خاطرات یه پسر بد...

خاطرات یه پسر بد...
نامزد کردم و از نامزدم خیلی راضی بودم همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه خواهر نامزدم باهام خیلی راحت شد...
خیلی خوشگل بود و باعث وسوسه میشد...
چندروز بیشتر نمانده بود تا عروسیمان...
خواهر زنم بهم زنگ زد که بیا مامانم میخواهد درمورد عروسی باهات صحبت کند...
منم رفتم...
وقتی وارد خانه شدم متوجه شدم که دروغ گفته و هیچکس در خانه نیست...
بهم پیشنهاد داد که 50 هزار بده بیا تو اتاق...
رفت تو اتاق مونده بودم چیکار کنم...
برگشتم درو باز کردم و از خانه خارج شدم...
پدرزنم و زنم از پله ها بالا میامدن...
پدرزنم گفت امتحانتو خوب پس دادی به جمع ما خوش امدی...
هیچ وقت هیچکس نفهمید که من داشتم میرفتم از توی ماشین پول بیارم....
دیدگاه ها (۱)

ما از آن نسلیم...

رفتم از عابر بانک پول بگیرم پیغام داد مشترک عزیز در حال حاضر...

مردها وقتی یه زن بهشون میگه سردمه...به سه دسته تقسیم میشن......

میگن واسه کسی بمیر که واست تب کنه....کسی تب نکرد...سرفه چی س...

ششمیونگی: خوب جیمین بیا بهت اتاقت نشون بدم جیمین: باشه جیمین...

Iove and the moonPart6تهیونگ دستی لای موهام کشید و من را مح...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

#اونـ_مالـ_منهـᏢᎪᏒᏆ18ویو تهیونگخیلی خسته بودم ميخواستم برم خ...

چند پارتی

Part 16<ویو جیهوپ>امروز میخواستم برم نونا رو ببینم دلم براش ...

رمان عشق ممنوع

چند پارتی

پارت ۶ وارد ویلا شدیم کنار دریا بود خیلی زیبا بود که مهوش ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط