پاهایم

پاهایم
خسته ی هزاران راه نرفته اند
و دستانم
به از دست دادن
خو گرفته اند انگار!
گاهی آنقدر ویرانم
که می خواهم از هر چه هست فرار کنم
از هر چه تنهائیست!
اما افسوس!
افسوس هرچه می دوم نمی رسم
به خودم در کنار تو..!



یاشار عبدالملکی
دیدگاه ها (۱)

ماه صفر‌ تمام‌ می‌شود ...پیراهن‌ مشکی‌ عزای‌ تو‌ را‌ کنار می...

الان چند وقته اونایی که میگن گذشته رو ول کنید درک می کنم واق...

گاهی خودمم نمی‌دونم دقیقاً چه حسی دارمفقط می‌دونم یه چیزی تو...

╭─── ⋆。°✩°。⋆ ───╮ ♡ پاتریک راست میگه... ♡☆゜・。。・゜゜・。。・゜★₊˚⊹♡ ...

خطاب به خودم:یاد بگیرم که#فروتنی، نشانه‌ی ضعف نیست؛نشانه‌ی ب...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

I don't know my own roots Now it's bothering meI've always w...

پارت شانزدهم رزا داشت وسایلش رو جمع می‌کرد که ته‌سوک جلوی در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط