ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( پارت۳۶۷ فصل ۳ )


با نفس خيلي سنگین و مضطرب به مردی خیره بودم که
اسلحه اي جلومون گرفته بود.
اصلا قلبم از رعب و وحشت داشت از جا در میومد.. تا حالا اسلحه از نزدیک ندیده بودم و الان..
شاید مسخره بازي باشه..
اخه..
اخه منطقه حفاظت شده و..
اصلا ذهنم کار نمیکرد
جيمین عصبي و محتاط گفت گفتم کي هستي؟چي ميخواي؟
مرده داد زد:شما کي هستين؟
جیمین ما از مسافرهای کمپیم
مرده با غیض گفت هه کمپ...
جيمین جدي وعصبي :گفت تو کی هستی؟ نگهبان کمپ؟ اون
اسلحه رو بگیر اونور
مرده با غیض گفت نگیرم چی میشه؟ اصلا شما احمقا تنها
این وقت شب اینجا چیکار میکنین؟
لرزون و با ترس گفتم ما گم شدیم.
با تحقیر گفت: گم شدین. توی این بهشت قشنگ
من گم
شدین؟ احمقا..
بهشت قشنگ من؟
این..
جیمین با نفرت دست تو جیبش کرد و :گفت اینجا مال توعه؟ مرده عصبي داد زد: مال منه.. همه ایده اش مال من بود..همه
سرمایه اش مال من بود.
تكون بدي خوردم و با ترس شونه جیمین رو گرفتم. از لاي دندوناش گفت اون حیون همه چیزم رو ازم دزید. همه چیز رو این کمپ ایده من بود.
جیمین با لحن ارامبخشي جدي گفت:تو ميتوني شکايت كني..ميتوني همه چیز رو پس بگيري..
مرده با خشم گفت : فك كردي نکردم؟ خفه شو..فقط خفه شو..
ضربان قلبم خيلي بالا رفته بود.
با حالت هيستريكي سرشو تکون داد و گفت دو روزه توي این خراب شده قایم شدم تا امشب برم سراغش..
واي.. و با نفرت گفت برم سراغش و یه گلوله بزنم تو مخش
تمام تنم داشت میلرزید واي خدا...
این چه بساط جدیدیه؟
من دیگه طاقت ندارم
تلف شدن وسط دعواي يه نفر دیگه واقعا توي زندگي
عجیب و نکبت بارم نوبره
به زحمت اب دهنم رو قورت دادم
جيمین تلخ گفت بذار ما بریم. ما چيزي نديديم. مرده با نفرت لبخند کريهي زد و گفت:اما دیدین..
که چي؟
دیدیم
که دیدیم..
مردك بلند گفت: ;ریس ; ..بیا.. دوتا فضول گرفتم.
نگاه کردم
شوکه به دور و برم یه مرد جوون اومد کنارش
واي..
دونفرن
واقعا داشتم سکته میکردم
اشك ترس تو چشمام جمع شد.
با دستای لرزون و یخ تند کنار زدمشون..
الان باید چیکار کنیم؟
اينا..
نکنه...


امشب با دل شکسته فیک ظهور ازدواج رو می‌زارم چون هیچ کس بقیه فیک هام رو نمی‌خونه 💔💔💔🥀🥀🥀
دیدگاه ها (۱۵)

dark life = 35تهیونگ سیگارش رو انداخت روی زمین. با پاشنه کفش...

𓆩 پارت ۵۶ 𓆪 🖤ات با تعجب بین جیمین و مرد غریبه نگاه کرد.— یکی...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³²ویو میکا_____چند دقیقه...

🖤 پارت نوزدهم | گروگانصدای ماشین‌ها نزدیک‌تر می‌شد.جونگکوک د...

مافیای من

### 🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۵درِ کلاس بسته شد.جیمین هنوز به تهیو...

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮✦ پارت ۸ | حسی که نمی‌شد ...

#silence_after_you#Part4جیمین: پیرهن سفید و شلوار مشکی و کت ...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵همه برگشتن سمت رینا.ری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط