«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
پارت : ۲
صبح آن روز برخلاف همیشه، کلاسهای دانشگاه برای هایون هیچ جذابیتی نداشت.
هر چند دقیقه یکبار به ساعت مچیاش نگاه میکرد و با خودکار روی دفترش ضرب میگرفت.
استاد چند بار اسمش را صدا زد، اما ذهنش کیلومترها دورتر بود.
امشب، شب کنسرت بود.
زنگ پایان کلاس که خورد، سوا با عجله خودش را روی صندلی کنار هایون انداخت.
ـ «تموم شد! بیا زودتر بریم، وگرنه جای خوب گیرمون نمیاد.»
هایون با خنده کیفش را برداشت.
هر دو با ذوق از کلاس بیرون دویدند.
قبل از رفتن، هایون جلوی یکی از آینههای راهرو ایستاد.
رژ لبش را کمی تمدید کرد و موهایش را مرتب کرد.
سوا از پشت سر خندید.
ـ «داری میری کنسرت یا قرار عاشقانه؟»
هایون بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
ـ «اولین باره از نزدیک میبینمشون... دوست دارم حداقل آبروم حفظ بشه.»
سوا با شیطنت ابرو بالا انداخت.
ـ «نکنه عاشق یکیشون شدی؟»
هایون با خنده آرنجی به پهلوی دوستش زد.
ـ «من فقط فنشونم، همین.»
سوا زیر لب گفت:
ـ «آره... فعلاً.»
بعد از عوض کردن لباسهایشان، با مترو راهی محل برگزاری کنسرت شدند.
هرچه به سالن نزدیکتر میشدند، جمعیت بیشتر میشد.
صدای خنده، هیجان و لایتاستیکهای بنفش، حال و هوای شهر را عوض کرده بود.
هایون برای لحظهای ایستاد و با لبخند به اطراف نگاه کرد.
داخل سالن، نورهای بنفش تمام فضا را پوشانده بود.
صدای طرفدارها لحظهبهلحظه بلندتر میشد.
هایون و سوا روی صندلیهایشان نشستند.
هیجان از چهره هر دو میبارید.
ناگهان چراغهای سالن خاموش شد.
فریاد هزاران نفر در فضا پیچید.
موسیقی آغاز شد و نورافکنها روی صحنه افتادند.
هفت سایه آرامآرام از دل نور بیرون آمدند.
هایون برای چند ثانیه نفس کشیدن را فراموش کرد.
تمام سالهایی که آهنگهایشان را گوش داده بود، از جلوی چشمش گذشت.
اشک بیاختیار گوشه چشمش جمع شد.
لبخندی زد که حتی خودش هم متوجهش نبود.
در همان لحظه، پشت صحنه...
جونگکوک قبل از ورود به اجرای بعدی، بطری آب را برداشت.
نگاهش برای چند لحظه به مانیتوری افتاد که تصویر جمعیت را نشان میداد.
با لبخند آرامی گفت:
ـ «امشب حال و هوای آرمیها فرق داره...»
کنسرت با انرژی فوقالعاده ادامه پیدا کرد.
هایون و سوا همراه هزاران نفر دیگر، آهنگها را همصدا میخواندند.
هیچکدامشان خبر نداشتند که این شب،
فقط یک کنسرت ساده نیست...
در پایان اجرا، وقتی جمعیت آرامآرام به سمت خروجی حرکت میکرد،
سوا دست هایون را گرفت و گفت:
ـ «بیا از این راه بریم، شنیدم خلوتتره.»
اما درست در همان راهروی خلوت...
صدای دو نفر از کارکنان کمپانی به گوش هایون رسید.
ـ «یکی از میکاپ آرتیستها هنوز نرسیده! اگه تا پنج دقیقه دیگه کسی پیدا نکنیم، برنامه به هم میریزه...»
هایون ناخودآگاه همانجا ایستاد...
ادامه دارد...
اگر آن لحظه هایون فقط چند قدم جلوتر میرفت... آیا سرنوشتش برای همیشه تغییر میکرد؟
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دوستان ببینین هر پارت یک اتفاق باور نکردنیه پس ازدستش ندید
فردا ظهر هم ۴ پارت اپ می کنم و برای شب هم ۶ پارته دیگه
چون نوشتم می خوام زود زود بزارم 🥲
پارت : ۲
صبح آن روز برخلاف همیشه، کلاسهای دانشگاه برای هایون هیچ جذابیتی نداشت.
هر چند دقیقه یکبار به ساعت مچیاش نگاه میکرد و با خودکار روی دفترش ضرب میگرفت.
استاد چند بار اسمش را صدا زد، اما ذهنش کیلومترها دورتر بود.
امشب، شب کنسرت بود.
زنگ پایان کلاس که خورد، سوا با عجله خودش را روی صندلی کنار هایون انداخت.
ـ «تموم شد! بیا زودتر بریم، وگرنه جای خوب گیرمون نمیاد.»
هایون با خنده کیفش را برداشت.
هر دو با ذوق از کلاس بیرون دویدند.
قبل از رفتن، هایون جلوی یکی از آینههای راهرو ایستاد.
رژ لبش را کمی تمدید کرد و موهایش را مرتب کرد.
سوا از پشت سر خندید.
ـ «داری میری کنسرت یا قرار عاشقانه؟»
هایون بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
ـ «اولین باره از نزدیک میبینمشون... دوست دارم حداقل آبروم حفظ بشه.»
سوا با شیطنت ابرو بالا انداخت.
ـ «نکنه عاشق یکیشون شدی؟»
هایون با خنده آرنجی به پهلوی دوستش زد.
ـ «من فقط فنشونم، همین.»
سوا زیر لب گفت:
ـ «آره... فعلاً.»
بعد از عوض کردن لباسهایشان، با مترو راهی محل برگزاری کنسرت شدند.
هرچه به سالن نزدیکتر میشدند، جمعیت بیشتر میشد.
صدای خنده، هیجان و لایتاستیکهای بنفش، حال و هوای شهر را عوض کرده بود.
هایون برای لحظهای ایستاد و با لبخند به اطراف نگاه کرد.
داخل سالن، نورهای بنفش تمام فضا را پوشانده بود.
صدای طرفدارها لحظهبهلحظه بلندتر میشد.
هایون و سوا روی صندلیهایشان نشستند.
هیجان از چهره هر دو میبارید.
ناگهان چراغهای سالن خاموش شد.
فریاد هزاران نفر در فضا پیچید.
موسیقی آغاز شد و نورافکنها روی صحنه افتادند.
هفت سایه آرامآرام از دل نور بیرون آمدند.
هایون برای چند ثانیه نفس کشیدن را فراموش کرد.
تمام سالهایی که آهنگهایشان را گوش داده بود، از جلوی چشمش گذشت.
اشک بیاختیار گوشه چشمش جمع شد.
لبخندی زد که حتی خودش هم متوجهش نبود.
در همان لحظه، پشت صحنه...
جونگکوک قبل از ورود به اجرای بعدی، بطری آب را برداشت.
نگاهش برای چند لحظه به مانیتوری افتاد که تصویر جمعیت را نشان میداد.
با لبخند آرامی گفت:
ـ «امشب حال و هوای آرمیها فرق داره...»
کنسرت با انرژی فوقالعاده ادامه پیدا کرد.
هایون و سوا همراه هزاران نفر دیگر، آهنگها را همصدا میخواندند.
هیچکدامشان خبر نداشتند که این شب،
فقط یک کنسرت ساده نیست...
در پایان اجرا، وقتی جمعیت آرامآرام به سمت خروجی حرکت میکرد،
سوا دست هایون را گرفت و گفت:
ـ «بیا از این راه بریم، شنیدم خلوتتره.»
اما درست در همان راهروی خلوت...
صدای دو نفر از کارکنان کمپانی به گوش هایون رسید.
ـ «یکی از میکاپ آرتیستها هنوز نرسیده! اگه تا پنج دقیقه دیگه کسی پیدا نکنیم، برنامه به هم میریزه...»
هایون ناخودآگاه همانجا ایستاد...
ادامه دارد...
اگر آن لحظه هایون فقط چند قدم جلوتر میرفت... آیا سرنوشتش برای همیشه تغییر میکرد؟
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دوستان ببینین هر پارت یک اتفاق باور نکردنیه پس ازدستش ندید
فردا ظهر هم ۴ پارت اپ می کنم و برای شب هم ۶ پارته دیگه
چون نوشتم می خوام زود زود بزارم 🥲
- ۸.۰k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط