رمان

#رمان
پارت 7
#عشق_در_تاریکی
مادر تهیونگ باناباوری رفت بالا و اونارو دید
و بعد یه لبخند شیطانی زد و اروم رفت بایین نشست رو مبل و به یه گوشه زل زد تو ذهنش داشت یه نقشه میکشید و همینطور میخندید
ویو 20دقیقه بعد
ویو تهیونگ
بیدار شدم و دیدم ات هنوز تو بقلمه و خوابیده رفتم که لباس شلوارمو عوض کنم
داشتم لباسمو در می اووردم که صدای یه جیغ بلند شنیدم
ویو ات
خیلی حالم بهتر بود رو تخت رو دیدم دیدم که تهیونگ اونجا نیست رو تخت نشستم چشامو مالیدم و با دیدن یه چیزی جیغ بلندی کشیدم
(جیغغغغ مناطق محروم)
دیدم تهیونگ لباسشو در اوورده گفتم
~چرا اینجا (داد)
_ اتاق خودمه (ریلکس)
~خوب باشه من اینجا خوابیده بودم اگه داشتی شلوار عوض میکردی چی؟
_خوب میدیدی
~......
رفتم بیرون و تو راه پله ها داشتم با خودم غر غر میکردم
~چقد بی ادب، اصلا برای جی، وا ولش کن، وای خدااا
رفتم پایین و دیدم مامان تهیونگ اونجاست و گفتم
~سلام
*سلام عزیزم خوبی صبحت بخیر دیشب خوب خوابیدی؟
~ا اره خوب بود ممنون
*اها باشه عزیزم برو لباستو عوض کن بیا بشین صبحونه بخور که بعدش کلی کار داریم
~باش من الان میام
رفتم بالا لباس عوض کردم یه تیشرت کرمی بود و یه شلوار بگ مشکی پوشیدم و اومدم یه تینت زدم و رفتم پایین که صبحونه بخورم میز روچیده بودن همه چی بود
رفتم نشستم سر میز و دیدم تهیونگ داره میاد پایین اومد پیش مامانش بشینه که مامانش گفت
*خدایا تو پسر منو اخرش سکته میدی الان زن داری باید پیش اون بشینی نه پیش من وای خداا
ویو تهیونگ
بعد حرف مامانم گفتم
_باش مامان باشه
نشستم پیش ات
داشتیم صبحونه مبخوردیم تو ارامش و سکوت که جو وون گفت
×زنداداش چجوری با این غول یخ اشنا شدی
مامان نگاهشو داد به ات ات مونده بود چی بگه
یه دفعه صدای تلفن خونه به صدا در اومد
به جو وون گفتم بره ببینه کیه گفت
×باش
×الو
؟.......
×سلاااامم
؟......
×امشب؟
؟.........
×باش میگم بهشون
؟.....
×باش حتما، حدافظ
*کی بود
×خاله لارا
*چی گفت
×شب میریم خونشون مهمونی دارن
*خیله خوب باشه اماده شین همه ات و تهیونگ برن برا امشب برا خودشون لبتس بخرن ما هم میریم خونه خاله لارا کمک کنیم
~اما من ک
_باشه
ادامه دارد
دیدگاه ها (۲)

رمان

رمان

رمان

𝓹𝓪𝓻𝓽13ات ویو رسیدیم شوگا: خب بریم بخوابیم ساعت دوازدهه هرکی ...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط