دو پارتی عشق مافیا¹
دو پارتی عشق مافیا¹
جونکوک، ۲۹ ساله؛ مردی که برای بیشتر آدمها فقط یک تاجر سرد و کمحرف بود.
اما پشت آن ظاهر آرام، زندگیای وجود داشت که اگر کسی از آن باخبر میشد، دیگر نمیتوانست مثل قبل به او نگاه کند.
تهیونگ، ۲۲ ساله، تنها کسی بود که جونکوک اجازه داده بود واقعاً به او نزدیک شود.
تا آن شب.
---
کافه شلوغ بود و صدای خندهی آدمها با موسیقی آرام پسزمینه قاطی میشد.
تهیونگ روبهروی جونکوک نشسته بود و با لبخند به حرفهایش گوش میداد.
تا اینکه تلفن جونکوک زنگ خورد.
جونکوک نگاهی به صفحه انداخت و از میز فاصله گرفت.
تهیونگ اول توجهی نکرد.
اما چند ثانیه بعد صدای مردی را شنید که از پشت تلفن میگفت:
— «رئیس، همهچیز آمادهست. منتظر دستور شما هستیم.»
تهیونگ خشکش زد.
رئیس؟
قلبش فرو ریخت.
وقتی جونکوک برگشت، دیگر آن مردی را که چند دقیقه قبل روبهرویش نشسته بود نمیدید.
فقط یک غریبه را میدید.
تهیونگ با صدایی لرزان پرسید:
— «جونکوک... تو کی هستی؟»
جونکوک متوقف شد.
— «چی داری میگی؟»
— «شنیدم چی گفت.»
سکوت.
تهیونگ با چشمانی پر از ناباوری ادامه داد:
— «تو... مافیایی؟»
جونکوک جواب نداد.
و همین سکوت، جواب تمام سؤالهای تهیونگ بود.
چشمهای تهیونگ پر از اشک شد.
— «پس تمام این مدت... به من دروغ میگفتی؟»
— «تهیونگ، گوش کن...»
— «نه.»
صدایش شکست.
— «فقط... دیگه بهم دست نزن.»
تهیونگ از جایش بلند شد و بدون اینکه حتی یک بار دیگر پشت سرش را نگاه کند، از کافه بیرون رفت.
جونکوک همانجا ماند.
برای اولین بار، آن چهرهی سردش کاملاً ترک برداشت.
---
چند روز گذشت.
تهیونگ سعی کرد زندگیاش را دوباره مرتب کند.
این بار سونا کنارش بود؛ دختری که تلاش میکرد حالش را بهتر کند.
آن روز، هر دو در کافه نشسته بودند.
سونا آرام گفت:
— «هنوز بهش فکر میکنی؟»
تهیونگ لبخند تلخی زد.
— «هر روز.»
کمی مکث کرد.
— «ولی نمیتونم برگردم.»
همان لحظه، یک ماشین مشکی آن طرف خیابان توقف کرد.
جونکوک داخلش نشسته بود.
از پشت شیشه، تهیونگ را دید.
دید که کنار شخص دیگری نشسته.
دید که لبخند میزند.
دستهایش را آرام مشت کرد.
مرد کنار او پرسید:
— «رئیس؟»
جونکوک چند لحظه چیزی نگفت.
نگاهش هنوز روی تهیونگ بود.
بعد با صدایی سرد گفت:
— «نمیخوام دیگه ببینمش.»
مرد منتظر ماند.
جونکوک نگاهش را پایین انداخت.
و بعد، با صدایی که خودش هم از شنیدنش بیزار بود، دستور داد:
— «جلوش رو بگیرید.»
---
چند دقیقه بعد، تهیونگ از کافه بیرون آمد.
هوا سرد بود.
چند قدم برداشت.
ناگهان صدای بوق بلندی در خیابان پیچید.
تهیونگ سرش را برگرداند.
چراغهای یک ماشین با سرعت به سمتش میآمد.
چشمهایش از ترس گشاد شد.
و درست در همان لحظه، فقط یک اسم در ذهنش گذشت:
جونکوک...
تصویر در سیاهی فرو رفت.
جونکوک، ۲۹ ساله؛ مردی که برای بیشتر آدمها فقط یک تاجر سرد و کمحرف بود.
اما پشت آن ظاهر آرام، زندگیای وجود داشت که اگر کسی از آن باخبر میشد، دیگر نمیتوانست مثل قبل به او نگاه کند.
تهیونگ، ۲۲ ساله، تنها کسی بود که جونکوک اجازه داده بود واقعاً به او نزدیک شود.
تا آن شب.
---
کافه شلوغ بود و صدای خندهی آدمها با موسیقی آرام پسزمینه قاطی میشد.
تهیونگ روبهروی جونکوک نشسته بود و با لبخند به حرفهایش گوش میداد.
تا اینکه تلفن جونکوک زنگ خورد.
جونکوک نگاهی به صفحه انداخت و از میز فاصله گرفت.
تهیونگ اول توجهی نکرد.
اما چند ثانیه بعد صدای مردی را شنید که از پشت تلفن میگفت:
— «رئیس، همهچیز آمادهست. منتظر دستور شما هستیم.»
تهیونگ خشکش زد.
رئیس؟
قلبش فرو ریخت.
وقتی جونکوک برگشت، دیگر آن مردی را که چند دقیقه قبل روبهرویش نشسته بود نمیدید.
فقط یک غریبه را میدید.
تهیونگ با صدایی لرزان پرسید:
— «جونکوک... تو کی هستی؟»
جونکوک متوقف شد.
— «چی داری میگی؟»
— «شنیدم چی گفت.»
سکوت.
تهیونگ با چشمانی پر از ناباوری ادامه داد:
— «تو... مافیایی؟»
جونکوک جواب نداد.
و همین سکوت، جواب تمام سؤالهای تهیونگ بود.
چشمهای تهیونگ پر از اشک شد.
— «پس تمام این مدت... به من دروغ میگفتی؟»
— «تهیونگ، گوش کن...»
— «نه.»
صدایش شکست.
— «فقط... دیگه بهم دست نزن.»
تهیونگ از جایش بلند شد و بدون اینکه حتی یک بار دیگر پشت سرش را نگاه کند، از کافه بیرون رفت.
جونکوک همانجا ماند.
برای اولین بار، آن چهرهی سردش کاملاً ترک برداشت.
---
چند روز گذشت.
تهیونگ سعی کرد زندگیاش را دوباره مرتب کند.
این بار سونا کنارش بود؛ دختری که تلاش میکرد حالش را بهتر کند.
آن روز، هر دو در کافه نشسته بودند.
سونا آرام گفت:
— «هنوز بهش فکر میکنی؟»
تهیونگ لبخند تلخی زد.
— «هر روز.»
کمی مکث کرد.
— «ولی نمیتونم برگردم.»
همان لحظه، یک ماشین مشکی آن طرف خیابان توقف کرد.
جونکوک داخلش نشسته بود.
از پشت شیشه، تهیونگ را دید.
دید که کنار شخص دیگری نشسته.
دید که لبخند میزند.
دستهایش را آرام مشت کرد.
مرد کنار او پرسید:
— «رئیس؟»
جونکوک چند لحظه چیزی نگفت.
نگاهش هنوز روی تهیونگ بود.
بعد با صدایی سرد گفت:
— «نمیخوام دیگه ببینمش.»
مرد منتظر ماند.
جونکوک نگاهش را پایین انداخت.
و بعد، با صدایی که خودش هم از شنیدنش بیزار بود، دستور داد:
— «جلوش رو بگیرید.»
---
چند دقیقه بعد، تهیونگ از کافه بیرون آمد.
هوا سرد بود.
چند قدم برداشت.
ناگهان صدای بوق بلندی در خیابان پیچید.
تهیونگ سرش را برگرداند.
چراغهای یک ماشین با سرعت به سمتش میآمد.
چشمهایش از ترس گشاد شد.
و درست در همان لحظه، فقط یک اسم در ذهنش گذشت:
جونکوک...
تصویر در سیاهی فرو رفت.
- ۹۴۴
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط