معلمم گفت:زندگی را تعریف کن...

معلمم گفت:زندگی را تعریف کن...

گفتم:زندگی تعریف کردنی نیست...

ناراحت شد و نمره ام را صفر داد...

سالها بعد که او را دیدم پیر شده بود و عصا به دست راه میرفت...

جلو رفتم و گفتم:زندگی را تعریف کن...

آرام خندید و گفت:نمره ات بیست،زندگی را باید زیست!!!
دیدگاه ها (۵)

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۴با کوک رفتیم یه پاساژ یه هودی ckبرداشت و حساب کردم و ب...

{استاد جدید} پارت چهارم... ات بعد از کلاس مستقیم به خانه برگ...

پارت ۲دیگه مشخص نبود گریه کردم پس از دست شویی رفتم بیرون و د...

رمان

شب تولدم پارت 14#: خب من به ات گفتم خجالت نمیکشی با این لباس...

تک پارتی ......................................................

درخواستی : وقتی بهت خیانت کرد

پارت ۳۱🌧️ ویو آتبا هیون‌وو داشتم می‌رفتم سمت کلاس که صدای ته...

رومان روز برفی (پارت7)از زبان جونگکوکتو دفتر کارم بودم کہ تھ...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²¹﴿ویو راوی﴾دو روز بعد...مدرسه دوباره مث...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط