چشم از تمام کوچه و بازار بسته بود

چشم از تمام کوچه و بازار بسته بود
در آرزوی بوسه ی باران نشسته بود
شعری نگفته بود که می ریخت در خودش
بغضی‌ هزارمرتبه‌ در خود شکسته بود
تنهانشین غربت شب های انتظار
از آرزوی لحظه ی دیدار خسته بود
باور نکن که‌ پنجره‌ی بسته محکم است
او خود خدای رشته‌ی از هم گسسته بود
با این وجود، تا نمِ باران ببوسدش
گل‌های اشتیاق دلش دسته دسته بود
دیدگاه ها (۸)

رو به من، روزنه‌ای بسته شد از لب‌هایت رو به تـو، پنـجره‌ای ب...

در وجودم ڪسی هست...به وسعت "تـــو"ڪه هر شب به تنهایی ام سر م...

شب ها گوشه ای از یادت را مرور می ڪُنم شب بخیرهایی را به ستار...

زد هوایت به سرم ،ترکه ی تنهایی راسیلی محکم ِ اندوهِ نمی آیی ...

باد سردی از میان پنجره‌های بلند و سنگی تالار به داخل می‌پیچی...

#تاج_و_طوفانپارت ۳۶: معدنی که انگار نفس می‌کشیدباران شدیدی م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط