𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷³
𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷³
جیمین با عجله وارد کلاس شد. نفسنفس میزد و موهاش به هم ریخته بود. نیم ساعت تأخیر داشت، چون جونکوک موقع پیاده شدن از ماشین، توی حیاط دانشگاه گیر داده بود و بعد وقتی برگشت که جیمین رو ببره، دستش به بنزین ماشین خورده بود و ریخته بودش روی زمین. کلی وقت صرف تمیزکاری و جبران ماجرا شد.
جیمین با لحن معذرتخواهانه:
«ببخشید استاد... ترافیک بود...»
یونگی برگشت و با نگاه سرد و خشکش، چند ثانیه به جیمین خیره شد. با لحنی که نه گرم بود نه سرد، گفت:
«بشین. ولی تکرار نشه.»
جیمین نفس راحتی کشید و سریع رفت کنار یه پسر قد کوتاه نشست. تا آخر کلاس، فقط چشم به تخته داشت و هر چی استاد میگفت رو یاداشت میکرد. نه حرف اضافهای، نه نگاه به اطراف.
زنگ که خورد جیمین با خستگی از کلاس آخرش خارج شد .
همین که به راهرو رسید، یه جمعیت بزرگ رو دید که جلوی کلاسِ جونکوک جمع شده بودن. همه با هم حرف میزدن و میخندیدند.
جیمین با نگرانی جلو رفت و از یکی از پسرا پرسید:
«چخبره؟ چی شده؟»
پسر با خنده گفت:
«استادمون سر کلاس خوابش برده! میگن تو لیوانش داروی بیهوشی بوده!»
جیمین رنگش پرید. با وحشت به سمت کلاس دوید.
جلوی در کلاس، جیمین ایستاد و نگاه کرد.
داخل کلاس، یونگی با صورت روی میز، در حالی که لیوان خالی کنار دستش بود، خوابیده بود. چند تا از دانشجوها با خنده داشتند ازش عکس میگرفتند.
جیمین با چشمان گرد شده، نگاه به لیوان انداخت و بعد به گوشهی کلاس که جونکوک با اون لبخند معصومانه نشسته بود و به استاد خوابیده نگاه میکرد.
جیمین با لحنی که بین عصبانیت و ناباوری بود، گفت:
«کوک... تو این کار رو کردی؟!»
جونکوک با نگاه بیگناه:
«کدوم کار؟ من که هیچی نکردم! فقط لیوان آبِ استاد رو با لیوان خودم عوض کردم...»
جیمین با افسوس:
«یعنی تو آبِ استاد رو با آبِ خودت عوض کردی و توی آبِ خودت داروی بیهوشی بود؟»
جونکوک با ذوق:
«آره! چه شانسی!»
جیمین صورتش رو توی دستهاش پنهون کرد و گفت:
«خدایا... این پسر از کجا اومده توی خانوادمون؟!»
همون لحظه، یونگی با یه تکون ناگهانی سرش رو بلند کرد.
چشمانش هنوز سنگین بود، ولی نگاهش به جیمین افتاد که جلوی در ایستاده بود و با نگرانی بهش نگاه میکرد.
یونگی با صدای گرفته:
«اینجا... چی شد؟»
جیمین سریع یه لیوان آب جدید برداشت و بهش داد و با لبخندی مصنوعی گفت:
«هیچی استاد... فقط یه کم خوابتون گرفته بود... من آب براتون آوردم!»
یونگی با نگاه مشکوک به جیمین و بعد به لیوان، آروم آب رو خورد و گفت:
«ممنون...»
جیمین با عجله وارد کلاس شد. نفسنفس میزد و موهاش به هم ریخته بود. نیم ساعت تأخیر داشت، چون جونکوک موقع پیاده شدن از ماشین، توی حیاط دانشگاه گیر داده بود و بعد وقتی برگشت که جیمین رو ببره، دستش به بنزین ماشین خورده بود و ریخته بودش روی زمین. کلی وقت صرف تمیزکاری و جبران ماجرا شد.
جیمین با لحن معذرتخواهانه:
«ببخشید استاد... ترافیک بود...»
یونگی برگشت و با نگاه سرد و خشکش، چند ثانیه به جیمین خیره شد. با لحنی که نه گرم بود نه سرد، گفت:
«بشین. ولی تکرار نشه.»
جیمین نفس راحتی کشید و سریع رفت کنار یه پسر قد کوتاه نشست. تا آخر کلاس، فقط چشم به تخته داشت و هر چی استاد میگفت رو یاداشت میکرد. نه حرف اضافهای، نه نگاه به اطراف.
زنگ که خورد جیمین با خستگی از کلاس آخرش خارج شد .
همین که به راهرو رسید، یه جمعیت بزرگ رو دید که جلوی کلاسِ جونکوک جمع شده بودن. همه با هم حرف میزدن و میخندیدند.
جیمین با نگرانی جلو رفت و از یکی از پسرا پرسید:
«چخبره؟ چی شده؟»
پسر با خنده گفت:
«استادمون سر کلاس خوابش برده! میگن تو لیوانش داروی بیهوشی بوده!»
جیمین رنگش پرید. با وحشت به سمت کلاس دوید.
جلوی در کلاس، جیمین ایستاد و نگاه کرد.
داخل کلاس، یونگی با صورت روی میز، در حالی که لیوان خالی کنار دستش بود، خوابیده بود. چند تا از دانشجوها با خنده داشتند ازش عکس میگرفتند.
جیمین با چشمان گرد شده، نگاه به لیوان انداخت و بعد به گوشهی کلاس که جونکوک با اون لبخند معصومانه نشسته بود و به استاد خوابیده نگاه میکرد.
جیمین با لحنی که بین عصبانیت و ناباوری بود، گفت:
«کوک... تو این کار رو کردی؟!»
جونکوک با نگاه بیگناه:
«کدوم کار؟ من که هیچی نکردم! فقط لیوان آبِ استاد رو با لیوان خودم عوض کردم...»
جیمین با افسوس:
«یعنی تو آبِ استاد رو با آبِ خودت عوض کردی و توی آبِ خودت داروی بیهوشی بود؟»
جونکوک با ذوق:
«آره! چه شانسی!»
جیمین صورتش رو توی دستهاش پنهون کرد و گفت:
«خدایا... این پسر از کجا اومده توی خانوادمون؟!»
همون لحظه، یونگی با یه تکون ناگهانی سرش رو بلند کرد.
چشمانش هنوز سنگین بود، ولی نگاهش به جیمین افتاد که جلوی در ایستاده بود و با نگرانی بهش نگاه میکرد.
یونگی با صدای گرفته:
«اینجا... چی شد؟»
جیمین سریع یه لیوان آب جدید برداشت و بهش داد و با لبخندی مصنوعی گفت:
«هیچی استاد... فقط یه کم خوابتون گرفته بود... من آب براتون آوردم!»
یونگی با نگاه مشکوک به جیمین و بعد به لیوان، آروم آب رو خورد و گفت:
«ممنون...»
- ۱.۳k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط