روزهايى هست که مى خواهى از خودت بنويسى ، از بغض ات

روزهايى هست که مى خواهى از خودت بنويسى ، از بغض ات

روزهايى هست که کلمه ها بى محابا مى دوند درون سر انگشتانت

آرام آرام ورم مى کنندتاول مى زنند ،

اما تو نمى خواهى بترکد اين بغض لعنتى

نمى خواهى...

از واژه ها بيزارى

از اين لعنتى هاى مستاصل و فقير که هيچ دردى را

نمى توانند تصوير کنند

تاول هاى سر انگشتانت ، دست نخورده باقى مى مانند...

زندگى است ديگر...بازى مى دهد...

بازى ات مى دهند...

بخواهى نخواهى...!

بغض هايى هست که نوشتن نمى خواهد

گفتن نمى خواهد

گفتن نمى تواند....
دیدگاه ها (۶)

دوست داشتن که تمام نمی‌شود؛فقط گاهی به دلتنگی تبدیل می‌شود.....

پیوند خون و اختیارپارت ۵ | اعتمادی که ترک برداشتباران شدیدی ...

پارت اول — جایی میان ماجونگ‌کوک همیشه فکر می‌کرد عشق یعنی پی...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹³﴿ویو تهیونگ﴾چند ثانیه به صفحه‌ی خاموش ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت پانزدهم: پیوند در دلِ ویرانه...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁹ویو: اتهنوز باورم نمی‌شد.بابا......

پروانه جان

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۹: فقط همین یک امشبجونگ کوک مات زده به قی...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط