رمان: سلطنتِ گلهای سیاه 🖤🍒
رمان: سلطنتِ گلهای سیاه 🖤🍒
پارت پانزدهم: پیوند در دلِ ویرانه
اتاقِ زیرشیروانیِ کوچکی در حومهی شهر که سوهو اون رو از قبل برای روزهای اضطراری آماده کرده بود، حالا تنها پناهگاهِ اونها بود. بویِ نم و گرد و غبار، با بویِ خون و داروهایِ ضدعفونیکننده ترکیب شده بود.
ات، در حالی که لرزشِ دستانش را با فشار دادنِ گازِ استریل روی بازویِ جینا پنهان میکرد، به چشمهای بیفروغِ جینا خیره شد. جینا دیگر گریه نمیکرد؛ او از گریه گذشته بود. او به نقطهای نامعلوم خیره شده بود، همانجایی که تهیونگ سقوط کرده بود.
ات به آرامی زمزمه کرد:
— جینا… نگام کن. ما هنوز زندهایم. ما باید برای اون برگردیم. اگه ما بشکنیم، اونا بردن. میفهمی؟
جینا سرش را به سمت ات چرخاند. چشمانِ خستهاش که حالا خیسیِ اشکها را به خود داشت، با نگاهِ قاطعِ ات برخورد کرد. او دستش را جلو آورد و انگشتانِ سردش را دورِ دستِ ات گره کرد.
— ات… من فقط تو رو دارم. اگر تو نباشی، من میمیرم. نذار… نذار این سیاهی منو ببلعه.
ات او را محکم به آغوش کشید. این دیگر یک پیوندِ ساده نبود؛ این «پیمانِ خون» بود. دو دختر که حالا در ویرانههای دنیایشان، تنها تکیهگاهِ هم بودند.
در آن سوی اتاق، کوک مثلِ یک ببرِ زخمی در قفس، راه میرفت. او حتی یک لحظه هم پلک نمیزد. چشمانش مدام روی نقشهی دیجیتالی که سوهو روی میز پهن کرده بود، میچرخید. او ردِ سیگنالِ مخابراتیِ ناشناسی را پیدا کرده بود؛ همان سیگنالی که عکسِ تهیونگ از آن طریق ارسال شده بود.
سوهو، با صدایِ آرام اما لرزان گفت:
— کوک… آروم بگیر. این سرم… این چیزی که دارن بهش میزنن، اثراتش روی سیستمِ عصبیِ بدنِ تهیونگ وحشتناکه. ما باید با نقشه بریم.
کوک ایستاد. سایهاش روی دیوارِ اتاق، بزرگ و ترسناک افتاده بود. او به سوهو نگاه کرد، نگاهی که انگار میخواست دیوارها را سوراخ کند.
— سوهو، من نمیخوام بشنوم اثراتش چیه. من میخوام بدونم چطوری باید اون درِ لعنتی رو باز کنم و برادرِ دوقلوم رو از دستِ این کثافتها بیرون بکشم.
سوهو نفسی عمیق کشید. او به مانیتور اشاره کرد.
— اونها تهیونگ رو در یک «مرکزِ بازسازیِ عصبی» در اعماقِ آزمایشگاههای زیرزمینی نگهداری میکنن. ورودیِ اصلی غیرممکنه، اما… یه راهِ هوایی از طریقِ کانالهای تهویه وجود داره. این تنها راهیه که میتونیم بهش برسیم قبل از اینکه اون سرم… کاملاً شخصیتش رو پاک کنه.
کوک لبخندِ تلخی زد.
— پس امشب… بازیِ اصلی شروع میشه. ات، جینا، آماده بشید. ما داریم میریم که برادرم رو پس بگیریم. و اگر کسی سرِ راهمون سبز بشه… خدا به دادش برسه.
ات به کوک نگاه کرد. او میدید که در پشتِ آن چهرهی سنگی و خشمگین، کوک چقدر برای دیدنِ دوبارهی تهیونگ میسوزد. او به سمت کوک رفت، دستش را روی سینهی او گذاشت و ضربانِ تندِ قلبش را حس کرد.
— ما باهاتیم کوک. تا آخرش.
کوک دستِ ات را گرفت و برای یک لحظه، نگاهش از آن همه خشونت خالی شد و به نگاهی پر از اعتماد تبدیل گشت:
— ممنونم ات. تو تنها دلیلِ منی که هنوز میتونم به انسانیت فکر کنم.
ادامه دارد....
پارت پانزدهم: پیوند در دلِ ویرانه
اتاقِ زیرشیروانیِ کوچکی در حومهی شهر که سوهو اون رو از قبل برای روزهای اضطراری آماده کرده بود، حالا تنها پناهگاهِ اونها بود. بویِ نم و گرد و غبار، با بویِ خون و داروهایِ ضدعفونیکننده ترکیب شده بود.
ات، در حالی که لرزشِ دستانش را با فشار دادنِ گازِ استریل روی بازویِ جینا پنهان میکرد، به چشمهای بیفروغِ جینا خیره شد. جینا دیگر گریه نمیکرد؛ او از گریه گذشته بود. او به نقطهای نامعلوم خیره شده بود، همانجایی که تهیونگ سقوط کرده بود.
ات به آرامی زمزمه کرد:
— جینا… نگام کن. ما هنوز زندهایم. ما باید برای اون برگردیم. اگه ما بشکنیم، اونا بردن. میفهمی؟
جینا سرش را به سمت ات چرخاند. چشمانِ خستهاش که حالا خیسیِ اشکها را به خود داشت، با نگاهِ قاطعِ ات برخورد کرد. او دستش را جلو آورد و انگشتانِ سردش را دورِ دستِ ات گره کرد.
— ات… من فقط تو رو دارم. اگر تو نباشی، من میمیرم. نذار… نذار این سیاهی منو ببلعه.
ات او را محکم به آغوش کشید. این دیگر یک پیوندِ ساده نبود؛ این «پیمانِ خون» بود. دو دختر که حالا در ویرانههای دنیایشان، تنها تکیهگاهِ هم بودند.
در آن سوی اتاق، کوک مثلِ یک ببرِ زخمی در قفس، راه میرفت. او حتی یک لحظه هم پلک نمیزد. چشمانش مدام روی نقشهی دیجیتالی که سوهو روی میز پهن کرده بود، میچرخید. او ردِ سیگنالِ مخابراتیِ ناشناسی را پیدا کرده بود؛ همان سیگنالی که عکسِ تهیونگ از آن طریق ارسال شده بود.
سوهو، با صدایِ آرام اما لرزان گفت:
— کوک… آروم بگیر. این سرم… این چیزی که دارن بهش میزنن، اثراتش روی سیستمِ عصبیِ بدنِ تهیونگ وحشتناکه. ما باید با نقشه بریم.
کوک ایستاد. سایهاش روی دیوارِ اتاق، بزرگ و ترسناک افتاده بود. او به سوهو نگاه کرد، نگاهی که انگار میخواست دیوارها را سوراخ کند.
— سوهو، من نمیخوام بشنوم اثراتش چیه. من میخوام بدونم چطوری باید اون درِ لعنتی رو باز کنم و برادرِ دوقلوم رو از دستِ این کثافتها بیرون بکشم.
سوهو نفسی عمیق کشید. او به مانیتور اشاره کرد.
— اونها تهیونگ رو در یک «مرکزِ بازسازیِ عصبی» در اعماقِ آزمایشگاههای زیرزمینی نگهداری میکنن. ورودیِ اصلی غیرممکنه، اما… یه راهِ هوایی از طریقِ کانالهای تهویه وجود داره. این تنها راهیه که میتونیم بهش برسیم قبل از اینکه اون سرم… کاملاً شخصیتش رو پاک کنه.
کوک لبخندِ تلخی زد.
— پس امشب… بازیِ اصلی شروع میشه. ات، جینا، آماده بشید. ما داریم میریم که برادرم رو پس بگیریم. و اگر کسی سرِ راهمون سبز بشه… خدا به دادش برسه.
ات به کوک نگاه کرد. او میدید که در پشتِ آن چهرهی سنگی و خشمگین، کوک چقدر برای دیدنِ دوبارهی تهیونگ میسوزد. او به سمت کوک رفت، دستش را روی سینهی او گذاشت و ضربانِ تندِ قلبش را حس کرد.
— ما باهاتیم کوک. تا آخرش.
کوک دستِ ات را گرفت و برای یک لحظه، نگاهش از آن همه خشونت خالی شد و به نگاهی پر از اعتماد تبدیل گشت:
— ممنونم ات. تو تنها دلیلِ منی که هنوز میتونم به انسانیت فکر کنم.
ادامه دارد....
- ۴.۵k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط