انتقام در لباس عشق:)

انتقام در لباس عشق:)
پارت 3

(ویو چه‌وون)

هنوز از اتاق تهیونگ بیرون نیومده بودم که دستی مچم رو گرفت و کشیدم داخل انباری...
از ترس نزدیک بود جیغ بزنم، اما قبل از اینکه صدایی از گلوم دربیاد در بسته شد...

+ جونگ‌هیون؟ تو اینجا چیکار می‌کنی؟
جواب نداد..
نگاهش چند لحظه روی صورتم موند بعد دستش رو از مچم برداشت و آروم صورتم رو بین دست‌هاش گرفت
_ بالاخره اومدی بیرون
+ خب؟ از صبح اینجا قایم شدی؟
_ تقریبا
با ناباوری نگاهش کردم:
+ تو واقعا یه مشکلی داری...
لبخند نزد..
فقط انگشت شستش رو آروم روی گونه‌م کشید:
_ امروز حتی پنج دقیقه هم نتونستم باهات حرف بزنم
لحنش یه جوری بود که نتونستم چیزی بگم...
راستش، منم از صبح چند بار دلم خواسته بود برم ببینمش..
ولی وقتی توی شرکت بودیم نمی‌شد..
هر کاری دلمون می‌خواست انجام بدیم مخصوصا وقتی تهیونگ توی اتاق کناری نشسته بود.. "واکنش مامی 😑"

آروم دستم رو دور مچش حلقه کردم:
+ خب الان که دیدمت
نگام کرد انگار همین جواب ساده راضیش نکرده بود:
_ فقط دیدنت کافی نیست
قبل از اینکه فرصت کنم جواب بدم، خم شد و لب‌هام رو بوسید...
اولش غافلگیر شدم
دستم رو روی شونه‌ش گذاشتم و بعد از چند لحظه خواستم عقب برم بالاخره ممکن بود هر کسی وارد انباری بشه...

اما جونگ‌هیون دوباره نزدیک شد و بوسه‌ش رو عمیق‌تر کرد..
دستش پشت کمرم بود و با عجله‌ای که ازش بعید بود، منو به خودش نزدیک نگه داشته بود...
چند لحظه بعد، کف دستم رو روی سینه‌ش گذاشتم و این بار جدی‌تر فاصله گرفتم:
+ جونگ‌هیون، صبر کن..
همون لحظه متوقف شد
نفسش کمی نامنظم بود پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد و چشم‌هاش رو بست:
_ ببخشید
با شنیدن صدای آرومش، اخمم کم‌رنگ شد:
+ چرا این‌قدر عجله داری؟
چشم‌هاش رو باز کرد و نگام کرد:
_ چون از وقتی صبح دیدمت، هی منتظر بودم یه لحظه تنها بشیم

یکمی دلم نرم شد:
+ خب تنها شدیم لازم نیست منو سکته بدی..
این بار لبخند محوی زد
هنوز چیزی نگفته بود که صدای قدم‌هایی از راهرو شنیدیم..
بعد صدای اومد:
_ خانم چه‌وون؟ شما اینجایید؟
خون توی رگ‌هام یخ زد
به جونگ‌هیون نگاه کردم و بی‌صدا لب زدم:
+ وای خدا...
صدای منشی نزدیک‌تر شد...
_ خانم چه‌وون، آقای کیم دنبالتون می‌گردن

با عجله موهام رو مرتب کردم و زیر لب گفتم:
+ تو یه چیزی بگو
_ چی بگم؟
+ نمی‌دونم یه فکری بکن دیگه

صدای دستگیره‌ی در اومد:
جونگ‌هیون سریع یک قدم ازم فاصله گرفت..
منم خودمو مشغول بررسی قفسه‌ها نشون دادم؛ انگار واقعا برای پیدا کردن چیزی اومده بودم انباری..
+ بله؟ الان میام
منشی چند ثانیه مکث کرد:
_ مطمئنید حالتون خوبه؟ صداتون یه‌جوریه

چشم‌هام رو بستم
جونگ‌هیون سرش رو پایین انداخته بود که خنده‌ش نگیره...
با حرص آروم به بازوش کوبیدم:
+ آره، خوبم الان میام بیرون
صدای قدم‌ها که دور شد، بالاخره نفس راحتی کشیدم
برگشتم سمت جونگ‌هیون:
+ ازت متنفرم

نگاهش روی صورتم چرخید و این بار لبخندش رو پنهون نکرد:
_ دروغ می‌گی
+ جونگ‌هیون
_ باشه باشه
اومد چیزی بگه که انگشتم رو جلوی صورتش گرفتم..
+ دیگه این کارو توی شرکت نمی‌کنی فهمیدی؟
نگاهش جدی شد:
_ چشم
بعد دستم رو گرفت و یه بوسه‌ی کوتاه روی انگشت‌هام زد...
_ ولی وقتی از اینجا رفتیم، می‌تونم ببینمت؟
لبخندم بی‌اختیار برگشت:
+ اگه تا اون موقع زنده موندم تهیونگ الان احتمالا می‌خواد بابت فرار کردنم محاکمه‌م کنه

جونگ‌هیون خندید:
_ پس برو قبل از اینکه داداشت بیاد دنبالت
به سمت در رفتم، اما قبل از بیرون رفتن برگشتم و نگاهش کردم:
+ جونگ‌هیون؟
_ جانم؟
+ منم دلم برات تنگ شده بود
این بار لبخندش واقعی بود..
و من با همون لبخند توی ذهنم، از انباری بیرون رفتم؛ کاملا بی‌خبر از اینکه تهیونگ درست چند قدم اون‌طرف‌تر، توی راهرو ایستاده بود...
دیدگاه ها (۱۱)

«رایحه پنهان»جونگ‌هیون لبخند کمرنگی زد.- برو لباساتو عوض کن....

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹³آروم نزدیک تخت رفتم.لب‌هام می‌لرزید.ب...

لبخند قاتلپارت²³ویو سلینتمام بدنم می‌لرزید.نفس کشیدن برام سخ...

رایحه پنهانآخر سر آروم سر تکون داد.- عوم... باشه، ارباب.بعد ...

«رایحه پنهان»صبح‌ها، جونگ‌هیون همیشه قبل از بقیه بیدار می‌شد...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭: ⁷⁰ویو: اتچند روز از مرگ بابا گذشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط