گمشده در اعماق جنگل

گمشده در اعماق جنگل
هیونجین/ا.ت
پارت:۳

هوا تاریک شده بود و این باعث میشد جنگل از چیزی که هست ترسناک‌تر دیده بشه.
همون راهی رو که برای رسیدن به اینجا طی کرده بود رو برگشت تا به دوستاش برسه.
راحتر از چیزی که فکر میکرد تونسته بود دوستاش رو پیدا کنه.. اونا کنار آتیش نشسته بودن و مشغول صحبت کردن باهم بودن.
با قدم های آرومی به سمتشون رفت و روی تیکه چوب نسبتا بزرگی نشست.
با نشستن روی اون چوب توجه دوستاش رو به سمت خودش جلب کرد..
بخاطر تماسی که از اون شماره ناشناس داشت، هنوزم تو شوک بود و پلک نمیزد..!

لیا: ا.ت تو حالت خوبه؟ کجا رفتی یهو؟

با شنیدن صدای دوستش کمی از حالت خلأ‌ای که توش بود بیرون اومد و بهش نگاه کرد..

ا.ت: فقط یه صدا شنیدم.. میخواستم ببینم چیه.
لیا: خب حالا چیزی هم بود؟

اونجا چیزی بود؟ نه اونجا یه دنیای دیگه بود! یه دنیای خطرناک.

ا.ت: نه. چیز خاصی نبود، بچه ها ما باید فردا برگردیم!

باید برگردن؟ اما.. آیا اصن میتونستن برگردن؟

لیا: برای چی باید برگردیم؟ ما هنوز تحیقاتمون رو کامل نکردیم!
ا.ت: لیا بحث نکن! این جنگل جای خوبی برای موندن نیست.

بعد بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و به سمت چادر کوچیکی که دوستاش در نبودش برپا کرده بودن، رفت.

نشست و چشماش رو بست و به اتفاقات این مدت فکر کرد..
تماسی که دیروز داشت.. ورودش به جنگل.. تکون خوردن بی دلیل برگ های گیاه.. و در آخر اون تماس تهدید!
چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟

مدتی گذشت و دیگه صدای دوستاش رو نشنید. متوجه شد که اونا هم به چادر هاشون رفتن..

از افکارش بیرون اومد و دراز کشید اما دقیقا زمانی که میخواست چشم هاش رو ببنده و بخوابه صدایی از بیرون شنید..
صدایی که تمام موهای بدنش رو سیخ کرد..
از بیرون صدای آروم خنده میومد.. اول فکر کرد که دوستاش هنوز بیدارن و دارن باهم صحبت میکنن اما زمانی که گوشیش رو برای دیدن ساعت روشن کرد، با دیدن عدد ۲:۴۵ چشماش درشت شد و مطمئن شد که این صدا متعلق به دوستاش نیست!

گوشی رو خاموش کرد دوباره سرش رو گذاشت رو بالش کوچیکش و سعی کرد بخوابه اما دقیقا تو همون لحظه، صدای کشیده شدن چیزی شبیه ناخن به پارچهٔ چادر رو شنید.
انگار یکی از اون بیرون داشت با ناخن های بلندی روی چادری که توش بود خط میکشید..!
دیگه نمیتونست تحمل کنه برای همین تمام شجاعتش رو جمع کرد و از چادر بیرون رفت.
چراغ قوه گوشیش رو روشن کرد و نور رو انداخت بین درخت های و اطراف چادرش.. کسی نبود! عجیبه. خیلی عجیبه!
همون‌طور که داشت اطراف رو بررسی میکرد احساس کردی کسی با سرعت زیاد درست مثل باد از پشت سرش رد شد.
چرخید عقب اما چیزی ندید ولی در عوض با قرار گرفتن دستمالی روی بینی و دهانش دیدش تار شد و بعد به خواب عمیقی فرو رفت..

ادامـه دارد..

پارت جدید خدمت شما🙃
واسه پارت بعد ۱۹ تا لایک و ۱۶ تا کامنت🦊

#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
دیدگاه ها (۲۷)

#تکپارتیموضوع:(وقتی برای اولین بار بدون میکاپ مارو میبینن و ...

تولدت مبارک سنجاب کوچولوی اسکیزز تولدت مبارک اولین پسر چانن🥳...

گمشده در اعماق جنگلهیونجین/ا.تپارت:۲با قدم های شمرده و آروم ...

گمشده در اعماق جنگلهیونجین/ا.تپارت: ۱10 سپتامبر 2024«گمشده.د...

نام: قرارداد نفرتPart:80راهروی زیرزمین تاریک و ساکت بود.فقط ...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت سوم | «نشانی که نباید دیده می‌شد»زن...

نام: قرارداد نفرتPart:68جونگکوک کتش رو روی شونه‌های ا/ت اندا...

نام: قرارداد نفرتPart:81صدای قدم‌ها نزدیک‌تر می‌شد.ا/ت نفسش ...

همسر غیره منتظره

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت ششم | «پسری که هیچ‌کس بهش نزدیک نمی...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»روز بعد، ا/...

سناریو بونتن پارت ۷

همسر غیره منتظره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط