‏می‌دونید؟ آدمیزاد باید بالاخره دلش به یه‌چیزی خوش باشه.

‏می‌دونید؟ آدمیزاد باید بالاخره دلش به یه‌چیزی خوش باشه. باید یه نوری ببینه ته این تونل. ته این تاریکی. اگه نتونه یه روزنه‌ای پیدا کنه، قلبش نمیکشه. کم میاره. می‌افته. «انا حملنا الحزن اعواما، و ما طلع الصباح». ما غم را، سال‌ها، با خود کشیدیم. اما صبح نیامد.
دیدگاه ها (۴)

فیک : بین راندها

پارت پنجم: پچ‌پچِ نجاتتاریکیِ اون اتاق، مثلِ یه هیولایِ بزرگ...

پارت : 19 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*یک ساعت بعد، استادیوم تقر...

راز خون پارت چهارم

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟡: ساختمان قدیمیساعت پنج و پنجاه و پنج دقیق...

True Love①①تهیونگهمون‌طور که به درِ بسته خونه‌ی پدربزرگش خیر...

«کسی که برگشت»ات هنوز وسط راهرو ایستاده بود.مدرسه ساکت بود.خ...

پارت ۴۸سه روز از آن شب جهنمی گذشته بود. سه روزی که عمارتِ کی...

I can be myself with himPart¹⁰⁵۱۰ دقیقه بعد..نگاهم رو بهشون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط