✨REGRET✨
✨REGRET✨
PART: 9
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[ویو لارا]
با صدای تهیونگ متوقف شدم..
تهیونگ: لارا بعد اینکه لباسات رو عوض کردی بیا اتاقم
لارا: باشه میام
با تهیونگ وارد خونه شدیم...
لارا: سلام مامانی سلام آجوما جونم
تهیونگ: سلام مامان سلام آجوما
خانم کیم: سلام بچه ها خوش اومدین
آجوما: سلام دخترم سلام تهیونگ جون
خانم کیم: بچه ها زود برین لباس عوض کنید غذا بخوریم
تهیونگ: پدرم نمیاد؟
خانم کیم: اوه میخواستم اینو بگم، بعدا بیاین بهتون میگم
لارا: باشه مامانی
و به سمت بالا حرکت کردم دونه دونه پله هارو رفتم بالا به
به اتاقم رسیدم لباس هام رو عوض کردم آرایشم رو پاک کردم
یه لباس راحت پوشیدم و از اتاقم اومدم بیرون آروم به سمت
اتاق تهیونگ حرکت کردم....
به اتاقش رسیدم با انگشتم چند تقه به در وارد کردم..
با صدایی که از داخل اتاق اومد آروم وارد اتاق شدم..
تهیونگ: بیا لارا
روی تختش نشسته بود..
به سمتش رفتم و کنارش رو تخت نشستم..
لارا: تهیونگ چی شده؟
رو کرد بهم و لب زد....
تهیونگ: لارا.. نزدیک جونگکوک نشو
لارا: اینو که قبلا بهم گفته بودی
تهیونگ: لازم باشه هر روز اینو بهت میگم.. لارا جونگکوک آدم
خوبی نیست اون یه عوضی واقعی..
لارا: ت.. تهیونگ چرا میخوای ازش دور باشم؟
تهیونگ: اون زندگی رو به بازی گرفته.. میدونی چندتا دختر
بخاطر کاری که جونگکوک باهاشون کرده الان یا تیمارستانن یا
خودکشی کردن...
از چیزی که شنیدم مو به تنم سیخ شد.. یعنی اون جونگکوک
عوضی باهاشون چیکار کرده
لارا: م.. مگه باهاشون چیکار کرده؟
تهیونگ: خودت میفهمی لارا
لارا: تهیونگ یه سوال دارم
تهیونگ: بپرس
لارا: مگه تو و جونگکوک دوست های صمیمی نبودین پس چرا
الان....
نزاشت ادامه بدم و پرید وسط حرفم..
تهیونگ: آره مثل برادر بودیم ولی اون همچی رو خراب کرد..
دیگه بیشتر از این ازش سوال بپرسم..
بحث رو عوض کردم...
لارا: تهیونگ میای بریم پایین
تهیونگ: آره بریم ولی یادت نره چی بهت گفتم لارا
لارا: باشه بابا نزدیک اوت غول بیابونی نمیشم
تهیونگ: باشه بچه بیا بریم دیگه
با خنده جواب دادم...
لارا: من بچه نیستممممم
تهیونگ: معلومه..
و با هم به سمت پایین حرکت کردیم.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(لباس راحتی لارا)
مرسی که حمایت میکنید بوس بهتون 😘بای بای 👋🏻👋🏻
PART: 9
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[ویو لارا]
با صدای تهیونگ متوقف شدم..
تهیونگ: لارا بعد اینکه لباسات رو عوض کردی بیا اتاقم
لارا: باشه میام
با تهیونگ وارد خونه شدیم...
لارا: سلام مامانی سلام آجوما جونم
تهیونگ: سلام مامان سلام آجوما
خانم کیم: سلام بچه ها خوش اومدین
آجوما: سلام دخترم سلام تهیونگ جون
خانم کیم: بچه ها زود برین لباس عوض کنید غذا بخوریم
تهیونگ: پدرم نمیاد؟
خانم کیم: اوه میخواستم اینو بگم، بعدا بیاین بهتون میگم
لارا: باشه مامانی
و به سمت بالا حرکت کردم دونه دونه پله هارو رفتم بالا به
به اتاقم رسیدم لباس هام رو عوض کردم آرایشم رو پاک کردم
یه لباس راحت پوشیدم و از اتاقم اومدم بیرون آروم به سمت
اتاق تهیونگ حرکت کردم....
به اتاقش رسیدم با انگشتم چند تقه به در وارد کردم..
با صدایی که از داخل اتاق اومد آروم وارد اتاق شدم..
تهیونگ: بیا لارا
روی تختش نشسته بود..
به سمتش رفتم و کنارش رو تخت نشستم..
لارا: تهیونگ چی شده؟
رو کرد بهم و لب زد....
تهیونگ: لارا.. نزدیک جونگکوک نشو
لارا: اینو که قبلا بهم گفته بودی
تهیونگ: لازم باشه هر روز اینو بهت میگم.. لارا جونگکوک آدم
خوبی نیست اون یه عوضی واقعی..
لارا: ت.. تهیونگ چرا میخوای ازش دور باشم؟
تهیونگ: اون زندگی رو به بازی گرفته.. میدونی چندتا دختر
بخاطر کاری که جونگکوک باهاشون کرده الان یا تیمارستانن یا
خودکشی کردن...
از چیزی که شنیدم مو به تنم سیخ شد.. یعنی اون جونگکوک
عوضی باهاشون چیکار کرده
لارا: م.. مگه باهاشون چیکار کرده؟
تهیونگ: خودت میفهمی لارا
لارا: تهیونگ یه سوال دارم
تهیونگ: بپرس
لارا: مگه تو و جونگکوک دوست های صمیمی نبودین پس چرا
الان....
نزاشت ادامه بدم و پرید وسط حرفم..
تهیونگ: آره مثل برادر بودیم ولی اون همچی رو خراب کرد..
دیگه بیشتر از این ازش سوال بپرسم..
بحث رو عوض کردم...
لارا: تهیونگ میای بریم پایین
تهیونگ: آره بریم ولی یادت نره چی بهت گفتم لارا
لارا: باشه بابا نزدیک اوت غول بیابونی نمیشم
تهیونگ: باشه بچه بیا بریم دیگه
با خنده جواب دادم...
لارا: من بچه نیستممممم
تهیونگ: معلومه..
و با هم به سمت پایین حرکت کردیم.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(لباس راحتی لارا)
مرسی که حمایت میکنید بوس بهتون 😘بای بای 👋🏻👋🏻
- ۱۰.۹k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط