یک روز غروب

یک روز غروب
سه نفر در سایه
روی نیمکت پارکی نشسته بودند
یکی کور
یکی کـر
یکی لال
کور با چشم کر می دید
کَر با گوش لال می شنید
و لال با اشاره می فهمید
همدلی آخرین حکایت آدمی ا ست
هر سه با هم
گُلی را بو می کردند...
دیدگاه ها (۱)

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۷جونگوک چند ثانیه به دو مسیر خیر...

🌀 هشتمین سرنخفصل اول | پاکت بنفشا/ت تازه از مدرسه برگشته بود...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟔 | آخرین صفحهچند روز بعد، اتاق ا/ت ساکت بود.یونگی کنار...

اولین فیکم😄سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟙: برخورد اولسئول، ساعت هشت صبح.ص...

LESSON

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

🖤 پارت ۴۳ | «آخرین حرکت»ماشین با سرعت در جاده حرکت می‌کرد.لا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط