و احساسم چنین می گفت :

و احساسم چنین می گفت :
مرا از خود نمی رانی ...
کمی دلسنگ و مغروری ،
ولی ... بی من نمی مانی

و بعضی وقت ها شاید
حضورت را نمی بینم
تو اما با شکیبایی
برایم شعر می خوانی
و باور کن بدون تو
دلم را پاره خواهم کرد
خودت این را نمی دانی ؟!
دیدگاه ها (۶)

عاشقانه های شبنم

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

بـرای تویـی که تنهایی هایمــ پر از یاد توستــ …بـرای تویـی ک...

کتمان نمی‌کنم، هنوز هم کماکان دوستت می‌دارم، هنوز هم با وجود...

همه می‌گویند: «تولدت مبارک...»اما من نمی‌خواهم مثل بقیه، چند...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

شاید هیچ‌وقت دختری نداشته باشم که موهایش را آرام شانه بزنم، ...

ای جانِ خسته‌ی من،دیگر برای هر #نگاه بی‌قرار و هر زبان بی‌مح...

پروانه جان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط