୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی

୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی

زمانی که دست‌های تهیونگ بین انگشت‌های من قفل شد، انگار زمان ایستاد..

تمامِ اون سروصداهای مهمانی، صدای موسیقیِ دوردست و خنده‌های مصنوعیِ آدم‌ها، همگی به یک سکوتِ عمیق تبدیل شد...
فقط صدای نفس‌های ما بود که توی هوایِ خنکِ باغ شنیده می‌شد.

تهیونگ نگاهش رو ازم گرفت و به دوردست خیره شد.

— ات...

& هوم؟

کمی مکث کرد.

— من عادت ندارم درباره‌ی خودم حرف بزنم.

& می‌دونم.

— پس اگه بعضی وقت‌ها چیزی نگفتم، فکر نکن اهمیتی نداره.

& فکر نمی‌کنم.

نگاهش دوباره سمتم برگشت.

— خوبه.

& تو هم لازم نیست همیشه همه‌چیز رو توضیح بدی.

چند ثانیه سکوت کرد.

— تو زیادی راحت آدم‌ها رو درک می‌کنی.

& شاید چون خودمم همیشه دوست داشتم یکی منو بدون توضیح دادن بفهمه.

تهیونگ چیزی نگفت.

فقط نگاهش برای لحظه‌ای نرم‌تر شد.

بعد دستش رو پایین آورد و کمی ازم فاصله گرفت.

— بهتره برگردیم داخل.

& چرا؟

— هوا سرد شده.

& من سردم نیست.

— من گفتم سرده.

& یعنی تصمیم گرفتی؟

— آره.

لبخند خیلی کوچیکی روی لبم نشست.

& باشه.

هر دو به سمت ساختمان برگشتن.

چند قدم که رفتند، تهیونگ آرام گفت:

— ات.

& بله؟

— ممنون که موندی.

& برای چی؟

نگاهش کوتاهی به او انداخت.

— برای اینکه رفتن رو انتخاب نکردی.

& هنوز که جایی نرفتم.

— می‌دونم.


و این بار، بدون حرف دیگری، به سمت ساختمان رفتند..

اما جمله‌ی کوتاه تهیونگ تا مدت‌ها در ذهن ات ماند...

______________________

🌤ادامه دارد...


بچه‌هااا مرسی که این‌همه حمایتم می‌کنید 😭🤍 تک‌تک لایک‌ها و کامنت‌هاتون رو می‌بینم و واقعاً ذوق می‌کنم.
دیدگاه ها (۴)

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت 1 ]از صبح تهیونگ ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط