پارت ۱۱: پشتِ بامِ مدرسه
پارت ۱۱: پشتِ بامِ مدرسه
تهیونگ با تمامِ توانش، خودش را به پشتِ بامِ مدرسه رساند. هوا سرد بود و بادِ شدیدی میوزید. او به نردهها تکیه داد و به پایین نگاه کرد. خیابانها پر از آدمهایِ شلوغ بودند، اما هیچکدام از آنها برایِ تهیونگ معنایی نداشتند.
او تنها بود. بیمار، گرسنه، و آواره. هیچکس او را نمیخواست. هیچکس منتظرِ او نبود.
بغضش ترکید. اشکها رویِ گونههایِ یخزدهاش جاری شدند. چرا باید زنده میماند؟ برایِ چه؟ این بیماری، این تنهایی، این درد… دیگر بس بود.
با قدمهایی لرزان به سمتِ لبهیِ پشتِ بام رفت. دیگر هیچ ترسی نداشت. فقط یک خلاءِ عمیق بود.
اما درست زمانی که میخواست خودش را رها کند، صدایی او را متوقف کرد: «هی! وایسا!»
تهیونگ برگشت. مردی با هیکلِ درشت و چهرهای که در سایهبود، جلویِ او ایستاده بود. مرد به سمتش هجوم برد و دستش را گرفت.
«نمیذارم این کارو بکنی!»
تهیونگ سعی کرد خودش را آزاد کند، اما مرد محکم او را گرفته بود. در کش و قوسِ این مبارزه، دستِ مرد به سمتِ صورتِ تهیونگ کشیده شد و صورتحسابِ زخمیِ رویِ دستِ مرد، در نورِ کمِ پشتِ بام نمایان شد.
زخمِ رویِ دستِ مرد… یک ماهِ کامل بود. تهیونگ با ناباوری به آن زخم نگاه کرد. او این زخم را میشناخت. این همان زخمی بود که…
[پایان پارت ۱۱]
شرط پارت بعد ۵ تا لایک ۵ تا کامنت همین 💋🎀💜
تهیونگ با تمامِ توانش، خودش را به پشتِ بامِ مدرسه رساند. هوا سرد بود و بادِ شدیدی میوزید. او به نردهها تکیه داد و به پایین نگاه کرد. خیابانها پر از آدمهایِ شلوغ بودند، اما هیچکدام از آنها برایِ تهیونگ معنایی نداشتند.
او تنها بود. بیمار، گرسنه، و آواره. هیچکس او را نمیخواست. هیچکس منتظرِ او نبود.
بغضش ترکید. اشکها رویِ گونههایِ یخزدهاش جاری شدند. چرا باید زنده میماند؟ برایِ چه؟ این بیماری، این تنهایی، این درد… دیگر بس بود.
با قدمهایی لرزان به سمتِ لبهیِ پشتِ بام رفت. دیگر هیچ ترسی نداشت. فقط یک خلاءِ عمیق بود.
اما درست زمانی که میخواست خودش را رها کند، صدایی او را متوقف کرد: «هی! وایسا!»
تهیونگ برگشت. مردی با هیکلِ درشت و چهرهای که در سایهبود، جلویِ او ایستاده بود. مرد به سمتش هجوم برد و دستش را گرفت.
«نمیذارم این کارو بکنی!»
تهیونگ سعی کرد خودش را آزاد کند، اما مرد محکم او را گرفته بود. در کش و قوسِ این مبارزه، دستِ مرد به سمتِ صورتِ تهیونگ کشیده شد و صورتحسابِ زخمیِ رویِ دستِ مرد، در نورِ کمِ پشتِ بام نمایان شد.
زخمِ رویِ دستِ مرد… یک ماهِ کامل بود. تهیونگ با ناباوری به آن زخم نگاه کرد. او این زخم را میشناخت. این همان زخمی بود که…
[پایان پارت ۱۱]
شرط پارت بعد ۵ تا لایک ۵ تا کامنت همین 💋🎀💜
- ۳۸۳
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط