contact 🍷
contact 🍷
#contract
𝑃𝑇5
(از اونجایی که این داستان منه خون اشامای من از افتاب اذیت نمیشن🎀)
ویو هویج:
افتاب نوری زیبا بر فضای سرد و تاریک قلعه و جنگل روبه روش انداخت.
چشمای جیمین به ارومی باز شدن.
نفس های منظم ، بدون هیچ فکر و کابوسی. اخرین باری که الکل بهش کمک کرده بود اروم بخوابه رو یادش نمیومد، اما شاید الکل نبود که بهش کمک کرد.
کمی تکون خورد اما با دیدن همسرش با پوستی درخشان و رنگ پریده خشکش زد. با صدای خواب الود زمزمه کرد:
_این احمق اینجا چیکار میکنه؟...
با گیجیو سردرد به اطراف نگاه کرد، چشمای تارشو مالید و.... فاک...
_من اینجا چه غلطی میکنم...
تابوتش نبود، اصلا اینجا اتاقش نبود.
با عصبانیت از خودش و حس انزجار به ات نگاه کرد.
دستی که روی کمر دخترک بود و عقب کشید و به ارومی نشست.
اون هنوز خواب بود پس جیمین میتونست فرار کنه اما... فقط به ات خیره شد.
قفسه ی سینش به ارامی با هر نفس بالا و پایین میرفت. دستش رو سمت صورت دخترک برد اما سرش تیر کشید و محکم سرشو گرفت و ناله ای ناخوداگاه از بین لب هاش فرار کرد. ات تکون خورد، پسر باید فرار میکرد.
نیاز داشت انکار کنه، نباید ات اون رو اینقدر اسیب پذیر ببینه. اما چیزی اون رو موقع بلند شدن گرفت.
ات با صدایی خواب الود گفت:
=کجا میری، جیمین؟
قلب پسر با صدای اسم خودش که از لب های دخترک خارج شد لرزید.
دختر با چشمای قرمز خواب الودش نگاهش کرد.
جیمین خودشو جمع و جور کرد گفت.
_بهت گفته بودم که بهم دست نزنی.
=نزدم
_عه؟ پس تو بغلم چیکار میکنی؟
ات که حوصله بهونه هاشو نداشت گفت:
=ببخشیدا ولی کدوم خفاشی بود که ساعت پنج صبح مست اومد خونه و وارد اتاق همسر اجباریش شد، خونشو خورد و بغلش کرد و بهش گفت قرمزی؟! ها؟!!
ذهن جیمین با شنیدن حرفای ات به سرعت همه چیزو یاد اورد و کنترلشو از دست داد و داد زد:
_دهنتو ببند و این مزخرفات چنداور توی رویاهاتو به زبون نیار حالم خورد!
پسر ات رو هل داد،کتش رو با پریشونی که با انزجار مخفیش کرده بود برداشت از اتاق رفت بیرون البته اینقدر اشفته به نظر میرسید که میتونیم این رو فرار در نظر بگیریم.
و ات موند و رفتار عجیب همسرش.
ــــــ
ببخشید کمهههه مهمون داریم شلوغه خوشگلام🤧🎀
حمایت کنیدااااا.
لایکارو 30 برسونید🧚🏻♀️😇
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#contract
𝑃𝑇5
(از اونجایی که این داستان منه خون اشامای من از افتاب اذیت نمیشن🎀)
ویو هویج:
افتاب نوری زیبا بر فضای سرد و تاریک قلعه و جنگل روبه روش انداخت.
چشمای جیمین به ارومی باز شدن.
نفس های منظم ، بدون هیچ فکر و کابوسی. اخرین باری که الکل بهش کمک کرده بود اروم بخوابه رو یادش نمیومد، اما شاید الکل نبود که بهش کمک کرد.
کمی تکون خورد اما با دیدن همسرش با پوستی درخشان و رنگ پریده خشکش زد. با صدای خواب الود زمزمه کرد:
_این احمق اینجا چیکار میکنه؟...
با گیجیو سردرد به اطراف نگاه کرد، چشمای تارشو مالید و.... فاک...
_من اینجا چه غلطی میکنم...
تابوتش نبود، اصلا اینجا اتاقش نبود.
با عصبانیت از خودش و حس انزجار به ات نگاه کرد.
دستی که روی کمر دخترک بود و عقب کشید و به ارومی نشست.
اون هنوز خواب بود پس جیمین میتونست فرار کنه اما... فقط به ات خیره شد.
قفسه ی سینش به ارامی با هر نفس بالا و پایین میرفت. دستش رو سمت صورت دخترک برد اما سرش تیر کشید و محکم سرشو گرفت و ناله ای ناخوداگاه از بین لب هاش فرار کرد. ات تکون خورد، پسر باید فرار میکرد.
نیاز داشت انکار کنه، نباید ات اون رو اینقدر اسیب پذیر ببینه. اما چیزی اون رو موقع بلند شدن گرفت.
ات با صدایی خواب الود گفت:
=کجا میری، جیمین؟
قلب پسر با صدای اسم خودش که از لب های دخترک خارج شد لرزید.
دختر با چشمای قرمز خواب الودش نگاهش کرد.
جیمین خودشو جمع و جور کرد گفت.
_بهت گفته بودم که بهم دست نزنی.
=نزدم
_عه؟ پس تو بغلم چیکار میکنی؟
ات که حوصله بهونه هاشو نداشت گفت:
=ببخشیدا ولی کدوم خفاشی بود که ساعت پنج صبح مست اومد خونه و وارد اتاق همسر اجباریش شد، خونشو خورد و بغلش کرد و بهش گفت قرمزی؟! ها؟!!
ذهن جیمین با شنیدن حرفای ات به سرعت همه چیزو یاد اورد و کنترلشو از دست داد و داد زد:
_دهنتو ببند و این مزخرفات چنداور توی رویاهاتو به زبون نیار حالم خورد!
پسر ات رو هل داد،کتش رو با پریشونی که با انزجار مخفیش کرده بود برداشت از اتاق رفت بیرون البته اینقدر اشفته به نظر میرسید که میتونیم این رو فرار در نظر بگیریم.
و ات موند و رفتار عجیب همسرش.
ــــــ
ببخشید کمهههه مهمون داریم شلوغه خوشگلام🤧🎀
حمایت کنیدااااا.
لایکارو 30 برسونید🧚🏻♀️😇
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
- ۷۲۱
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط