هی گفتم حالا نه، بعدا...

هی گفتم حالا نه، بعدا...
بگذار این باران را هم قدم بزنم... این خیابان را،
بگذار سرک بکشم تووی این کافه... دید بزنم آنجا که باهم مینشستیم را،
بگذار این یک نخ را هم بکشم،
این آهنگ را هم گوش بدهم، بعدا...
بگذار یکبار دیگر این عکس را باز کنم... چند ثانیه دیگر هم نگاه کنم، فقط چند ثانیه بیشتر...
دستم که کوتاه شده از همه جا،
بگذار یکبار دیگر دست بکشم روی این صورت، بعدا...
چه عجله ای برای فراموش کردن
هی گفتم بعدا
هی گفتم این بار دیگر حتما؛

عادت شد مرور کردنت بر من
فراموش شد فراموش کردنت در من ...
دیدگاه ها (۴)

باران می‌بارید.چویا با قدم‌های سریع از میان خرابه‌های ساختما...

رمان عشق ممنوع

White Lotus | Part 28سه روز بعد...سئول دوباره همان شهر شلوغ ...

یه بسته بادکنک کوچولو برای پسرم خریده بودم، ولی همشو قایم کر...

#in_your_eyespart_79ویو کوکهمونجوری روی صندلی ته راهرو نشسته...

انتقام در لباس عشق:)پارت 3(ویو چه‌وون)هنوز از اتاق تهیونگ بی...

پشت نگاه سردت....17ویو تهیونگبعد چند ساعت مهمونی، بالاخره او...

مهمونی خطرناک پارت:23ویو اتبابای ات: عزیزم، تو دختر منی. می‌...

شاهکاری به نام دروغ

୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی زمانی که دست‌های تهیونگ بین انگشت‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط