنده‌ست؟» جونکوک با لحنی که بینِ امید و خشم بود، پرسید.
دکتر، نگاهی به جونکوک و دو دوستش انداخت و آهی از سرِ آسودگی کشید: «خوشبختانه گلوله به اندام‌هایِ حیاتی برخورد نکرده بود. فقط خونریزیِ شدیدی داشت. اون در مرحله‌یِ بحرانی بود، اما… از مرگ نجات پیدا کرد. الان تحتِ نظره.»
جونکوک، برایِ اولین بار در این چند روزِ جهنمی، نفسش را بیرون داد. او لرزشِ سینه‌اش را حس کرد. انگار تمامِ سنگینیِ دنیا از رویِ شانه‌هایش برداشته شده بود. او با پاهایِ سست، به سمتِ اتاقِ مراقبت‌هایِ ویژه حرکت کرد.
اتاقِ مراقبت |
کمی بعد، وقتی «ات» با وجودِ تمامِ خستگی‌ها و تدارکاتِ پزشکی از اتاقِ عمل خارج و به اتاقِ خصوصی منتقل شد، جونکوک بالایِ سرش بود. او دستِ سرد و بی‌حسِ «ات» را در میانِ دستانِ گرم و لرزانش گرفته بود.
تهیونگ و کیان هم در گوشه‌یِ اتاق ایستاده بودند و با نگاهی پر از نگرانی، مراقبِ وضعیتِ او بودند. در همین حین،
جونکوک به هیچ‌کدام توجه نمی‌کرد. او فقط به تکانِ ظریفِ انگشت‌هایِ «ات» نگاه می‌کرد.
ناگهان، پلک‌هایِ «ات» شروع به لرزیدن کردند. او به سختی چشم‌هایش را باز کرد. نورِ اتاقِ بیمارستان برایش آزاردهنده بود. اولین چیزی که دید، سقفِ سفید و دومین چیزی که دید، صورت جونکوک بود.
«جـ… جونکوک…» صدایِ «ات» به سختی از گلویش خارج شد، مثلِ پچ‌پچی در میانِ باد.
جونکوک، با دیدنِ باز شدنِ چشم‌هایِ او، تمامِ کنترلش را از دست داد. دستشو محکم تر گرفت و گفت: « خیلی منو ترسوندی»
در آن لحظه، در میانِ بویِ موادِ ضدعفونی‌کننده، جونکوک برایِ اولین بار، حس کرد که واقعاً دوباره نفس می‌کشد.
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵)

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³⁴ | اون مال منهچند روز بعد، در ع...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³² | سقوط در آغوشِ خونجونکوک دیگر...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³¹ | اون مال منهبارانِ تندی در من...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹⁴ | اون ما منهجونکوک، تهیونگ و ک...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²³ | اون مال منهنورِ ملایمِ صبحگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط