Chapter 9"*forzen*

Chapter 9"*forzen*
راست می‌گفت نمیدونم چیشد که سر مهاجرت مامان بابام و اون اتفاق ( جلوتر می‌فهمید ) من و تهیونگ خیلی از هم دور به هم غریبه شدیم
_ بهش عادت نکن ، تو میدونی من دوست دخترمو چقد دوست دارم و حتی اگه ازدواج کنم از ذهنم و روحم و زندگیم نمیره پس بهش عادت نکن که توهم بتونی زندگیتو داشته باشی
+ تهیونگ بابای من مشکلش دیدن من تو لباس عروس نی میخواد من بتونم جایگاهشو تو شرکت حفظ کنم او..
تهیونگ خیلی محکم و سریع پرید وسط کلمات هیلی
_ هیلی بابای تو س..
تهیونگ ادامه نداد
+ بابام چی ؟؟ بگو
_ هیچی مهم نیست، من مشکلی ندارم ولی امیدوارم پشیمون نشی چون اونوقت منم که بهت اجازه ی برگشت نمیدم
تو راهش میزو حساب کرد
_ خواهشا پیش خانم برید و هرچی دوباره سفارش دادن و به حساب همیشگیم بزنید
تهیونگ راست می‌گفت، این منم ؟؟ انقد ضعیف نه نمیتونستم اینجوری باشم نباید بزارم این "ازداوج" رخ بده ، نمیزارم بعد فوت مامان بزرگ دنا همه حرفاشو درباره رابطه منو تهیونگ فراموش کنن
_ خانم چیز دیگه ی میل دارید ؟؟
#kook #teahkook #bts #fic
#کوک #فیک #فیکشن #ویمین #تهکوک
دیدگاه ها (۰)

چند پارتی

چند پارتی

چند پارتی (درخواستی)

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:2P.4کانگ وو:خب چرا ای...

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۶۹| مامان ته دیگه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط