ساعت ها می ایستم و نگاه می کنم؛

ساعت ها می ایستم و نگاه می کنم؛
تو پیدا نمیشوی.
بین این مردم
بین همهمه ی شهر و صدای ماشین ها
که فرو میروند در عمق شلوغی
تو نیستی
این نبودن تقصیر تو نیست
آنقدر از ماندنت مطمئن بودم که
دستت را آنطور که باید سفت نگرفتم .
لعنت به این پاییز...لعنت به این زمستون ..لعنت به این دنیااای لعنتی که دستای منوتوروازهم جداااااکرد....
دیدگاه ها (۳)

رمان باد و ماه (پارت سه)کامیتا:چیی همه هاشیرا هستن اما بع جر...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❶_بخش دوم_یک لحظه نگاهش می‌کنم و بعد می‌گویم"من ...

اول برین پا این رو بخونید جالبه جاشدایا همیشه تنفر باقی می‌م...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟜و اگر من برای همه‌ی دنیا چیزی نبودم، عیبی نداشت، فقط...

پارت سهویو یوری الان کاملاً آماده شدم یوری: نامی بیا دیگهنام...

پارت: 29 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*شب فضای خونه از هوای پیست ...

پارت: 18 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*هوای اتاقِ سمعی‌بصری یهو ا...

سناریو ی درام از ا/ت و باجی

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

پارت: 32 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«مرخصیِ ساعتی گرفتم.» ماما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط