in your eyes
#in_your_eyes
part_100
ویو کایلا
از همون صبح تصمیممو گرفته بودم...
امشب بهش میگفتم
بعد از اینکه جونگکوک رفت شرکت، خودمم از خونه زدم بیرون
یه راست رفتم همون فروشگاهی که دیروز دیده بودم.
چند دقیقه بین قفسهها چرخیدم
آخر سر یه جفت جوراب کوچولوی کرمرنگ برداشتم با یه اسباب بازی خیلی کوچولو
همین...
همین برای گفتن این خبر کافی بود
وقتی برگشتم خونه، بیبیچک رو از کشو بیرون آوردم
جوراب و تست رو کنار هم داخل یه جعبهی کوچیک گذاشتم
چند دقیقه فقط بهش خیره شدم
لبخند از روی لبم نمیرفت
ولی...
هرچی بیشتر به شب نزدیک میشد، استرسم هم بیشتر میشد
هی جعبه رو برمیداشتم...
دوباره سر جاش میذاشتم
همش با خودم زمزمه میکردم
الان بگم؟
نه... وقتی اومد
نه... بعد از شام
نه... اصلاً چجوری بگم؟
خودم از این همه دودلی خندهم گرفته بود
و بالاخره شب شده بود
جونگکوک توی سالن روی مبل نشسته بود و با گوشیش ور میرفت
جعبه رو پشتم قایم کردم
یه نفس عمیق کشیدم و از پلهها پایین اومدم
همین که رسیدم روبهروش، سرشو بلند کرد
با تعجب نگام کرد:
کایلا؟
چیزی نگفتم
فقط همونجا وایسادم
چند ثانیه گذشت
جونگکوک خندید:
چیه؟
لبمو گاز گرفتم
خواستم حرف بزنم...
ولی هیچ صدایی از دهنم درنیومد
جونگکوک گوشی رو کنار گذاشت:
اتفاقی افتاده؟
سرمو آروم تکون دادم:
نه...
گفت:
پس چرا اینجوری وایسادی؟
یه نفس عمیق کشیدم
آروم جعبه رو آوردم جلو
گرفتم سمتش:
این... برای توئه
جونگکوک با تعجب جعبه رو از دستم گرفت:
مناسبت خاصیه؟
لبخند کوچیکی زدم:
بازش کن...
چند لحظه به صورتم نگاه کرد
بعد آروم درِ جعبه رو باز کرد
اولین چیزی که دید...
یه جفت جوراب کوچولوی نوزادی بود
چند ثانیه فقط بهش خیره موند
اخماش از روی تعجب جمع شد
زیر لب گفت:
این چیه...؟
نگاهش رو از روی جوراب برداشت
همین که خواست دوباره داخل جعبه رو نگاه کنه...
چشمش به بیبیچک افتاد..
انگار زمان برای هر دومون متوقف شده بود
کوک بیبیچک رو برداشت
نگاهش بین بیبیچک و من رفت و برگشت
بعد انگار برق گرفته باشه، یهدفعه سرشو بلند کرد و توی چشمام خیره شد
با صدایی که از شدت شوک آروم شده بود، زمزمه کرد:
کایلا
چند لحظه فقط نگام کرد
بعد بیبیچک رو محکمتر توی دستش گرفت:
این...
مکث کرد:
این واقعیه...؟
اشک توی چشمام جمع شده بود
لبخند لرزونی زدم...
و خیلی آروم سرمو به نشونهی تأیید تکون دادم...
تاحالا این موقع پارت نزاشتم 🙂↕️🎀
۲. جعبه
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_100
ویو کایلا
از همون صبح تصمیممو گرفته بودم...
امشب بهش میگفتم
بعد از اینکه جونگکوک رفت شرکت، خودمم از خونه زدم بیرون
یه راست رفتم همون فروشگاهی که دیروز دیده بودم.
چند دقیقه بین قفسهها چرخیدم
آخر سر یه جفت جوراب کوچولوی کرمرنگ برداشتم با یه اسباب بازی خیلی کوچولو
همین...
همین برای گفتن این خبر کافی بود
وقتی برگشتم خونه، بیبیچک رو از کشو بیرون آوردم
جوراب و تست رو کنار هم داخل یه جعبهی کوچیک گذاشتم
چند دقیقه فقط بهش خیره شدم
لبخند از روی لبم نمیرفت
ولی...
هرچی بیشتر به شب نزدیک میشد، استرسم هم بیشتر میشد
هی جعبه رو برمیداشتم...
دوباره سر جاش میذاشتم
همش با خودم زمزمه میکردم
الان بگم؟
نه... وقتی اومد
نه... بعد از شام
نه... اصلاً چجوری بگم؟
خودم از این همه دودلی خندهم گرفته بود
و بالاخره شب شده بود
جونگکوک توی سالن روی مبل نشسته بود و با گوشیش ور میرفت
جعبه رو پشتم قایم کردم
یه نفس عمیق کشیدم و از پلهها پایین اومدم
همین که رسیدم روبهروش، سرشو بلند کرد
با تعجب نگام کرد:
کایلا؟
چیزی نگفتم
فقط همونجا وایسادم
چند ثانیه گذشت
جونگکوک خندید:
چیه؟
لبمو گاز گرفتم
خواستم حرف بزنم...
ولی هیچ صدایی از دهنم درنیومد
جونگکوک گوشی رو کنار گذاشت:
اتفاقی افتاده؟
سرمو آروم تکون دادم:
نه...
گفت:
پس چرا اینجوری وایسادی؟
یه نفس عمیق کشیدم
آروم جعبه رو آوردم جلو
گرفتم سمتش:
این... برای توئه
جونگکوک با تعجب جعبه رو از دستم گرفت:
مناسبت خاصیه؟
لبخند کوچیکی زدم:
بازش کن...
چند لحظه به صورتم نگاه کرد
بعد آروم درِ جعبه رو باز کرد
اولین چیزی که دید...
یه جفت جوراب کوچولوی نوزادی بود
چند ثانیه فقط بهش خیره موند
اخماش از روی تعجب جمع شد
زیر لب گفت:
این چیه...؟
نگاهش رو از روی جوراب برداشت
همین که خواست دوباره داخل جعبه رو نگاه کنه...
چشمش به بیبیچک افتاد..
انگار زمان برای هر دومون متوقف شده بود
کوک بیبیچک رو برداشت
نگاهش بین بیبیچک و من رفت و برگشت
بعد انگار برق گرفته باشه، یهدفعه سرشو بلند کرد و توی چشمام خیره شد
با صدایی که از شدت شوک آروم شده بود، زمزمه کرد:
کایلا
چند لحظه فقط نگام کرد
بعد بیبیچک رو محکمتر توی دستش گرفت:
این...
مکث کرد:
این واقعیه...؟
اشک توی چشمام جمع شده بود
لبخند لرزونی زدم...
و خیلی آروم سرمو به نشونهی تأیید تکون دادم...
تاحالا این موقع پارت نزاشتم 🙂↕️🎀
۲. جعبه
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۸.۵k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط