رمان: دوست پسرِ روانی
رمان: دوست پسرِ روانی
پارت ۱۶: مسیرِ انحرافی
نگاهش مثلِ تیغ رویِ پوستم میکشید. آبِ دهنم رو به سختی قورت دادم و سرم رو پایین انداختم. لرزشِ خفیفِ دستهام رو پشتِ کمرم قایم کردم و با صدایی که سعی میکردم نلرزه، گفتم:
«نه… چیکار باید میکردم؟ فقط… فقط داشتم منتظرِ تو میموندم.»
سکوتِ سنگینی بینمون حاکم شد. جونگکوک پلک نزد. فقط زل زده بود به چشمهام، انگار داشت دنبالِ ردی از دروغ میگشت. چند ثانیه گذشت که مثلِ یک قرن طول کشید. بالاخره، گوشهیِ لبش به سمتِ بالا کشیده شد؛ یه پوزخندِ بیروح که هیچ شباهتی به لبخند نداشت.
«خوبه. از دروغ متنفرم، تهیونگ… مخصوصاً وقتی میدونم حقیقت چقدر میتونه دردناک باشه.»
قبل از اینکه فرصت کنم نفس بکشم، بازوم رو با دستِ گرم و درشتش گرفت و به سمتِ بیرون کشید. شوکه شده بودم. انتظار داشتم دوباره حبس بشم، ولی اون با قدمهایِ بلند داشت من رو از اتاق میبرد بیرون. راهروهایِ عمارتِ بزرگ و سرد بود. نورِ لوسترهایِ سقفیِ دور و دراز، سایههایِ ترسناکی رویِ دیوار انداخته بود.
تویِ ذهنم غوغا بود. نکنه اون نامه واقعاً یه تله بود؟ نکنه خودش اون رو انداخته تا ببینه من چقدر احمقم که بهش اعتماد میکنم؟
همینطور که داشتیم از کنارِ یه راهرویِ تاریک رد میشدیم که دقیقاً شبیه به همون «نقطهیِ کوری» بود که تویِ نامه نوشته شده بود، ضربانِ قلبم رفت رویِ هزار. اون نامه گفته بود: «ساعت دو شب… پشتِ کمد…» و حالا، درست داشتیم از همون مسیر رد میشدیم.
جونگکوک یهو ایستاد. تویِ اون راهرویِ سوتوکور، صدایِ نفسهایِ خودم رو هم نمیشنیدم. اون چرخید سمتِ من. چراغهایِ بالایِ سرمون با یه صدایِ «تیک»ِ خفیف، برای یک لحظه لرزیدن و خاموش شدن. تاریکیِ مطلق… و بعد از دو ثانیه، دوباره روشن شدن.
تنم یخ کرد. این همون زمانی بود که تویِ نامه بهش اشاره شده بود! همون پنج ثانیهیِ خاموشی.
جونگکوک خیلی آروم صورتش رو آورد نزدیکِ گوشم. گرمایِ نفسش به پوستم خورد و صدایِ بم و ترسناکش تویِ تاریکیِ ذهنم پیچید:
«میدونی تهیونگ… همیشه فکر میکردم اگه یه پرندهیِ کوچیک رو از قفس دربیارم، اولین کاری که میکنه پرواز کردنه. ولی تو…»
دستش رو آروم برد سمتِ گردنم و انگشتهایِ سردش رو دورِ گلویم حلقه کرد، نه برایِ فشار دادن، بلکه فقط برایِ لمس کردن:
«…تو هنوز داری به اون کاغذی که برات فرستادم فکر میکنی، مگه نه؟»
[پایان پارت ۱۶]
پارت ۱۶: مسیرِ انحرافی
نگاهش مثلِ تیغ رویِ پوستم میکشید. آبِ دهنم رو به سختی قورت دادم و سرم رو پایین انداختم. لرزشِ خفیفِ دستهام رو پشتِ کمرم قایم کردم و با صدایی که سعی میکردم نلرزه، گفتم:
«نه… چیکار باید میکردم؟ فقط… فقط داشتم منتظرِ تو میموندم.»
سکوتِ سنگینی بینمون حاکم شد. جونگکوک پلک نزد. فقط زل زده بود به چشمهام، انگار داشت دنبالِ ردی از دروغ میگشت. چند ثانیه گذشت که مثلِ یک قرن طول کشید. بالاخره، گوشهیِ لبش به سمتِ بالا کشیده شد؛ یه پوزخندِ بیروح که هیچ شباهتی به لبخند نداشت.
«خوبه. از دروغ متنفرم، تهیونگ… مخصوصاً وقتی میدونم حقیقت چقدر میتونه دردناک باشه.»
قبل از اینکه فرصت کنم نفس بکشم، بازوم رو با دستِ گرم و درشتش گرفت و به سمتِ بیرون کشید. شوکه شده بودم. انتظار داشتم دوباره حبس بشم، ولی اون با قدمهایِ بلند داشت من رو از اتاق میبرد بیرون. راهروهایِ عمارتِ بزرگ و سرد بود. نورِ لوسترهایِ سقفیِ دور و دراز، سایههایِ ترسناکی رویِ دیوار انداخته بود.
تویِ ذهنم غوغا بود. نکنه اون نامه واقعاً یه تله بود؟ نکنه خودش اون رو انداخته تا ببینه من چقدر احمقم که بهش اعتماد میکنم؟
همینطور که داشتیم از کنارِ یه راهرویِ تاریک رد میشدیم که دقیقاً شبیه به همون «نقطهیِ کوری» بود که تویِ نامه نوشته شده بود، ضربانِ قلبم رفت رویِ هزار. اون نامه گفته بود: «ساعت دو شب… پشتِ کمد…» و حالا، درست داشتیم از همون مسیر رد میشدیم.
جونگکوک یهو ایستاد. تویِ اون راهرویِ سوتوکور، صدایِ نفسهایِ خودم رو هم نمیشنیدم. اون چرخید سمتِ من. چراغهایِ بالایِ سرمون با یه صدایِ «تیک»ِ خفیف، برای یک لحظه لرزیدن و خاموش شدن. تاریکیِ مطلق… و بعد از دو ثانیه، دوباره روشن شدن.
تنم یخ کرد. این همون زمانی بود که تویِ نامه بهش اشاره شده بود! همون پنج ثانیهیِ خاموشی.
جونگکوک خیلی آروم صورتش رو آورد نزدیکِ گوشم. گرمایِ نفسش به پوستم خورد و صدایِ بم و ترسناکش تویِ تاریکیِ ذهنم پیچید:
«میدونی تهیونگ… همیشه فکر میکردم اگه یه پرندهیِ کوچیک رو از قفس دربیارم، اولین کاری که میکنه پرواز کردنه. ولی تو…»
دستش رو آروم برد سمتِ گردنم و انگشتهایِ سردش رو دورِ گلویم حلقه کرد، نه برایِ فشار دادن، بلکه فقط برایِ لمس کردن:
«…تو هنوز داری به اون کاغذی که برات فرستادم فکر میکنی، مگه نه؟»
[پایان پارت ۱۶]
- ۱.۱k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط