..My evil angel..
..My evil angel..
پارت ⁴
🪽 فصل اول: کتاب سرنوشتها
صبح روز بعد...
ا.ت هنوز به آن نامه فکر میکرد.
"مراقب پادشاه تاریکی باش."
...
هر بار جمله را در ذهنش تکرار میکرد، بیشتر کلافه میشد.
...
+«یعنی چی مراقبش باشم؟»
...
+«میخواد منو بکشه؟»
...
+«یا خودش باعث تبعیدم شده؟»
...
هزاران سؤال در ذهنش میچرخید.
...
و همین کنجکاوی...
دوباره برایش دردسر درست کرد.
...
آن شب...
وقتی همه خواب بودند...
ا.ت مخفیانه از اتاقش بیرون آمد.
...
راهروهای قلعه تاریک و ساکت بودند.
...
او بیهدف راه میرفت.
تا اینکه به بخشی رسید که قبلاً ندیده بود.
...
یک در بزرگ سیاه.
...
روی آن نمادهای عجیبی حک شده بودند.
...
و میان آنها فقط یک جمله دیده میشد:
کتابخانه سرنوشت
...
چشمان ا.ت برق زد.
...
+«کتابخانه؟»
...
در را هل داد.
...
برخلاف انتظارش...
قفل نبود.
...
در آرام باز شد.
...
و چیزی که دید...
نفسش را بند آورد.
...
هزاران کتاب.
...
هزاران طومار.
...
و در مرکز سالن...
کتابی عظیم روی پایهای سنگی.
...
انگار خودش زنده بود.
...
نور عجیبی از میان صفحاتش بیرون میآمد.
...
ا.ت آرام جلو رفت.
...
روی جلد نوشته شده بود:
کتاب سرنوشتها
...
+«همونیه که تو افسانهها بود؟»
...
با تردید دستش را روی جلد گذاشت.
...
ناگهان کتاب باز شد.
...
باد شدیدی در کتابخانه پیچید.
...
صفحهها با سرعت ورق خوردند.
...
تا اینکه روی یک نام متوقف شدند.
...
ا.ت
...
قلبش تندتر زد.
...
شروع به خواندن کرد.
...
ابتدا گذشتهاش نوشته شده بود.
...
سپس حال.
...
و بعد...
آینده.
...
تصاویر یکی پس از دیگری ظاهر شدند.
...
او را دید.
...
قویتر از همیشه.
...
با چشمانی سرخ.
...
با بالهایی سیاه.
...
ارتشی عظیم پشت سرش ایستاده بود.
...
و مقابلش...
دروازههای بهشت.
...
چشمان ا.ت گرد شدند.
...
+«این...»
...
اما چیزی که بعد از آن دید...
باعث شد خون در رگهایش یخ بزند.
...
بهشت در آتش میسوخت.
...
فرشتهها فرار میکردند.
...
و خودش وسط آن جهنم ایستاده بود.
...
سکوت.
...
ا.ت چند قدم عقب رفت.
...
«نه...»
...
+«من همچین کاری نمیکنم...»
...
اما کتاب هنوز تمام نشده بود.
...
صفحه بعدی باز شد.
...
این بار نام دیگری ظاهر شد.
...
جونگکوک
...
ا.ت اخم کرد.
...
چرا سرنوشت او هم اینجا بود؟
...
تصاویر ظاهر شدند.
...
ابتدا گذشته.
...
فرشتهای با بالهای درخشان.
...
ا.ت خشکش زد.
...
+«جونگکوک... فرشته بوده؟»
...
تصاویر ادامه یافتند.
...
خیانت.
...
سقوط.
...
شکنجه.
...
تنهایی.
...
و در نهایت...
تبدیل شدن به پادشاه تاریکی.
...
اما آخرین تصویر...
باعث شد ا.ت از شدت خشم بلرزد.
...
جونگکوک را دید.
...
روی زمین افتاده بود.
...
خون همه جا را پوشانده بود.
...
و بالای سرش...
فرشته اعظم ایستاده بود.
...
در حالی که شمشیری نورانی در دست داشت.
...
زیر تصویر نوشته شده بود:
"سرنوشت فرمانروای تاریکی: مرگ به دست بهشت."
...
تق!
...
کتاب از دست ا.ت افتاد.
...
چشمانش از خشم سرخ شدند.
...
«پس این نقشهتونه؟»
...
نفسهایش سنگین شده بود.
...
+«اول من...»
...
+«بعد جونگکوک...»
...
دستانش مشت شدند.
...
تمام سالهایی که جونگکوک عذاب کشیده بود...
تمام تنهاییهای خودش...
تمام خیانتها...
...
مثل آتش در وجودش شعله کشیدند.
...
+«پس از اول تصمیم گرفته بودین ما رو نابود کنین...»
...
در همان لحظه...
در کتابخانه باز شد.
...
ا.ت برگشت.
...
جونگکوک آنجا ایستاده بود.
...
نگاهش مستقیم روی کتاب افتاد.
...
بعد روی چهره خشمگین ا.ت.
...
و برای اولین بار...
نگرانی در چشمان قرمز فرمانروای تاریکی دیده شد.
...
_«تو کتاب رو دیدی...»
...
ا.ت آرام سرش را بالا آورد.
...
اما این بار...
در نگاهش چیزی بود که جونگکوک را نگران کرد.
...
خشم.
...
خشم خالص.
...
و جملهای که بعد از آن گفت...
آغاز اتفاقات وحشتناکی شد.
...
+«فرشته ها فقط منو نابود نکردن....»
...
اشک در چشمانش جمع شد.
...
+«اونا زندگی تو رو هم گرفتن.»
...
سکوت.
...
و برای اولین بار...
بذر انتقامی بزرگ در قلب ا.ت کاشته شد.
🪽🔥😈
ادامه دارد...
پارت ⁴
🪽 فصل اول: کتاب سرنوشتها
صبح روز بعد...
ا.ت هنوز به آن نامه فکر میکرد.
"مراقب پادشاه تاریکی باش."
...
هر بار جمله را در ذهنش تکرار میکرد، بیشتر کلافه میشد.
...
+«یعنی چی مراقبش باشم؟»
...
+«میخواد منو بکشه؟»
...
+«یا خودش باعث تبعیدم شده؟»
...
هزاران سؤال در ذهنش میچرخید.
...
و همین کنجکاوی...
دوباره برایش دردسر درست کرد.
...
آن شب...
وقتی همه خواب بودند...
ا.ت مخفیانه از اتاقش بیرون آمد.
...
راهروهای قلعه تاریک و ساکت بودند.
...
او بیهدف راه میرفت.
تا اینکه به بخشی رسید که قبلاً ندیده بود.
...
یک در بزرگ سیاه.
...
روی آن نمادهای عجیبی حک شده بودند.
...
و میان آنها فقط یک جمله دیده میشد:
کتابخانه سرنوشت
...
چشمان ا.ت برق زد.
...
+«کتابخانه؟»
...
در را هل داد.
...
برخلاف انتظارش...
قفل نبود.
...
در آرام باز شد.
...
و چیزی که دید...
نفسش را بند آورد.
...
هزاران کتاب.
...
هزاران طومار.
...
و در مرکز سالن...
کتابی عظیم روی پایهای سنگی.
...
انگار خودش زنده بود.
...
نور عجیبی از میان صفحاتش بیرون میآمد.
...
ا.ت آرام جلو رفت.
...
روی جلد نوشته شده بود:
کتاب سرنوشتها
...
+«همونیه که تو افسانهها بود؟»
...
با تردید دستش را روی جلد گذاشت.
...
ناگهان کتاب باز شد.
...
باد شدیدی در کتابخانه پیچید.
...
صفحهها با سرعت ورق خوردند.
...
تا اینکه روی یک نام متوقف شدند.
...
ا.ت
...
قلبش تندتر زد.
...
شروع به خواندن کرد.
...
ابتدا گذشتهاش نوشته شده بود.
...
سپس حال.
...
و بعد...
آینده.
...
تصاویر یکی پس از دیگری ظاهر شدند.
...
او را دید.
...
قویتر از همیشه.
...
با چشمانی سرخ.
...
با بالهایی سیاه.
...
ارتشی عظیم پشت سرش ایستاده بود.
...
و مقابلش...
دروازههای بهشت.
...
چشمان ا.ت گرد شدند.
...
+«این...»
...
اما چیزی که بعد از آن دید...
باعث شد خون در رگهایش یخ بزند.
...
بهشت در آتش میسوخت.
...
فرشتهها فرار میکردند.
...
و خودش وسط آن جهنم ایستاده بود.
...
سکوت.
...
ا.ت چند قدم عقب رفت.
...
«نه...»
...
+«من همچین کاری نمیکنم...»
...
اما کتاب هنوز تمام نشده بود.
...
صفحه بعدی باز شد.
...
این بار نام دیگری ظاهر شد.
...
جونگکوک
...
ا.ت اخم کرد.
...
چرا سرنوشت او هم اینجا بود؟
...
تصاویر ظاهر شدند.
...
ابتدا گذشته.
...
فرشتهای با بالهای درخشان.
...
ا.ت خشکش زد.
...
+«جونگکوک... فرشته بوده؟»
...
تصاویر ادامه یافتند.
...
خیانت.
...
سقوط.
...
شکنجه.
...
تنهایی.
...
و در نهایت...
تبدیل شدن به پادشاه تاریکی.
...
اما آخرین تصویر...
باعث شد ا.ت از شدت خشم بلرزد.
...
جونگکوک را دید.
...
روی زمین افتاده بود.
...
خون همه جا را پوشانده بود.
...
و بالای سرش...
فرشته اعظم ایستاده بود.
...
در حالی که شمشیری نورانی در دست داشت.
...
زیر تصویر نوشته شده بود:
"سرنوشت فرمانروای تاریکی: مرگ به دست بهشت."
...
تق!
...
کتاب از دست ا.ت افتاد.
...
چشمانش از خشم سرخ شدند.
...
«پس این نقشهتونه؟»
...
نفسهایش سنگین شده بود.
...
+«اول من...»
...
+«بعد جونگکوک...»
...
دستانش مشت شدند.
...
تمام سالهایی که جونگکوک عذاب کشیده بود...
تمام تنهاییهای خودش...
تمام خیانتها...
...
مثل آتش در وجودش شعله کشیدند.
...
+«پس از اول تصمیم گرفته بودین ما رو نابود کنین...»
...
در همان لحظه...
در کتابخانه باز شد.
...
ا.ت برگشت.
...
جونگکوک آنجا ایستاده بود.
...
نگاهش مستقیم روی کتاب افتاد.
...
بعد روی چهره خشمگین ا.ت.
...
و برای اولین بار...
نگرانی در چشمان قرمز فرمانروای تاریکی دیده شد.
...
_«تو کتاب رو دیدی...»
...
ا.ت آرام سرش را بالا آورد.
...
اما این بار...
در نگاهش چیزی بود که جونگکوک را نگران کرد.
...
خشم.
...
خشم خالص.
...
و جملهای که بعد از آن گفت...
آغاز اتفاقات وحشتناکی شد.
...
+«فرشته ها فقط منو نابود نکردن....»
...
اشک در چشمانش جمع شد.
...
+«اونا زندگی تو رو هم گرفتن.»
...
سکوت.
...
و برای اولین بار...
بذر انتقامی بزرگ در قلب ا.ت کاشته شد.
🪽🔥😈
ادامه دارد...
- ۱۲۸
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط