بازیگران زندگی
بازیگران زندگی
part76
(ویو ا.ت)
زیاد جلوم رو نمیگیره ولی خوبه
لباسام رو پوشیدم و به جونگکوک گفتم که برگرده
[اسلاید۲]
خواستم برم بیرون که جونگکوک از پشت سرم دستم رو گرفت
جونگکوک : بهتر یجوری نشون بدیم که هم رو دوست داریم
ا.ت : چرا
جونگکوک : قبلا هم اینکار رو کردیم
ا.ت : اما...
قبل از اینکه بتونم حرفمو بزنم دستم رو کشید و برد پایین منم تقلا نکردم و دنبالش رفتم رسیدیم پایین که مامانم و یه مردی که فکر کنم همون پدربزرگ جونگکوک باشه داشتن باهم حرف میزدن جونگکوک دستم رو ول کرد و رو یکی از مبل ها نشست پاش رو انداخت روی اونیکی پاش و دستش رو روی پشتی مبل گذاشت ، من رفتم و جلوی پدربزرگش وایسادم
ا.ت : سلام من ا.ت هستم از آشناییتون خوشحالم آقای جئو...
پدربزرگ/کوک: نمیخواد بگی آقای جئون فقط بهم بگو پدر بالاخره قراره عروس خاندان جئون بشی
بعد از اینکه این حرف رو زد بلند خندید و من ماتم برده بود ولی سعی کردم خودمو خوشحال نشون بدم به خاطر همین خودم هم به زور خندیدم
جونگکوک : عزیزم بیا اینجا بشین
بهش نگاه کردم به جایی که دستش رو دراز کرده بود با سرش اشاره داد منم یه لبخند عصبانی بهشزدم و رفتم نشستم همونجا وقتی نشستم ا ن دستش که پشت من روی مبل بود رو برداشت و دور من پیچوند مطمئنم به خاطر اذیت کردن من اینکار رو میکنه چند دقیقه گذشت که در خونه رو زدن
ا.ت : من میرم باز کنم
رفتم و دم در و در رو باز کردم!
ا.ت : شما اینجا چیکار میکنید؟!
جین : باید یه چیز خیلی مهم بهت بگم
ا.ت : باشه بیا تو اینجا سرده
جین اومد داخل منم در رو بستم و دنبالش رفتم وقتی جونگکوک رو دید انگار آتیش داشت از سرش بلند میشد یه لحظه هم درنگ نکرد و جلوی من همونجا زانو زد یه جعبه از توی جیبش در آورد
جین : با من ازدواج میکنی؟
...
ادامه دارد🦋🕸
شرط : بالای ۱۸ لایک
بنظرتون خوب داره پیش میره؟
part76
(ویو ا.ت)
زیاد جلوم رو نمیگیره ولی خوبه
لباسام رو پوشیدم و به جونگکوک گفتم که برگرده
[اسلاید۲]
خواستم برم بیرون که جونگکوک از پشت سرم دستم رو گرفت
جونگکوک : بهتر یجوری نشون بدیم که هم رو دوست داریم
ا.ت : چرا
جونگکوک : قبلا هم اینکار رو کردیم
ا.ت : اما...
قبل از اینکه بتونم حرفمو بزنم دستم رو کشید و برد پایین منم تقلا نکردم و دنبالش رفتم رسیدیم پایین که مامانم و یه مردی که فکر کنم همون پدربزرگ جونگکوک باشه داشتن باهم حرف میزدن جونگکوک دستم رو ول کرد و رو یکی از مبل ها نشست پاش رو انداخت روی اونیکی پاش و دستش رو روی پشتی مبل گذاشت ، من رفتم و جلوی پدربزرگش وایسادم
ا.ت : سلام من ا.ت هستم از آشناییتون خوشحالم آقای جئو...
پدربزرگ/کوک: نمیخواد بگی آقای جئون فقط بهم بگو پدر بالاخره قراره عروس خاندان جئون بشی
بعد از اینکه این حرف رو زد بلند خندید و من ماتم برده بود ولی سعی کردم خودمو خوشحال نشون بدم به خاطر همین خودم هم به زور خندیدم
جونگکوک : عزیزم بیا اینجا بشین
بهش نگاه کردم به جایی که دستش رو دراز کرده بود با سرش اشاره داد منم یه لبخند عصبانی بهشزدم و رفتم نشستم همونجا وقتی نشستم ا ن دستش که پشت من روی مبل بود رو برداشت و دور من پیچوند مطمئنم به خاطر اذیت کردن من اینکار رو میکنه چند دقیقه گذشت که در خونه رو زدن
ا.ت : من میرم باز کنم
رفتم و دم در و در رو باز کردم!
ا.ت : شما اینجا چیکار میکنید؟!
جین : باید یه چیز خیلی مهم بهت بگم
ا.ت : باشه بیا تو اینجا سرده
جین اومد داخل منم در رو بستم و دنبالش رفتم وقتی جونگکوک رو دید انگار آتیش داشت از سرش بلند میشد یه لحظه هم درنگ نکرد و جلوی من همونجا زانو زد یه جعبه از توی جیبش در آورد
جین : با من ازدواج میکنی؟
...
ادامه دارد🦋🕸
شرط : بالای ۱۸ لایک
بنظرتون خوب داره پیش میره؟
- ۷.۰k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط