( 3 تفنگدار )
( 3 تفنگدار )
پارت ۹۶
یوری اخم کرد و این بار جلو جونگکوک ایستاد و به یاد آور که با همسرش رفتار بدی داشت دست به کمر ایستاد و ناهماهنگی بدون فکر کردن بیان نمود... یوری : تو پرو با زن خیلی بد حرف زدی
جونگکوک مردی نبود که دروغ تحویل بقیه بده حتی اگر در مقابلش قاتل بشه... سپس دست روی چشم هایش گذاشت و به پشت وارد سالن شد بلافاصله روی مبل کلافه لم داد ... جیمین درست روبه رو اش قرار گرفت ..
یوری : هی مگه با تو نبودم ؟
جونگکوک کلافه آه ای کشید و آروم گفت ... جونگکوک: کاش دستم بود باهاش اونحی حرف نمیزدم
یوری : آخ از دست شما ها ببینید به زندگی خودتون چیکار کردین
کلافه به کنار جونگکوک نشست و درست مثل او قیافه بسیار. پکری به خودش گرفت ...
همچنین برای شام هیچ کس قادر به درست کردنش نبود سوخاری و سجو همراه با پیدزا و سیب زمینی سفارش دادم و تیم در اصل فکر یوری بود تا همه را در میز شام جمع کنه ... اون سوک در ماسکی خوشحالی از اتاقش بیرون آمد .. همچنین به سمت سالن رفت و آروم گفت
اون سوک : به کمک نیاز نداری
یوری ساعت ها به دنبال لیوان های کوچیک سجو میکشت حالا تند و با مهربانی گفت
یوری : او اومدی آره .. معلومه نیکی و پرسش ؟
اون سوک نرم خندید و لیوان های سجو را برداشت و روی میز در آشپزخانه گذاشت آروم گفت
اون سوک : هاری کجاست ؟
نگاه ریزی به سالن میندازه جیمین را در خالی که تبلت در دستش بود و مشغول آن و نبود جونگکوک سپس سمت یوری چرخید
یوری ظرف ها را روی میز گذاشت
یوری ؛ خب .. راستش تو اتاقش بود از ظهر تا الان خوابه
اون سوک به خوبی دوست بچگی هایش را میشناخت هیچگاه بدون دلیل هاری ممیخوابید مگر اینکه ناراحت یا به یاد گذشته تلخش افتاده باشه ..
آخم کرد و به فکر اینکه اگر بخاطر دعوا او و تعیونگ میونه برادرش همراه با زنش خراب بشه حتما دیوانه اش میکرد ...
اون سوک : الان میام
با قدم های به سمت پله ها رفت ولی ناگهانی با تهیونگ رخ در رخ سپس نفسش بند آمد و تند آب دهنش را قورت داد پلک زد و دیدش را دزدید تا مبادا اشک های نرمش سرازیر بشن و این در مرز دید تعیونگ قرار بگیره .. که چی نگاه تهیونگ همچنان رویش جدی و سرش بود بدون حرفی کنار رفت تا راه را برای اون سوک باز کنه ... اون سوک با قدم های سریع از پیشش رفت...
پارت ۹۶
یوری اخم کرد و این بار جلو جونگکوک ایستاد و به یاد آور که با همسرش رفتار بدی داشت دست به کمر ایستاد و ناهماهنگی بدون فکر کردن بیان نمود... یوری : تو پرو با زن خیلی بد حرف زدی
جونگکوک مردی نبود که دروغ تحویل بقیه بده حتی اگر در مقابلش قاتل بشه... سپس دست روی چشم هایش گذاشت و به پشت وارد سالن شد بلافاصله روی مبل کلافه لم داد ... جیمین درست روبه رو اش قرار گرفت ..
یوری : هی مگه با تو نبودم ؟
جونگکوک کلافه آه ای کشید و آروم گفت ... جونگکوک: کاش دستم بود باهاش اونحی حرف نمیزدم
یوری : آخ از دست شما ها ببینید به زندگی خودتون چیکار کردین
کلافه به کنار جونگکوک نشست و درست مثل او قیافه بسیار. پکری به خودش گرفت ...
همچنین برای شام هیچ کس قادر به درست کردنش نبود سوخاری و سجو همراه با پیدزا و سیب زمینی سفارش دادم و تیم در اصل فکر یوری بود تا همه را در میز شام جمع کنه ... اون سوک در ماسکی خوشحالی از اتاقش بیرون آمد .. همچنین به سمت سالن رفت و آروم گفت
اون سوک : به کمک نیاز نداری
یوری ساعت ها به دنبال لیوان های کوچیک سجو میکشت حالا تند و با مهربانی گفت
یوری : او اومدی آره .. معلومه نیکی و پرسش ؟
اون سوک نرم خندید و لیوان های سجو را برداشت و روی میز در آشپزخانه گذاشت آروم گفت
اون سوک : هاری کجاست ؟
نگاه ریزی به سالن میندازه جیمین را در خالی که تبلت در دستش بود و مشغول آن و نبود جونگکوک سپس سمت یوری چرخید
یوری ظرف ها را روی میز گذاشت
یوری ؛ خب .. راستش تو اتاقش بود از ظهر تا الان خوابه
اون سوک به خوبی دوست بچگی هایش را میشناخت هیچگاه بدون دلیل هاری ممیخوابید مگر اینکه ناراحت یا به یاد گذشته تلخش افتاده باشه ..
آخم کرد و به فکر اینکه اگر بخاطر دعوا او و تعیونگ میونه برادرش همراه با زنش خراب بشه حتما دیوانه اش میکرد ...
اون سوک : الان میام
با قدم های به سمت پله ها رفت ولی ناگهانی با تهیونگ رخ در رخ سپس نفسش بند آمد و تند آب دهنش را قورت داد پلک زد و دیدش را دزدید تا مبادا اشک های نرمش سرازیر بشن و این در مرز دید تعیونگ قرار بگیره .. که چی نگاه تهیونگ همچنان رویش جدی و سرش بود بدون حرفی کنار رفت تا راه را برای اون سوک باز کنه ... اون سوک با قدم های سریع از پیشش رفت...
- ۱۶.۱k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط