ابــرها را کـنار زده ام منــتظرت

ابــرها را کـنار زده ام منــتظرت

بـر پـشت بـام دلـم دراز کـشیـده ام

تـا لبـخـندت را

در آغـوش گـیـرم.

بیـا کـه آسمـان سیـاهـم ستـاره زیـاد دیـده

مـاه کـم دارد

تـا بـدرخشد چـشمـانـم.
دیدگاه ها (۱)

آرامشــی می خواهم...خلوتــی می خواهم...تــو باشی و من در کنا...

خیلی قشنگه که شب زیر نور چراغا دست کسی که دوسش داری رو گرفته...

حس قشنگیهیکی نگرانت باشه..یکی بترسه از اینکه یه روز از دستت ...

فرقی نداردچه ساعت از شبانه روز باشد؛صدایت را که می شنومخورشی...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت هجــدهــم بیست و هف...

بزن باران درین بستر که همراهِ تو می بارممیانِ عقل و احساسم ز...

پارت ۱۱: پشتِ بامِ مدرسهتهیونگ با تمامِ توانش، خودش را به پش...

دریاچه خونین :فصل اول _پارت 14چویا در همین فکر ها بود که سلی...

از دشمنان تا عاشقان

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز 🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁶ : پارت ...

رمان تهیونگ و جنی

( last minute )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط