وزی اشخاصی میخواستند دختر پادشاه را اختطاف کنند دختر در ی
وزی اشخاصی میخواستند دختر پادشاه را اختطاف کنند دختر در یک اتاق در آمد در اتاق بچه جوان محصل پوهنتون سکونت داشت. پسر بعد از دانستن قضیه دختر را اجازه داد تا شب را در اتاقش سپری کند.
فردا رفت دختر نزد پدر خود و قضیه را به پدر خود گفت پدرش با تعجب افتاد که چطور یک بچه جوان همرای یک دختر زیبا شب را سپری کرده اما هیچ عملی از وی سر نزده پادشاه امر کرد که آن پسر را نزد من بیاورید وقتی بچه را نزد پادشاه آوردند بچه جوان پنجه هایش پانسمان شده گی بود پادشاه از بچه پرسید تو چگونه شب را همرای دختر من سپری کردی اما هیچ ضرری به او نرساندی ؟ بچه جوان انگشتان خود را نشان داد و گفت هر وقت که شیطان بالایم وسوسه میکرد که به دخترت نزدیک شوم من هر بار یک پنجه ام را بالای آتش میگرفتم و آتش دوزخ را به ذهنم می آوردم و بر خودم میگفتم تو تحمل این آتش را نداری اگر گناهی مرتکب شوی پس آتش دوزخ را چگونه تحمل خواهی کرد اینطور بود که من شب تا سحر همرای دخترت در یک اتاق بودم ولی به او ضرر نرساندم
فردا رفت دختر نزد پدر خود و قضیه را به پدر خود گفت پدرش با تعجب افتاد که چطور یک بچه جوان همرای یک دختر زیبا شب را سپری کرده اما هیچ عملی از وی سر نزده پادشاه امر کرد که آن پسر را نزد من بیاورید وقتی بچه را نزد پادشاه آوردند بچه جوان پنجه هایش پانسمان شده گی بود پادشاه از بچه پرسید تو چگونه شب را همرای دختر من سپری کردی اما هیچ ضرری به او نرساندی ؟ بچه جوان انگشتان خود را نشان داد و گفت هر وقت که شیطان بالایم وسوسه میکرد که به دخترت نزدیک شوم من هر بار یک پنجه ام را بالای آتش میگرفتم و آتش دوزخ را به ذهنم می آوردم و بر خودم میگفتم تو تحمل این آتش را نداری اگر گناهی مرتکب شوی پس آتش دوزخ را چگونه تحمل خواهی کرد اینطور بود که من شب تا سحر همرای دخترت در یک اتاق بودم ولی به او ضرر نرساندم
- ۱.۲k
- ۲۸ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط