((جوانه عشق در قلبی سنگی))

((جوانه عشق در قلبی سنگی))

Part:10

(تهیونگ):خیلی بچگونه رفتار کرد بار اولی که دیدمش نمیخورد بهش همچین شخصیتی داشته باشه.
(جونگکوک):آره حق باتوعه همچین رفتاری از این دختر بعید بود.
(تهیونگ):ولی از حق نگذریم خیلی بهتر از یونا ترفندهای تیر اندازی رو بلده(باخنده ) کاشکی بجای یونا لارا رو جایگزینش میکردیم .
(جونگکوک):آره راست میگی عملکردش از یونا بالاتره با اینکه یونا ۸ سال زیردست ما آموزش دیده اما همین ترفندم هنوز براش سخته .

[ویو راوی ]

تهیونگ و جونگکوک بدون اینکه متوجه بشن یونا پشت در قرار گرفته و حرفای اونارو گوش داده حرفاشون رو میزدن تهیونگ و جونگکوک متوجه این نشدن که چیزی بیشتر از حسادت درون یونا شکل گرفته یونا تظاهر کرد که هیچی نشنیده دروباز کردوخیلی عادی به تهیونگ و جونگکوک ملحق شد....

(یونا): پسرا چه چیزی توجه شمارو به خودش انقدر جلب کرده؟

(تهیونگ):یونا تو نمیدونی که ما داریم...

حرف تهیونگ نصفه نیمه موند...

(جونگکوک):این قضیه فقط به من و تهیونگ مربوطه .(سرد)

(یونا):ته جون میشه یه لحظه بری بیرون من با ارباب جئون صحبتی دارم.

(تهیونگ):آمم خیله خب.
بعد از اتاق بیرون رفت.....

(یونا):ارباب جئون میخواستم درباره ی موضوعی باهتون صحبت کنم خیله وقته که میخوام بگم اما باخودم گفتم که شاید الان موقعیت مناسبش باشه من شمارث خیلی دوست دارم حس من به شما بیشتر از یه دوست داشتن سادست من حاضرم جلوی کل دنیا اعلام کنم که عاشق جئون جونگکوکم و میخوام مادر بچه هاش باشم....

(جونگکوک ):یونا حوصله شنیدن چرت و پرتاتو ندارم پس برو بیرون کارهای دیگه دارم که نصفه نیمه رها شدن..

بعد جونگکوک در لپ تاپش را باز کرد مشغول دیدن یونسو و لارا شد......

یونا که هنوز امید کوچیکی در دلش داشت نزدیک جونگکوک رفت اما با دیدن صفحه لب تاپ جونگکوک و دیدن اون دو دختر حس کرد که جونگکوک از چنگش در اومده پس برای همین خواست جونگکوک رو اغ/وا کنه نزدیک تر رفت یقه جونگکوک رو گرفت و لب/اش رو روی لب/ای جونگکوک قرار داد......

جونگکوک چند لحظه ای شوک بدنش را فرا گرفت اما همین که فهمید در چه موقعیتی قرار گرفته یونا رو هل داد و جای رژلب قرمز یونا که روی لب/اش باقی مونده بود رو پاک کرد.......

(جونگکوک):ببین یونا درسته که ۸ سال زیردست منو تهیونگ آموزش دیدی اما حدتو بدون من هیچ علاقه ای به دخترا ندارم همتون مثل همید و منو بخاطر پول و بدنم میخواید پس قبل از اینکه عصبانی بشم و کاری دستت بدم گم/شو بیرون (داد)

یونا با شنیدن حرفای جونگکوک گریه کرد و سریع از اتاق خارج شد......

جونگکوک که با یاد آوری خاطره دوران دیبرستانش عصبانی شده بود و کنترلش دست خودش نبود لیوان ویسکیشو برداشت و محکم داخل دستش فشار داد که باعث شد دستش زخم بشه اما همین براش کافی نبود روانی درونش هنوز آرام نگرفته بود پس سمت آینه و بطری های ویسکیش رفت و اونهارو هم شکوند خواست به کارش ادامه بده که دستی مانعش شد.....

با همکاریhttps://wisgoon.com/989111_7855

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵)

((جوانه عشق در قلبی سنگی))پارت:۱۱(ویو تهیونگ)تویه اتاق جلسه ...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))Part:12 ویو روای [یونسو و‌لارا ...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))Part:9ویو لارا [شب | ساعت ۱۲🌑]کم ک...

((جوانه عشق درقلبی سنگی))Part:8[ویوجونگکوک]فاصله ای که بینمو...

✨REGRET✨PART: 7ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

✨REGRET✨PART: 9ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط