دیوانه ای از بند خود ازادم و

دیوانه ای از بند خود ازادم و
گه در غم و اندوهم و گه شادم و
چون بید برق امده در بادم و
چشماااااااان پریشان تو بردست قرارم
دیدگاه ها (۵)

یک استکان طراوت گل های تازه دم

غــــم عشقت بحلاوت خورم و دلشادماین عبادت بارادت کنـــم و آز...

رها❤ خواستم بگم تو همه ی زندگی منیولی شاعر میگهاز تو گفتم غز...

ای خنده ات از هر چه چشمه بی ریاترگیسوی تو از بید مجنون هم ره...

یار مرا که او شده یار دگر چرا طلبمن که بدیدمش به دل عشق دگر ...

مناجات ناشنوایان

دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلمتا خود چه باشد حاصلی...

#این پاییز لعنتی...فصل‌ها عوض شدند و من در هر فصل، جُست‌وجوی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط