گاهی خودمم نمیدونم دقیقاً چه حسی دارم
گاهی خودمم نمیدونم دقیقاً چه حسی دارم
فقط میدونم یه چیزی توی دلمه که نمیذاره کاملاً آروم باشم.
یه حس عجیبی همیشه باهام بوده که هیچوقت نتونستم درست اسمش رو بذارم.
نه همیشه غم بود، نه همیشه تنهایی، نه حتی چیزی که بشه با یک کلمه توضیحش داد. فقط یه حس سنگین و مبهم بود که گاهی میاومد مینشست ته دلم؛ حسی که انگار هیچکس دقیقاً نمیفهمیدش.
خیلی وقتها کنار آدمها بودم، حرف میزدم، میخندیدم و زندگی عادیم رو میکردم، ولی یه قسمت از وجودم انگار همیشه جدا از همه بود. انگار چیزی درونم بود که فقط خودم از وجودش خبر داشتم.
از همون موقع یاد گرفتم خیلی چیزها رو خودم توی خودم نگه دارم.
نه چون نمیخواستم حرف بزنم؛ چون نمیدونستم چطور چیزی رو توضیح بدم که حتی خودم هم نمیفهمیدم دقیقاً چیه.
شاید برای همینه که امروز بعضی احساسات رو اینقدر عمیق تجربه میکنم.
برای من بعضی فاصلهها فقط فاصله نیستن. بعضی بیتوجهیها فقط بیتوجهی نیستن. بعضی رفتنها چیزی رو درونم لمس میکنن که خیلی قدیمیتر از اون اتفاقه.
گاهی حس میکنم آدمها فقط چیزی رو میبینن که همین امروز اتفاق افتاده، ولی من همزمان تمام اون حسهای قدیمی رو هم با خودم حمل میکنم.
یه وقتهایی دلم میخواد حرف بزنم، ولی وقتی میرسه به گفتنش، ترجیح میدم ساکت بمونم. چون نمیدونم چطور چیزی رو توضیح بدم که خودم هم هنوز دارم سعی میکنم بفهممش. بیشتر از چیزی که بقیه میبینن، احساسات مختلفی رو با خودم حمل کردم.
خیلی وقتها دلم گرفته، ولی نتونستم دقیقاً اسمش رو بذارم. گاهی دلتنگ بودم، گاهی ناراحت، گاهی عصبانی، گاهی فقط خسته از اینکه مدام باید همهچیز رو توی ذهنم تحلیل کنم. یه وقتهایی هم فقط دلم میخواست یکی کنارم باشه، بدون اینکه مجبور باشم توضیح بدم چرا حالم خوب نیست.
خیلی وقتها خودم رو قوی و آروم نشون دادم، در حالی که توی ذهنم هزار تا فکر میچرخید. خیلی چیزها رو نگفتم، خیلی چیزها رو قورت دادم و خیلی وقتها به جای اینکه بگم «من ناراحتم»، فقط ساکت شدم.
شاید حالم همیشه یک اسم مشخص نداشته باشه؛
شاید ترکیبی باشه از دلتنگی، خستگی، وابستگی، امید، ترس، آرامشهای کوتاه و احساساتی که خودم هم همیشه نمیفهممشون.
من خیلی چیزها رو بیشتر از چیزی که نشون میدم جدی میگیرم.
یک نگاه، یک جمله، یک تغییر کوچک در رفتار یک نفر میتونه ساعتها توی ذهنم بمونه.
گاهی دلم میخواد کسی خودش بفهمه.
من از آدمها توقع عجیب و بزرگی ندارم.
فقط میخوام وقتی به کسی اهمیت میدم، احساس نکنم دارم تنها این کار رو میکنم. میخوام حضورم دیده بشه، تلاشم دیده بشه، و اگر ناراحت شدم، احساس نکنم زیادیام.
خیلی وقتها خودم رو جمع میکنم و ادامه میدم، حتی وقتی دلم هنوز درگیر چیزیه که اتفاق افتاده.
شاید به همین خاطر بعضی وقتها سرد به نظر میرسم؛
ولی واقعیت اینه که پشت این سکوت، آدمی هست که خیلی چیزها رو عمیق حس میکنه و فقط بلد نیست همیشه نشونشون بده.
و شاید من بیشتر از هرچیزی، دنبال یه جای امنم؛
جایی که لازم نباشه برای چیزی که هستم، احساس بدی بهم دست بده.
فقط میدونم یه چیزی توی دلمه که نمیذاره کاملاً آروم باشم.
یه حس عجیبی همیشه باهام بوده که هیچوقت نتونستم درست اسمش رو بذارم.
نه همیشه غم بود، نه همیشه تنهایی، نه حتی چیزی که بشه با یک کلمه توضیحش داد. فقط یه حس سنگین و مبهم بود که گاهی میاومد مینشست ته دلم؛ حسی که انگار هیچکس دقیقاً نمیفهمیدش.
خیلی وقتها کنار آدمها بودم، حرف میزدم، میخندیدم و زندگی عادیم رو میکردم، ولی یه قسمت از وجودم انگار همیشه جدا از همه بود. انگار چیزی درونم بود که فقط خودم از وجودش خبر داشتم.
از همون موقع یاد گرفتم خیلی چیزها رو خودم توی خودم نگه دارم.
نه چون نمیخواستم حرف بزنم؛ چون نمیدونستم چطور چیزی رو توضیح بدم که حتی خودم هم نمیفهمیدم دقیقاً چیه.
شاید برای همینه که امروز بعضی احساسات رو اینقدر عمیق تجربه میکنم.
برای من بعضی فاصلهها فقط فاصله نیستن. بعضی بیتوجهیها فقط بیتوجهی نیستن. بعضی رفتنها چیزی رو درونم لمس میکنن که خیلی قدیمیتر از اون اتفاقه.
گاهی حس میکنم آدمها فقط چیزی رو میبینن که همین امروز اتفاق افتاده، ولی من همزمان تمام اون حسهای قدیمی رو هم با خودم حمل میکنم.
یه وقتهایی دلم میخواد حرف بزنم، ولی وقتی میرسه به گفتنش، ترجیح میدم ساکت بمونم. چون نمیدونم چطور چیزی رو توضیح بدم که خودم هم هنوز دارم سعی میکنم بفهممش. بیشتر از چیزی که بقیه میبینن، احساسات مختلفی رو با خودم حمل کردم.
خیلی وقتها دلم گرفته، ولی نتونستم دقیقاً اسمش رو بذارم. گاهی دلتنگ بودم، گاهی ناراحت، گاهی عصبانی، گاهی فقط خسته از اینکه مدام باید همهچیز رو توی ذهنم تحلیل کنم. یه وقتهایی هم فقط دلم میخواست یکی کنارم باشه، بدون اینکه مجبور باشم توضیح بدم چرا حالم خوب نیست.
خیلی وقتها خودم رو قوی و آروم نشون دادم، در حالی که توی ذهنم هزار تا فکر میچرخید. خیلی چیزها رو نگفتم، خیلی چیزها رو قورت دادم و خیلی وقتها به جای اینکه بگم «من ناراحتم»، فقط ساکت شدم.
شاید حالم همیشه یک اسم مشخص نداشته باشه؛
شاید ترکیبی باشه از دلتنگی، خستگی، وابستگی، امید، ترس، آرامشهای کوتاه و احساساتی که خودم هم همیشه نمیفهممشون.
من خیلی چیزها رو بیشتر از چیزی که نشون میدم جدی میگیرم.
یک نگاه، یک جمله، یک تغییر کوچک در رفتار یک نفر میتونه ساعتها توی ذهنم بمونه.
گاهی دلم میخواد کسی خودش بفهمه.
من از آدمها توقع عجیب و بزرگی ندارم.
فقط میخوام وقتی به کسی اهمیت میدم، احساس نکنم دارم تنها این کار رو میکنم. میخوام حضورم دیده بشه، تلاشم دیده بشه، و اگر ناراحت شدم، احساس نکنم زیادیام.
خیلی وقتها خودم رو جمع میکنم و ادامه میدم، حتی وقتی دلم هنوز درگیر چیزیه که اتفاق افتاده.
شاید به همین خاطر بعضی وقتها سرد به نظر میرسم؛
ولی واقعیت اینه که پشت این سکوت، آدمی هست که خیلی چیزها رو عمیق حس میکنه و فقط بلد نیست همیشه نشونشون بده.
و شاید من بیشتر از هرچیزی، دنبال یه جای امنم؛
جایی که لازم نباشه برای چیزی که هستم، احساس بدی بهم دست بده.
- ۵۶۲
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط