ساعت 3 نصف شب اومدم بالا در یخچالو باز کردم دنبال چیزی می

ساعت 3 نصف شب اومدم بالا در یخچالو باز کردم دنبال چیزی میگشتم
بابام سرشو از زیر پتو درآوورد گفت: یه لیوان شیر هم بخور

من که به کل تعجب کرده بودم که چطوره که به فکر منه
پرسیدم چرا؟؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
گفت: تاریخش تا امشبه
دیدگاه ها (۳)

میدونی فرق شمابا روز چیه؟روز ۳۰ تاش باید جمع بشه تا ماه بشه ...

- چقدر زیباست این مطلبی رو که چند مرتبه ارزش خوندن داره ......

حاجی کوچولو

- حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوماینکه یک عمر به دستان تو زنج...

the first lie

life like hellp:9چشماشو بست و چند ثانیه هیچ حرفی نزد.فکر کرد...

رمان تهیونگ

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

رمان تهیونگ

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

𝓹𝓪𝓻𝓽 29ات سوار ماشین شد و رفت ات ویوچقد این پسرا چندشن ایشش ...

فیک مافیاها پارت ۳۱ته: زود باش بانی بلند شوکوک: اههه بزار بخ...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:20فقط به ا.ت صدمه زدم فق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط