« ازدواج به اجبار »
« ازدواج به اجبار »
Part 16
ویوی لیانا :
نمیتوانستم به خودم دروغ بگویم. وقتی سانی را کنار جونگکوک دیدم، انگار خنجری بزرگ در قلبم فرو رفت. نمیدانستم این حسی که درونم میجوشد عشق است یا نفرت؛ اما یک چیز را خوب میدانستم... من فقط میخواستم جونگکوک تکیهگاهم باشد، کسی که بتوانم به او اعتماد کنم. اما ظاهراً او هم مثل بقیه بود.
نگاهم به ساعت افتاد؛ دو بامداد بود. خسته از افکاری که ذهنم را به هم ریخته بودند، از اتاق کارم بیرون آمدم و به سمت اتاق خواب رفتم. خودم را روی تخت انداختم و خیلی زود به خواب فرو رفتم.
(پرش زمانی به صبح زود)
وقتی چشمهایم را باز کردم، ساعت چهار و نیم صبح را نشان میداد. از تخت بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم. بعد از انجام کارهای روزمره، مقابل میز آرایش نشستم و یک آرایش ملایم انجام دادم. سپس لباسی مناسب پوشیدم.
امروز روز مهمی بود.
قرار بود من و سوجون به همراه چند محافظ، به جونگسان و سانی حمله کنیم.
از پلهها پایین رفتم. برخلاف همیشه، جونگکوک در خانه نبود. معمولاً در این ساعت بیدار بود، اما امروز اثری از او دیده نمیشد. شانهای بالا انداختم و بدون اینکه اهمیت بدهم، به سمت پارکینگ رفتم.
ماشینم را روشن کردم و به طرف محل قرار حرکت کردم.
وقتی رسیدم، سوجون را دیدم که همراه پنج نفر از محافظها منتظر ایستاده بود.
سوجون : سلام، مادمازل.
لیانا : سلام، سوجون. بگو ببینم، چه زمانی شروع میکنیم؟
سوجون نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
لیانا : حدود یک ربع دیگه. جونگسان و سانی تقریباً نیم ساعت پیش وارد عمارت شدن.
نگاهی به ساختمان قدیمی مقابلمان انداختم و گفتم:
لیانا : این عمارت متروکهست. مطمئنی اتفاقی نمیافته؟
سوجون با خونسردی خندید.
سوجون : نه بابا، نگران نباش.
سری تکان دادم.
لیانا : باشه.
(پرش زمانی به بیست دقیقه بعد)
طبق نقشه، قرار شد سوجون اول وارد عمل شود تا جونگسان و افرادش فکر کنند او تنها آمده است. دو نفر از محافظها به عنوان نیروی پشتیبان در موقعیت خود قرار گرفتند و سه نفر دیگر مسئول ایجاد سردرگمی بین افراد دشمن شدند.
لحظاتی بعد، نقشه اجرا شد.
آتشسوزی بزرگی در بخش بیرونی محوطه به راه افتاد و هرجومرج همه جا را فرا گرفت. از میان محافظان جونگسان، تعداد زیادی درگیر شدند و برخی نیز جان خود را از دست دادند.
از فرصت استفاده کردم و به سمت عمارت حرکت کردم.
این ساختمان دو ورودی داشت؛ ورودی اصلی و یک در پشتی که فقط من و سوجون از وجودش خبر داشتیم.
آرام در را باز کردم و وارد شدم.
فضای داخل تاریک و ساکت بود. چند قدم جلوتر، راهپلهای قدیمی به چشم میخورد که به طبقات بالاتر میرسید.
نگاهم را به بالا دوختم.
اگر از آن پلهها بالا میرفتم، میتوانستم تقریباً تمام بخشهای عمارت را زیر نظر بگیرم...
و این دقیقاً همان چیزی بود که به آن نیاز داشتم.
( پارت هدیه )
Part 16
ویوی لیانا :
نمیتوانستم به خودم دروغ بگویم. وقتی سانی را کنار جونگکوک دیدم، انگار خنجری بزرگ در قلبم فرو رفت. نمیدانستم این حسی که درونم میجوشد عشق است یا نفرت؛ اما یک چیز را خوب میدانستم... من فقط میخواستم جونگکوک تکیهگاهم باشد، کسی که بتوانم به او اعتماد کنم. اما ظاهراً او هم مثل بقیه بود.
نگاهم به ساعت افتاد؛ دو بامداد بود. خسته از افکاری که ذهنم را به هم ریخته بودند، از اتاق کارم بیرون آمدم و به سمت اتاق خواب رفتم. خودم را روی تخت انداختم و خیلی زود به خواب فرو رفتم.
(پرش زمانی به صبح زود)
وقتی چشمهایم را باز کردم، ساعت چهار و نیم صبح را نشان میداد. از تخت بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم. بعد از انجام کارهای روزمره، مقابل میز آرایش نشستم و یک آرایش ملایم انجام دادم. سپس لباسی مناسب پوشیدم.
امروز روز مهمی بود.
قرار بود من و سوجون به همراه چند محافظ، به جونگسان و سانی حمله کنیم.
از پلهها پایین رفتم. برخلاف همیشه، جونگکوک در خانه نبود. معمولاً در این ساعت بیدار بود، اما امروز اثری از او دیده نمیشد. شانهای بالا انداختم و بدون اینکه اهمیت بدهم، به سمت پارکینگ رفتم.
ماشینم را روشن کردم و به طرف محل قرار حرکت کردم.
وقتی رسیدم، سوجون را دیدم که همراه پنج نفر از محافظها منتظر ایستاده بود.
سوجون : سلام، مادمازل.
لیانا : سلام، سوجون. بگو ببینم، چه زمانی شروع میکنیم؟
سوجون نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
لیانا : حدود یک ربع دیگه. جونگسان و سانی تقریباً نیم ساعت پیش وارد عمارت شدن.
نگاهی به ساختمان قدیمی مقابلمان انداختم و گفتم:
لیانا : این عمارت متروکهست. مطمئنی اتفاقی نمیافته؟
سوجون با خونسردی خندید.
سوجون : نه بابا، نگران نباش.
سری تکان دادم.
لیانا : باشه.
(پرش زمانی به بیست دقیقه بعد)
طبق نقشه، قرار شد سوجون اول وارد عمل شود تا جونگسان و افرادش فکر کنند او تنها آمده است. دو نفر از محافظها به عنوان نیروی پشتیبان در موقعیت خود قرار گرفتند و سه نفر دیگر مسئول ایجاد سردرگمی بین افراد دشمن شدند.
لحظاتی بعد، نقشه اجرا شد.
آتشسوزی بزرگی در بخش بیرونی محوطه به راه افتاد و هرجومرج همه جا را فرا گرفت. از میان محافظان جونگسان، تعداد زیادی درگیر شدند و برخی نیز جان خود را از دست دادند.
از فرصت استفاده کردم و به سمت عمارت حرکت کردم.
این ساختمان دو ورودی داشت؛ ورودی اصلی و یک در پشتی که فقط من و سوجون از وجودش خبر داشتیم.
آرام در را باز کردم و وارد شدم.
فضای داخل تاریک و ساکت بود. چند قدم جلوتر، راهپلهای قدیمی به چشم میخورد که به طبقات بالاتر میرسید.
نگاهم را به بالا دوختم.
اگر از آن پلهها بالا میرفتم، میتوانستم تقریباً تمام بخشهای عمارت را زیر نظر بگیرم...
و این دقیقاً همان چیزی بود که به آن نیاز داشتم.
( پارت هدیه )
- ۶۲۴
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط