مگر از روزگار چه می خواستیم

مگر از روزگار چه می خواستیم
جز یک زندگی آرام
کنار کسی که دوستش داشته باشیم
و دوستمان بدارد
برآورده کردنش آنقدر سخت بود
که تلخی روزگار
فاصله انداخت میانمان و تقدیر بی رحمانه
پای تنهایی مان مهر کوبید
دیدگاه ها (۷)

🧡🍁 صدای پای پاییز می‌آید...حواست هست؟شهریور هم گذشت... 🍂و حا...

فصل دومپارت بیست و پنجم | حقیقتی که همه‌چیز را تغییر دادجنگک...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟐مانیا هنوز پشت در اتاق جیمین ایستاده بو...

White Lotus | Part 26دو روز گذشت...سوآ هنوز تصمیمش را نگرفته...

🦢 پارت بیست‌ودوم | فاصلهصبح، فضای خانه عجیب ساکت بود.لیانا س...

پروانه جان

نام رمان: سایه‌ی نقره‌ایباران شدیدی به شیشه‌های عمارتِ سنگی ...

محبوب من خیالتان در میان روزهایم ریشه دوانده و هر روز بزرگتر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط