ایستاده ام….

ایستاده ام….
تنها…
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا …
انگشت هایم را می شمارم
یک.
دو..
سه…
و
دست های تو در هم فرو رفته ان.
تو ….
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربانی ات را ثابت کنی
ولی….
ولی نفهمیدی که من آن سوی خیابان انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی…
ومن ….
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس….
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش…
هنوزم هم قافیه را به چشمان تومی بازم.…
مطمئن باش!
دیدگاه ها (۱۲)

بی لبت کامل نمی‌شد دورۀ درمان منبوسه‌های کوچکت قرص روان‌گردا...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت بیســت و یکــم سـی...

پارت: 12 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*وقتی بالاخره سرش را بلند ک...

پارت: 24 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«زین؟» صداش زدم. انتظار دا...

پارت: 25 (بخش3) *زاویه دید: هیزل*نگاهِ زین برای یک ثانیه روی...

پارت: 22 (بخش2) **زاویه دید: زین**تایلر سعی کرد خودش رو از چ...

چشاتو ببند…فکر کن همین الان در باز بشه و آقا وارد بشن…همون ل...

.......//برده ی زیبا//.......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط