همش تموم میشهبرمیگردیم خونهبا هم
Part ۳۰
+همش تموم میشه...برمیگردیم خونه...با هم
سرشو تکون داد و متقابلاً دستمو توی دستای گرمش گرفت
بعد چند مین با صدای داد دوست کوک از جا پریدیم و سرمو توی سینش فرو بردم...
صدای اولین شلیک انگار کرم کرده بود...صدا های اطرافم مبهم بودن و همه چی رو تار میدیدم..مردی که جونگکوک رانگ صداش میزد مدام داد میزد و سعی میکرد از دست ماشین پشت سرمون فرار کنه...
صداهایی که معلوم بود صدای شلیک از دو طرفه فلجم کرده بود...به کت کوک چنگ میزدم و نمیتونستم سرمو بالا بیارم...
یکم که اوضاع آروم تر شد کوک صورتمو توی دستاش گرفت و بالا اوردش...باهام حرف میزد ولی من نمیتونستم متوجه حرفاش بشم...اشکام که صورتمو محاصره کرده بودن پاک کرد...سرما صورتمو میسوزوند و حس میکردم الان که منفجر بشم...
+نگه دار!!(داد)
رانگ(خطرناکه!کلا چند ثانیه ست که گممون کردن!)
+نگه دار!!!
-یه لحظه بزن بغل
توی اولین فرصت در ماشینو باز کردم و هرچی که توی این مدت کشیدمو بالا آوردم...کوک پشت کمرمو ماساژ میداد و موهامو جمع کرد تا توی دست و پام نباشن...
رانگ(بجنبین! پیدامون میکنن)
یکم که حالم بهتر شد برگشتم توی ماشین و درو بستم...همه ی بدنم به یخی برفای اطراف بود...سرمو بالا آوردم و به چشمای نگران کوک نگاه کردم...شبیه بچه هایی شده بود که توپشون افتاده خونه ی همسایه ی بداخلاق محله و دیگه قرار نیست رنگشو ببینه...
-حالت خوبه؟؟
سرمو تکون دادم و توی بغلش فرو رفتم
+فکر کردم از دستت دادم!...هق...صداتو نمی شنیدم..هق...دنیا جلوی چشمم تیره شده بود...(عر زدن)
-هیشش...حالم خوبه....هممون خوبیم...قرار نیست برگردن...آروم باش
+همش تموم میشه...برمیگردیم خونه...با هم
سرشو تکون داد و متقابلاً دستمو توی دستای گرمش گرفت
بعد چند مین با صدای داد دوست کوک از جا پریدیم و سرمو توی سینش فرو بردم...
صدای اولین شلیک انگار کرم کرده بود...صدا های اطرافم مبهم بودن و همه چی رو تار میدیدم..مردی که جونگکوک رانگ صداش میزد مدام داد میزد و سعی میکرد از دست ماشین پشت سرمون فرار کنه...
صداهایی که معلوم بود صدای شلیک از دو طرفه فلجم کرده بود...به کت کوک چنگ میزدم و نمیتونستم سرمو بالا بیارم...
یکم که اوضاع آروم تر شد کوک صورتمو توی دستاش گرفت و بالا اوردش...باهام حرف میزد ولی من نمیتونستم متوجه حرفاش بشم...اشکام که صورتمو محاصره کرده بودن پاک کرد...سرما صورتمو میسوزوند و حس میکردم الان که منفجر بشم...
+نگه دار!!(داد)
رانگ(خطرناکه!کلا چند ثانیه ست که گممون کردن!)
+نگه دار!!!
-یه لحظه بزن بغل
توی اولین فرصت در ماشینو باز کردم و هرچی که توی این مدت کشیدمو بالا آوردم...کوک پشت کمرمو ماساژ میداد و موهامو جمع کرد تا توی دست و پام نباشن...
رانگ(بجنبین! پیدامون میکنن)
یکم که حالم بهتر شد برگشتم توی ماشین و درو بستم...همه ی بدنم به یخی برفای اطراف بود...سرمو بالا آوردم و به چشمای نگران کوک نگاه کردم...شبیه بچه هایی شده بود که توپشون افتاده خونه ی همسایه ی بداخلاق محله و دیگه قرار نیست رنگشو ببینه...
-حالت خوبه؟؟
سرمو تکون دادم و توی بغلش فرو رفتم
+فکر کردم از دستت دادم!...هق...صداتو نمی شنیدم..هق...دنیا جلوی چشمم تیره شده بود...(عر زدن)
-هیشش...حالم خوبه....هممون خوبیم...قرار نیست برگردن...آروم باش
- ۱.۳k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط