A Shadow Named You
A Shadow Named You
سایهای به نام تو
P.10
(روایت از زبان ا.ت)
پوشه هنوز جلوم بود.
چند دقیقه همونطور نگاهش کردم. انگار اگه بازش نکنم، شاید هیچکدوم از اینا واقعی نباشه. ولی بالاخره دستم رفت سمتش. بازش کردم.
اولین صفحه یه قرارداد رسمی بود. مهر خورده، امضا شده از طرف خانوادهی جونگکوک. فقط جای امضای من خالی بود.
شروع کردم به خوندن. آروم. خط به خط.
حق طلاق ندارم.
هیچوقت. تحت هیچ شرایطی. حتی اگه خیانت ببینه، حتی اگه کتکم بزنه، حتی اگه بخواد جدا بشه، من نمیتونم درخواست طلاق بدم. فقط اون میتونه.
اگه بچهدار بشیم، حضانت کامل با اونه.
من حق ندارم بچه رو با خودم ببرم. حتی ملاقاتها هم باید با اجازهی کتبی اون باشه. اگه یه روز بخواد بچه رو ازم دور کنه، من هیچ کاری نمیتونم بکنم.
حق خروج از کشور ندارم.
بدون اجازهی کتبی و حضور خودش، نمیتونم از مرز رد بشم. پاسپورتم باید همیشه پیش اون باشه.
حق کار کردن بیرون از خونه ندارم، مگر با موافقت اون.
حق داشتن حساب بانکی جدا ندارم. همهی درآمد و داراییهام باید به اسم مشترک یا به اسم اون باشه.
حق ارتباط با خانوادهی قبلیم محدود میشه.
فقط با اجازهی اون میتونم با پدرم حرف بزنم یا ببینمش. اگه اون تشخیص بده که این ارتباط ضرر داره، میتونه کامل قطعش کنه.
و آخر سر، یه بند خیلی کوتاه و خیلی سنگین:
«در صورت هرگونه اقدام به فرار، افشای اطلاعات خانواده، یا نافرمانی جدی، طرف دوم (ا.ت) تمامی حقوق مالی و حضانت احتمالی را از دست داده و تحت نظارت مستقیم خانواده قرار میگیرد.» (حال میکنین چه قانونی مینویسم؟😁😁 عشق کنیددددد)
دستهام داشت میلرزید وقتی به خط آخر رسیدم.
قرارداد رو بستم. پوشه رو گذاشتم کنارم روی تخت.
اتاق ساکت بود. فقط صدای نفس خودم رو میشنیدم که کمی تند شده بود.
این دیگه ازدواج نبود.
این یه زندان رسمی بود. با مهر و امضا و بندهای قانونی.
بلند شدم. چند قدم راه رفتم تو اتاق. بعد دوباره نشستم.
دستمو بردم رو صورتم و چشمهام رو محکم فشار دادم.
فردا شب باید جلوی دوربینها لبخند بزنم.
با لباسی که اون انتخاب کرده.
تو مراسمی که برای مجلهها و روزنامهها چیده شده.
و زیر اون لبخند، این قرارداد داره منتظرم میمونه...........
ادامه دارد..............
چون فردا درسام کمه بازم پارت میذارم
فعلا خوب لایک و کامنت بزارین تا بنویسم و آپلود کنم
سایهای به نام تو
P.10
(روایت از زبان ا.ت)
پوشه هنوز جلوم بود.
چند دقیقه همونطور نگاهش کردم. انگار اگه بازش نکنم، شاید هیچکدوم از اینا واقعی نباشه. ولی بالاخره دستم رفت سمتش. بازش کردم.
اولین صفحه یه قرارداد رسمی بود. مهر خورده، امضا شده از طرف خانوادهی جونگکوک. فقط جای امضای من خالی بود.
شروع کردم به خوندن. آروم. خط به خط.
حق طلاق ندارم.
هیچوقت. تحت هیچ شرایطی. حتی اگه خیانت ببینه، حتی اگه کتکم بزنه، حتی اگه بخواد جدا بشه، من نمیتونم درخواست طلاق بدم. فقط اون میتونه.
اگه بچهدار بشیم، حضانت کامل با اونه.
من حق ندارم بچه رو با خودم ببرم. حتی ملاقاتها هم باید با اجازهی کتبی اون باشه. اگه یه روز بخواد بچه رو ازم دور کنه، من هیچ کاری نمیتونم بکنم.
حق خروج از کشور ندارم.
بدون اجازهی کتبی و حضور خودش، نمیتونم از مرز رد بشم. پاسپورتم باید همیشه پیش اون باشه.
حق کار کردن بیرون از خونه ندارم، مگر با موافقت اون.
حق داشتن حساب بانکی جدا ندارم. همهی درآمد و داراییهام باید به اسم مشترک یا به اسم اون باشه.
حق ارتباط با خانوادهی قبلیم محدود میشه.
فقط با اجازهی اون میتونم با پدرم حرف بزنم یا ببینمش. اگه اون تشخیص بده که این ارتباط ضرر داره، میتونه کامل قطعش کنه.
و آخر سر، یه بند خیلی کوتاه و خیلی سنگین:
«در صورت هرگونه اقدام به فرار، افشای اطلاعات خانواده، یا نافرمانی جدی، طرف دوم (ا.ت) تمامی حقوق مالی و حضانت احتمالی را از دست داده و تحت نظارت مستقیم خانواده قرار میگیرد.» (حال میکنین چه قانونی مینویسم؟😁😁 عشق کنیددددد)
دستهام داشت میلرزید وقتی به خط آخر رسیدم.
قرارداد رو بستم. پوشه رو گذاشتم کنارم روی تخت.
اتاق ساکت بود. فقط صدای نفس خودم رو میشنیدم که کمی تند شده بود.
این دیگه ازدواج نبود.
این یه زندان رسمی بود. با مهر و امضا و بندهای قانونی.
بلند شدم. چند قدم راه رفتم تو اتاق. بعد دوباره نشستم.
دستمو بردم رو صورتم و چشمهام رو محکم فشار دادم.
فردا شب باید جلوی دوربینها لبخند بزنم.
با لباسی که اون انتخاب کرده.
تو مراسمی که برای مجلهها و روزنامهها چیده شده.
و زیر اون لبخند، این قرارداد داره منتظرم میمونه...........
ادامه دارد..............
چون فردا درسام کمه بازم پارت میذارم
فعلا خوب لایک و کامنت بزارین تا بنویسم و آپلود کنم
- ۶۴۰
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط