هیچ نمی دانم چرا؟

هیچ نمی دانم چرا؟
اما می دانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است
و او است که مرا چنان بی طاقت کرده است
که احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم
در خودم بیارامم.
از "بودن" خویش بزرگتر شده ام
واین جامه بر من تنگی می کند.
این کفش تنگ و بی تابی فرار!
عشق آن سفر بزرگ....!
اوه، چه می کشم!!
چه خیال انگیز و جانبخش است "اینجا نبودن"

دکتر شریعتی
دیدگاه ها (۲)

پــــــــــرﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ :ﺍﺯ ﺑﺎﺑﺖ ،ﺯﻳﺒﺎﺗﺮﻳﻦ ﺗﻜـﺮﺍﺭ ﺍﻳﻦ ﺩﻧﻴﺎ ،ﻛﻪ ﺑ...

دود می‌خیزد زخلوتگاه منکس خبر کی یابد از ویرانه‌ام؟با درون س...

انسان در جهان خاکی غریب است.انسان،مرغی از آشیان لاهوت است که...

خدایا توفیقمون بده روزی رو که مثل بابا طاهر از ته دلمون بگیم...

ای پدر…دیگر خسته شده‌ام.احساس می‌کنم از من روی برگردانیده‌ای...

#دلتنگی دلتنگی اسمش کوتاه است ...اما سنگینی اش اندازه ی تمام...

نمی‌دانم این را برای چه کسی می‌نویسم ؛ شاید برای کسی که هیچ‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط