خاطرات یه پسر بد...
خاطرات یه پسر بد...
نامزد کردم و از نامزدم خیلی راضی بودم همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه خواهر نامزدم باهام خیلی راحت شد...
خیلی خوشگل بود و باعث وسوسه میشد...
چندروز بیشتر نمانده بود تا عروسیمان...
خواهر زنم بهم زنگ زد که بیا مامانم میخواهد درمورد عروسی باهات صحبت کند...
منم رفتم...
وقتی وارد خانه شدم متوجه شدم که دروغ گفته و هیچکس در خانه نیست...
بهم پیشنهاد داد که 50 هزار بده بیا تو اتاق...
رفت تو اتاق مونده بودم چیکار کنم...
برگشتم درو باز کردم و از خانه خارج شدم...
پدرزنم و زنم از پله ها بالا میامدن...
پدرزنم گفت امتحانتو خوب پس دادی به جمع ما خوش امدی...
هیچ وقت هیچکس نفهمید که من داشتم میرفتم از توی ماشین پول بیارم....
نامزد کردم و از نامزدم خیلی راضی بودم همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه خواهر نامزدم باهام خیلی راحت شد...
خیلی خوشگل بود و باعث وسوسه میشد...
چندروز بیشتر نمانده بود تا عروسیمان...
خواهر زنم بهم زنگ زد که بیا مامانم میخواهد درمورد عروسی باهات صحبت کند...
منم رفتم...
وقتی وارد خانه شدم متوجه شدم که دروغ گفته و هیچکس در خانه نیست...
بهم پیشنهاد داد که 50 هزار بده بیا تو اتاق...
رفت تو اتاق مونده بودم چیکار کنم...
برگشتم درو باز کردم و از خانه خارج شدم...
پدرزنم و زنم از پله ها بالا میامدن...
پدرزنم گفت امتحانتو خوب پس دادی به جمع ما خوش امدی...
هیچ وقت هیچکس نفهمید که من داشتم میرفتم از توی ماشین پول بیارم....
- ۴.۸k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط