آدمیزاد است دیگر دل می بندد! دل که جای خودش را دارد اگر پ
آدمیزاد است دیگر دل می بندد! دل که جای خودش را دارد اگر پرنده ای را هم مدتی به خانه ات آورده باشی وابسته
اش می شوی! هراس از دست دادنش نگرانت می کند... وای به روزی که در قفس را باز بگذاری و... وای به روزی
که برود... حکایت دل هم همین است. به خودت می آیی و می بینی دلت پر از قفس هایی ست که توی هر کدام
از آنها کسی یا چیزی را نگه داشته ای! و مدام از هراس از دست دادنشان بیقرار و نا آرامی... آدم وقتی توی دلش
پر از قفس باشد مگر می تواند به رهایی فکر کند؟ مگر می تواند عاشق آسمان باشد یا از پرواز پرنده ها در بیکرانه
آسمان لذت ببرد؟ آدم وقتی دلش پر از قفس باشد مدام دوست دارد یک گوشه بنشیند! دوست دارد بچسبد به
زمین... دوست دارد از همه چیز و همه کس فرار کند... آدم هایی که توی دلشان قفس های زیادی دارند کمتر می
خندند! شبیه من! و زیاد گریه می کنند... باز هم شبیه من!
گاهی باید بگذاری همه چیزها و همه کسانی که وابستگی به بودن شان دلت را پر از سلول های تنهایی کرده
است، آزاد شوند... می دانی هراس از دست دادن هاست که آدم را به مرز تحقیر شدن می رساند... به مرز تن
دادن به چیزهایی که باورشان نداری... به مرز پذیرفتن کارهایی که دوست شان نداری... به مرز نابود شدن... دیده
نشدن... تنها شدن... اما وقتی تمام قفس های دلت را بگشایی، آنچه که سهم تو از زندگی و عشق و ... باشد
می ماند و هر چه رفتنی ست می رود... قفس دلم را می گشایم... رو به آسمانی که تنهایی را خوب می
فهمد...
اش می شوی! هراس از دست دادنش نگرانت می کند... وای به روزی که در قفس را باز بگذاری و... وای به روزی
که برود... حکایت دل هم همین است. به خودت می آیی و می بینی دلت پر از قفس هایی ست که توی هر کدام
از آنها کسی یا چیزی را نگه داشته ای! و مدام از هراس از دست دادنشان بیقرار و نا آرامی... آدم وقتی توی دلش
پر از قفس باشد مگر می تواند به رهایی فکر کند؟ مگر می تواند عاشق آسمان باشد یا از پرواز پرنده ها در بیکرانه
آسمان لذت ببرد؟ آدم وقتی دلش پر از قفس باشد مدام دوست دارد یک گوشه بنشیند! دوست دارد بچسبد به
زمین... دوست دارد از همه چیز و همه کس فرار کند... آدم هایی که توی دلشان قفس های زیادی دارند کمتر می
خندند! شبیه من! و زیاد گریه می کنند... باز هم شبیه من!
گاهی باید بگذاری همه چیزها و همه کسانی که وابستگی به بودن شان دلت را پر از سلول های تنهایی کرده
است، آزاد شوند... می دانی هراس از دست دادن هاست که آدم را به مرز تحقیر شدن می رساند... به مرز تن
دادن به چیزهایی که باورشان نداری... به مرز پذیرفتن کارهایی که دوست شان نداری... به مرز نابود شدن... دیده
نشدن... تنها شدن... اما وقتی تمام قفس های دلت را بگشایی، آنچه که سهم تو از زندگی و عشق و ... باشد
می ماند و هر چه رفتنی ست می رود... قفس دلم را می گشایم... رو به آسمانی که تنهایی را خوب می
فهمد...
- ۵.۶k
- ۱۳ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط